رمان انتقام خشن نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی
تعداد صفحات : ۲۴۲۹

خلاصه رمان : داستان درباره شایان هستش که فکر میکنه مانیسا که دوستش داشته و باهاش بوده بهش خیانت کرده و با دوستش رفته و ازدواج کرده. و الان که شوهر دختری که دوستش داشته مرده برگشته تا از دختره بخاطر اینکه بازیش داده انتقام بگیره و …
قسمتی از داستان رمان انتقام خشن
دلم برای خانوادم تنگ شده بود و می دونستم همین که رسیدم کلی سوال و جواب پیچ در پیچ ازم می پرسه.
باید خودم و برای همه ی سوالاتش آماده می کردم.
اولین سوالشم مطمئنا این بود که ماه عسلمون چرا نزدیک دو ماه طول کشید؟
و باید جوابام و با شایان هماهنگ می کردم.
نمی دونستم دلیل این که از شایان نمیخوام طلاقم بده چیه!؟ چون دوسش دارم؟
یا چون این همه دردسر و عذاب کشیدم و زخم زبون شنیدم، کنار شایان حداقلش اینه که کمتر اذیت میشم؟
یا دلیلم قضاوت های مردم که بهم بگن چه دختر بدبخت و نحصی هستم که اون شوهرم مثلا مرد و این شوهرم طلاقم داد؟؟
پشت تمام سوالام به بوق ممتد بود چون خودمم جوابشون و نمی دونستم و نمی خواستم بهشون فکر کنم!
شاید حق با شایان بود حامله شدن من اشتباه و حماقت محض!
وقتی که مهراد در کمینمون نشسته! وقتی که نازنین هنوز زن شایان! و وقتی که همه چیز لنگ میزنه!
و دلیل اصلی اینه که شایان هنوز من و نبخشیده!
خسته تر از این حرفام که بشینم گریه و زاری راه بندازم و بازم به خدا گلایه و شکایت کنم.
ارزوهای من از همون هجده سالگی یه شبه دود شد و به هوا رفت.
و الان من یه دختر بیست و چهارسالم و شایان یه مرد سی و دو ساله!
هیچکدوم جوونی نکردیم لذت نبردیم و زندگیمون با درد و مرض و کوفت و زهرمار گذشت.
من دختریم که میترسم از آینده وحشت دارم،
با اینکه جایی که هستم هنوزم بدبختم اما اینجا رو ترجیح میدم به آینده ی بدون شایان!
رمان ژنرال نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۷۹۴

خلاصه رمان: ژنرال! لوتیترین مردی که دنیا به خودش دیده! محمدرضا جلیلی صاحب این لقب دهن پر کنه! مردی که تا به حال پیشقدم در ورود به هیچ رابطهای نشده… کسی که تو روابطش خط قرمزی نداره، هیچ دختری براش مهم نیست و فقط به لذت خودش فکر میکنه تا اینکه یه خانم تخس و لجباز نظرشو جلب میکنه… زنی که روحیاتش خیلی به محمدرضا نزدیکه، مثل خودش یه جنگجوئه، یه مغرور پر ادعا! آقای ژنرال خشن ما هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد که تو دستای این خانم مثل موم نرم بشه!
قسمتی از داستان رمان ژنرال
شب شد و نرگس خانم طبق قولی که داده بود با نغمه تماس گرفت. _بله؟
_سلام عزیز دلم، خوبی نغمه جان؟
نغمه از شنیدن صدای پر مهر نرگس خانم لبخند بر لبش نشست.
_سلام نرگس خانم، ممنون شما خوبین؟ وجيهه جان خوبه؟
-همه خوبیم عزیزم حلما چطوره مادر؟
نغمه نگاه به حلما انداخت که اسباب بازی هایش را وسط هال پهن کرده بود.
_حلما هم خوبه خدا رو شکر دست بوسه. _سلامت باشه الهی.
چند ثانیه سکوت برقرار شد، حتی نرگس خانم هم نمی دانست این مسئله را چطور با او در میان بگذارد.
_نغمه جان. نغمه فوری پاسخ داد.
_جانم نرگس خانم، بفرمایین.
_جونت سلامت عزیزم، بعد از احوالپرسی می خواستم یه چیز دیگه هم بگم بهت.
نغمه فکرش به هرجایی رفت.. در دلش رخت میشستند انگار…
_گوشم با شماست.
_میخواستم بگم انشالله ما کی بیایم خدمتت با دخترا؟!
نغمه با حواس پرتی گفت: اینجا خونهی خودتونه هر موقع دوست داشتید تشریف بیارید قدمتون سر چشم.
نرگس خانم لبخند زد: نه دیگه این دفعه مهمونی اومدن خشک و خالی نیست که.
نغمه گیج شده بود. _ناهار یا شام بیاید من از خدامه نرگس خانم.
نرگس خانم ملیح خندید. دختر تو کلا از مرحله پرتی ها.
_آخه… نمیدونم به خدا چی رو میگید. ولی خب باز قدمتون سر چشم منه.
_قربون چشمات دخترم، منظورم برای امر خیره… این بار با گل و شیرینی خدمت برسیم واسه محمدرضا.
چیزی در دل نغمه فرو ریخت و حس آشوبی پایان ناپذیر در وجودش شعله کشید.
خواستگاری؟ از او؟ برای رضا ژنرال؟
به جرأت میتوانست بگوید رؤیای تمام دختران محله بود …
رمان سقوط (جلد اول از مجموعه شیدایی) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۱۹۸

