رمان کافه آگات نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی
تعداد صفحات : ۱۲۶۰

خلاصه رمان : زندگی کیارش کامیاب به دنبال حرکت انتقام جویانه ی هومن، سرایدار ویلای پدرش با زندگی هانیه، خواهر هومن گره می خوره…
قسمتی از داستان رمان کافه آگات
مسیر حیاط را با عجله طی کردم چراغ های ماشین کیارش تاریکی کوچه را تحت الشعاع قرار داده بود.
در حیاط را پشت سرم بستم و رو به او که کمرش را به در بسته ی ماشین تکیه داده بود سلام کردم.
تکیه اش را برداشت و کمی جلو آمد. هنوز جوابی نشنیده بودم چهره اش اخم آلود و حیرت زده به نظر می آمد.
وقتی صفحه ی روشن موبایلش را رو به صورتم گرفت، نور چشمانم را زد و بی اراده پلک بستم.
حتما داشت میزان صدمه وارده را بررسی می کرد. چند ثانیه بعد نور رفت و نوک انگشتش بود که جایی درست روی کبودی را لمس کرد.
اشک تا پشت پلکم بالا آمد و نتوانستم مانع سقوطش شوم.
خواسته یا ناخواسته، ارادی یا غیر ارادی، از تمام حوادث ناگوار از همه ی دردهای جسمی و فشارهای روانی،
از پلیدی و زشتی های این دنیا این دنیای به قول هومن کثیف، به آغوش اویی که انگار در این لحظه از همه به من نزدیک تر بود پناه بردم.
برایم مهم نبود در آن لحظه چه فکری می کند. مهم نبود که کسی ما را ببیند مهم نبود کارم درست نیست هیچ چیز مهم نبود
من فقط به دست هایی می اندیشیدم که هرچند مردد و نامطمئن… اما مرا در بر گرفتند و سعی در تسلا دادنم داشتند!
به اشک هایی می اندیشیدم که در تار و پود لباس او فرو می رفتند و به انگشتانی که محکم او را نگه داشته بودند.
رمان شب آتش (جلد ششم از مجموعه شب شیاطین) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۱۳۴

خلاصه رمان: “کای” همیشه عاشق خانه والدینم بودم. در میان دوستانم من تنها کسی بودم که از بودن در خانه ناراحت نمی شدم. زندگی خانوادگی مایکل او را خسته و عصبی کرده بود و دیمن می خواست هرجا که ما باشیم باشد. ویل هم خوب بزرگ شده بود ولی نیاز به تحرک داشت. اگر دردسر او را پیدا نمی کرد او دنبال دردسر می رفت. اگرچه من دوست داشتم خانه باشم و سال ها بعد هنوز هم داخل شدن از در خانه ای که در آن بزرگ شده بودم آرامش بخش بود.
قسمتی از داستان رمان شب آتش
برگشتم تا روی صندلی بنشینم می خواستم شب آنجا بخوابم و بیرون را تماشا کنم ولی چیزی بالای سرم برق زد و به بالا نگاه کردم.
کلیدی از قفل روی پنجره آویزان بود و تکه کاغذ لوله شده ای داخل زنجیرش چپانده شده بود.
نگاهی به اطراف اتاق انداختم و می خواستم بدانم به چه کسی تعلق داشت.
دستم را دراز کردم و زنجیره را از قفل بیرون کشیدم و کلید را در دستم نگاه داشتم و کاغذ را بیرون آوردم.
بازش کردم و دستخط سیاه را خواندم برای” نواخته شدن آهنگ قلبت باید سیم هاشو لمس کنی.”
چشمانم را ریز کردم و دوباره آن را خواندم مطمئن نبودم چه به من می گفت. شاید اصلا برای من نبود.
کلید و جاکلیدی کهنه زنگ زده را بررسی کردم که شبیه مجمری بود که از انتهایش آویزان بود.
مکث کردم از مجمرها در مراسم عشای ربانی برای سوزاندن عود استفاده می کردند.
کلیسای جامع در دهکده یک مجمر بزرگ داشت.
صورتم آویزان شد. این یک سرنخ بود. افکار و نظریه هایی در سرم بالا آمدند.
از روی شانه ام به اوکتاویا نگاه کردم و می دانستم چقدر عاشق ماجراجویی بود.
یک شکار این کلید ما را به چیزی می برد. شاید یک گنج…
دوباره خواندم “برای نواخته شدن آهنگ قلبت باید سیم هاشو لمس کنی.”
و سعی می کردم منظورش را بفهمم. و بعد متوجه شدم. وقتی آهنگ قلب نواخته شود هیچ کس در برابر احساسات در امان نیست.
چشمانم را بستم و خون زیر ناخن هایم را احساس کردم و انگشتان سردم را دور کلید حلقه کردم…
رمان شب هنگام (جلد پنجم از مجموعه شب شیاطین) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۹۰۹

خلاصه رمان : چه اتفاقی می افتد وقتی یه نفر در برابر پنج نفر قرار می گیرد و جایی برای فرار نیست؟ “اموری” اسمش را گذاشته اند بلک چرچ. یک عمارت دنج در یک محل بسته و متروکه که افراد قدرتمند و ثروتمند پسرهای بدکردارشون رو اونجا می فرستند تا از چشمان جاسوس وار دور بمانند. اگر چه ویل گریسون همیشه یک حیوان بوده است. بی انضباط، وحشی و کسی که هرگز قانونی در زندگی اش نداشته به جز اینکه کاری که دقیقا می خواهد را انجام دهد. امکان ندارد دوباره پدربزرگش ریسک کند و بگذارد خانواده را تحقیر کند.
قسمتی از داستان رمان شب هنگام
از پله های خانه ام بالا رفتم و به خون روی دستانم خیره شدم.
نمی خواستم داخل بروم به خانه ام نگاه کردم سنگ خاکستری با سه طبقه، یک انباری پر از نوشیدنی و یک زمین بسکتبال در پشت.
من یک پسر خوش شانس بودم. و یک بی عرضه لعنتی. حق داشت و هیچ چیز بهتر نشد.
برگشتم و قدم زدم از کنار ماشینم عبور کردم و گوشی را در جیبم فشردم. هیچ اشتیاقی نداشتم که دوباره تماشایش کنم.
از سواره رویمان عبور کردم و در سیاهی شب به سمت جاده و دهکده رفتم.
گوشی را بیرون کشیدم تا ویدیو را حذف کنم می خواستم نابود شود.
می خواستم هر چیزی را که در مورد من بود پاک کنم چون به اندازه او از خودم بدم می آمد. کسی داد زد: “هی مرد!”
سرم بالا آوردم و قبل از اینکه بتوانم کارم را تمام کنم گوشی را بستم و داخل جیبم چپاندم.
برایس به من رسید و از پنجره بازش به من خیره شد دختری در ماشینش بود.
خم شدم و لبخندی زدم و دستان خون آلودم را در جیبم گذاشتم.
مرا ورنداز کرد و چیزی احساس کرد و گفت: “سواری می خوای؟” سرم را تکان داد و گفتم: “نه. به هر حال ممنون.”
به آرامی سرش را تکان داد و هنوز نامطمئن بود. گفت: “با.. باشه.”
سرعتش را بالا برد و من دستانم را بیرون کشیدم و از احساس درونم حالم بهم می خورد.
اسکات حق داشت…
رمان نشست محرمانه (جلد چهارم از مجموعه شب شیاطین) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۹۸