خلاصه رمان : وقتی ۵ سالم بود به تورن گریس گفتم وقتی که بزرگ شدم میخوام باهاش ازدواج کنم. وقتی ۱۸ سالم شد این رو واضح و روشن بهش گفتم که هنوز هم حسم همونه. مشکل چیه؟ اون ۱۵ سال ازم بزرگتره و بهترین دوست پدرمه. تورن گریس صمیمی ترین دوست پدرم،عموی ناتنیام،همیشه سنگ صبور من بود. کسی که هرگز نباید میخواستمش. اما من اون رو می خواستم و همیشه عاشقش بودم. اون هم عاشقم بود.
قسمتی از داستان رمان سقوط
تور ۱۵ سالگی، امبر ۱۴ سالگی، آشر ۱۵ سالگی.
خجالتی بودن بده. هفته ها طول کشید تا به دختر جدید کلاسمون، امبر لبخند زدم تا ازش بپرسم که میتونم بعد از مدرسه اون رو به خونه .برسونم.
با این حال اون هم خجالتیه و الان در سکوتی ناخوشایند راه میریم، میخوام دستش رو بگیرم اما نمیدونم میخواد یا نه.
گیتارم رو به همراه دارم، از زمانی که در یک پروژه مدرسه مینوازم، مدام همراهمه،
بنابراین ازش پرسیدم که میخواد در پارک بایستیم و به نواختن من گوش بده یا نه.
وقتی مینوازم خودم رو در موسیقی گم میکنم و همیشه آرامم می کنه و عزت نفس پایینم رو ازم دور میکنه.
یکی از چیزهایی که میدونم به خوبی انجام میدم ساختن موسیقی و نوشتن اشعاره.
اون گفت: «حتما من کمی آواز میخونم. من عالی نیستم، اما به هر حال دوست دارم این کار رو انجام بدم. اگه این کار باعث درد گرفتمت گوشت شه، قول میدم بس کنم.»
معلوم شد که در واقع صدای شگفت انگیزی داره و وقتی پشت میز پیک نیک نشستیم،
و من بعضی از آهنگ های محبوب مورد علاقه ش رو می نواختم و با هم آواز می خوندیم،
خجالتی بودنم شروع به محو شدن کرد. سعی کردم بهش خیره نشم، اما کار سختی بود.
یکی از زیباترین دخترانی بود که تا به حال دیده ام و این واقعیت که هر دوی ما به موسیقی علاقه داریم یک موهبت شگفت انگیز بود که انتظارش رو نداشتم.
رمان خوب همخون نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۹۷۸