خلاصه رمان : “دیمن” ویل رفته است. ماه هاست کسی او را ندیده و پیام هایی که از گوشی اش می رسند تقریبا مطمئن هستیم قلابی اند. چیزی این وسط درست نیست. باید همین الان اقدام کنیم. مایکل آماده است تا کوو را بخواباند. ریکا چیزی را پنهان می کند. اونز کریست یک تهدید است و پدر وینتر هنوز آن بیرون است. هر کس به هزاران جهت مختلف می روند و ما آسیب پذیر هستیم. وقتش شده تا کارمان را انجام دهیم. وقتش شده تا جایگاه خودمان را مطالبه کنیم.
قسمتی از داستان رمان نشست محرمانه
سرم را پایین میاندازم و به آرامی روی زمین می افتم.
زمزمه می کنم: “دیدنش با یه زن دیگه منو میکشه اگه با کس دیگه ای ازدواج بکنه و من مجبور بشم تو تاندربی زندگی کنم و اون ها رو ببینم چه؟
شروع به گریه کردن می کنم. دستانش را دورم حلقه می کند و می شکنم. ترس و انتظار در دلم میریزد و حالم را بهم می زند.
کای لای موهایم زمزمه می کند: “هیس…”
ولی در ناگهان باز می شود و ما سرهایمان را بالا می گیریم. مایکل آنجا ایستاده است و نگاه روی صورتش باعث می شود دلم هری بریزد.
دندان هایش را بهم می ساید و از کت کای می گیرد و او را از دستشویی بیرون می کشد.
وقتی دوستش را دوباره به سالن استراحت پرت می کند خودم را جمع می کنم.
کای به میز میخورد و گلدان رویش سر میخورد و روی زمین می افتد و می شکند.
راین جیغ کشد و از روی صندلی اش بلند می شود و از سر راه کنار می رود.
مایکل به سمت کای می رود و او را دوباره می گیرد و یقه کتش را مشت می گوید: “واو.. واو.. بس کن.”
داد می زنم: “مایکل بسه”.
کای را تکان می دهد و توی صورتش داد میزند: “چه غلطی می کردی”؟
کای به او میگوید: “فقط داشتیم حرف میزدیم.”
دیمن خشکش زده است. تماشا می کند ولی آماده است. در حالی که میشا، راین و بنکس با نگرانی به این صحنه خیره شده اند.
مایکل خم می شود و در صورت کای می گوید: “تو بهش دست نمی زنی.”
کای می گوید: “اونجوری نبود.” ” پس چطوری بود؟”
این حرف بنکس است و من چشم هایم را به سمت او برمی گردانم و شک او به من نیش می زند.
مایکل کای را به عقب پرت می کند به تندی نفس میکشد.
کای به بنکس نگاه کند، کتش را مرتب می کند و به نظر آزرده می رسد.
به همه می گوید: “فقط صبر کنید باشه؟”
مطمئن نیست چه بگوید تا خودش را برای همسرش توجیه کند و همزمان از من محافظت کند من او را در آن موقعیت قرار دادم.
قدمی جلو می گذارم: “مایکل…”
حرفم را قطع می کند و می گوید:”برو به جهنم ریکا،”
رمان کلید کشتار (جلد سوم مجموعه شب شیاطین) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۱۲۹۵

خلاصه رمان : “من کارهای خیلی بدتر از اونایی که براشون زندان رفتم انجام دادم. هیچ نظری نداری که چقدر قراره اوضاع بدتر بشه.”
قسمتی از داستان رمان کلید کشتار
صدای موسیقی فضای اتاق را پر کرده بود و نوستالژی “قلب پلاستیکی” که برای من تنظیم شده بود به زودی در هیچ کجا و برای هیچ کس اجرا نمی شد.
هیچ کس مرا استخدام نمی کرد. سعی میکردم مثبت اندیش باشم.
مخصوصا از زمانی که بیش از همیشه احتیاج داشتم از اینجا دور بمانم ولی احساس حماقت نکردن برای ترک کالج هر لحظه سختتر و سختتر می شد.
تارا یکی از مربیان من بود و من در خانه به تمریناتم ادامه می دادم و همچنین هر از چندگاهی به استدیو می آمدم،
چون پدرم تا آخر سال پول کرایه ی اتاق برای پنج ساعت در هفته را پرداخته بود.
نمی خواستم چیزی را که برای من گذاشته است، استفاده کنم ولی از آن به عنوان بهانه ای برای بیرون آمدن از خانه استفاده می کردم.
دیمن از شب عروسی که چندین روز پیش بود به خانه باز نگشته بود ولی بالاخره که می آمد.
و من عاشق اینجا بودم. اینجا فقط به رقص فکر می کردم و نه چیز دیگری.
اولین خاطرات رقص من از اینجا بود و فکر میکنم از خیلی های دیگر خوش شانس تر بودم.
زمانی بود که می توانستم ببینم و قبل از اینکه بینایی ام را از دست بدهم.
چهار سال باله کار کردم می دانستم دولا شدن ها و پیچ خوردن ها چطور هستند.
حرکت ها و گام ها را می شناختم و تکنیکی داشتم.
وقتی به مونترال رفتم با یک مربی خصوصی ادامه دادم هرچند می دانستم آینده شغلی در انتظارم نیست.