خلاصه رمان : قصه رو شروع می کنیم، از زبون دختری که دست انداخت بیخ گلوی دختر لوس خانواده و حالیش کرد که توی دنیای گرگ های گوسفند نما، لازمه که مواظب باقی مونده های خونواده ش باشه، دستشو گرفت رو زانو هاش و دونه دونه درا رو زد و دنبال رحمت خدا گشت، تا خانواده ش رو نجات بده !
قسمتی از داستان رمان خوب همخون
دعوت نامه رو از داشبورد بیرون می کشم و نیم نگاهی بهش می ندازم.
عمیق نفس میکشم و با اشاره ی نامحسوسی به شهریار، که ماشینش رو رو به روی ماشین من پارک کرده پیاده میشم،
با مکث پایین می آد و کنارم می ایسته. کتش رو مرتب میکنه و پوست سرش رو لمس می کنه:
-من خيلى عصبی ام شهاب، حواست رو من باشه گند نزنم به همه چی!
با چشم تعداد محافظ های جلوی در رو می شمارم و زیر جلوی در لب میگم:
منم همین طور؛ ولی باید خوددار باشیم؛ تا بشه فهمید چی داره بین این شغالا می گذره!
قدمی جلو می ره و تک دکمه ی کتش رو می بنده.
باهاش هم ی رو می بنده قدم میشم و کنارش راه میرم.
با چشم های ریز شده دعوت نامه ش رو به دست یکی از محافظ ها می ده.
هر دو که از ورودی می گذریم سرش رو کنار گوشم می گیره و زمزمه می کنه: واسه شکوندن گردن سعید جایزه می ذارم.
از گوشه ی چشم به صورت حرص زده ش نگاه می کنم.
دست می کشم دور لب هام و خنده م رو پنهون میکنم:
کارخونه رو می خوای به باد بدی؟! خونه رو که فدا کردی!
کمر راست میکنه و با جلو دادن سینه ش جلوتر راه می افته از پیچ راهرو می گذریم.
صدای بلند آهنگ های دیس و رپ همه ی سالن و حتی حیاط رو برداشته.
نورهای قرمز و آبی باهم مخلوط شدن و فضا رو پر استرس تر کردن.
_از من چی توقع داری؟ سرمم می دم تا اون دوتا دختر توی این آتیش نسوزن! _منم.
رمان عشق بی پایان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات : ۷۲

خلاصه رمان : نگار و سودا دو دختر ۱۷ساله ای که توی مدرسه عاشق هم میشن و رابطه خوبی دارن تا اینکه سرو کله یه جغد شوم به نام وحید پیدا میشه که قبلا با سودا بوده و بیخیال اون نمیشه و سعی داره اونو برای خودش بکنه به هر قیمتی، تا اینکه…
قسمتی از داستان رمان عشق بی پایان
“چند ماه بعد” “نگار” چند روز دیگه تولد سوداعه و میخوام سوپرایزش کنم.
رفتم یه کافه و تایمو و تعدادو گفتمو رزرو کردم.
با آوا اینا هماهنگ شدم قرار شد من و محدثه اینا با چنتا دوستای سودا تو کافه منتظر باشیم،
و آوا به بهونه اینکه من با یه دختره دیگه تو کافه دست تو دستیم سودا رو بکشونه اینجا، خیلی هیجان داشتم.
از کافه اومدم بیرون و داشتم برمیگشتم خونه سر راه از خونه سودا اینا هم رد شدم.
خیلی دوست داشتم برم ببینمش اما چند روز بود باهاش سرد برخورد می کردم تا حرفای آوا رو باور کنه و فکر کنه من با کسیم.
سرکوچشون وایساده بودم که دیدم از خونه اومد بیرون خودمو قایم کردم.
اومد تو خیابون و از کوچه بغل راهشو کشید و رفت منم دنبالش رفتم بدون اینکه بفهمه.
تو راه هی به خودم گفتم نگار چه غلطی داری میکنی داری عشقتو تعقیب میکنی؟
چند بار خواستم برگردم اما نتونستم.
بعد از نیم ساعت به یه پارکی رسیدم دیدم سودا رفت تو پارک.
خدا خدا میکردم نره سمت اون پسری که رو نیمکت نشسته بود اما رفت.
پسره از جاش بلند شد و سودا رو بغل کرد.
داشتم از حرص میمردممم می خواستم برم جلو اما میرفتم که چی؟ حتما باهاش رله دیگه.
يهو دیدم سودا پسررو هل داد و بهش گفت: دست از سرم بردار من نمی خوامت وحید میفهمی.
پسره هی سودا رو می کشوند سمت خودش اما اوا هی جیغ میزد که ولم كن.
دیگه نتونستم تحمل کنم، رفتم وسط و یدونه خوابوندم زیر گوش پسره.
من: عوضی دفعه اخرته به سودا دست میزنی فهمیدی؟
پسره: ااووو پس عشقش تویی نه؟ تو اول مشخص کن پسری یا دختر بعد بیا حرف بزن اسکله دو جنسه.
با این حرف نفهمیدم چیشد اما دیدم سودا افتاد به جون پسره …