رمان تیرآخر نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، پلیسی، جنایی
تعداد صفحات : ۲۰۱۵

خلاصه رمان : یک سال از بهم خوردن عقد عاشقانهی ستاره میگذرد و حالا صفحهی جدیدی با نام”پولاد” با عنوان “همسر” در زندگیش باز شده است. صفحهای خالی از عشق و محبت و مملوء از دوری و… که با دزدیده شدن ستاره در یک شب سرد بارانی ابرهای سیاه و سفید بر زندگیشان سایه میبندند. که با استعفای پولاد و عوض شدن مسیر شغلش، برگ جدیدی در صفحهی زندگیشان باز میشود!
قسمتی از داستان رمان تیرآخر
جلوی در اتاق سرهنگ ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. صلواتی زیر لب فرستادم. آب دهنم را قورت دادم و دو ضربه به در کوبیدم که صدای پر صلابتش قلبم را لرزاند: -بفرمایید.
دستم را روی دستگیره فشار دادم و با نفسی حبس شده، وارد اتاقم شدم. پای دردناک از کوبش روی زمینم را، دوباره روی زمین کوبیدم و احترام نظامی گذاشتم؛
ولی تمام نگاهم به فردی بود که کناره میز سرهنگ رو صندلی نشسته بود و سرش پایین بود. با من کاری داشتین سرهنگ؟
عصبی با دستش به صندلی اشاره کرد: -بشين. نفس عمیق و بی صدایی کشیدم. انگار قرار بود جلوی پولاد توبیخ شوم.
در را بستم و با قدم هایی آرام جلو رفتم و روی صندلي مقابل پولاد نشستم. سرم را پایین گرفتم و دستمالم را به بازی گرفتم، مرتب دستمال را دوره انگشت اشاره ام میپیچیدم و باز می کردم.
-سروان … دیشب چی بهت گفتم؟ میخوام همونا رو دقیق بگی.
نفس عمیق دیگری کشیدم و لب های چسبیده بهم دیگرم را از هم باز کردم: -گفتین سه روز مرخصی برات رد می کنم…
هومی کرد: شما الان اینجا چیکار می کنی؟ سرم را بالا بردم و به سرهنگ خیره شدم: -سرهنگ خودتونم می دونید من…
چشمانش را ریز کرد: -همون بهانه ی همیشگیه دیگه؟
آب دهانم را قورت دادم و دستمالم را باز در دستم مشت کردم و اینبار انگشترم به بازی گرفتم. انگشتری که خودم در دستم فرو کردم.
رمان جهنمی به نام عشق نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات : ۴۳۱۰

خلاصه رمان: درباره یک عشق ممنوعه که شخصیت های داستان رو دچار چالش بدی می کنه… عشقی که می تونه خطرناک باشه. آوات جوانی ۲۸ساله است که عاشق روژان خواهر زاده اش شده… این که عاقبت این دوتا چی میشه باهم میریم جلو تا بفهمیم… داستان بر اساس واقعیت نوشته شده و پایانی خوش داره …
قسمتی از داستان رمان جهنمی به نام عشق
احساس می کردم، مثل آلیس در سرزمین عجایب هستم،
آوات هم از همون روستایی اومده بود که من اومدم،
ولی اون درس خونده بود، یاد گرفته بود، آموخته بود که درست چیه و حالا داشت سعی میکرد هر طوری شده به من یاد بده…
و من سفت چسبیده بودم به اصول و قواعد متحجر روستایی خودم …
این روزها با دیدن کارهای آوات خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که وقتی اون تونسته عوض بشه،
پس من هم میتونم پس باید از آوات بیشتر یاد بگیرم تا بتونم عوض بشم بهتر بشم…
امروز از مریضیم پاک شدم و قصد حموم دارم،
آوات شیفت نداشت ولی صبح بعد از صبحانه رفت بیرون و چیزی هم نگفت،
سریع دست می جنبونم تا آوات نیومده حموم کنم و حالا که حالم خوبه برای ناهار یه فکری بکنم…
تازه از حموم اومده بودم و همونطور که موهامو آزاد گذاشته بودم تا خشک بشن.
جلوی آیینه قدی اتاق وایستادم و داشتم به صورت و دستام کرم مرطوب کننده می زدم، که آوات درو باز میکنه و وارد میشه،
از توی آیینه می بینم که سمت اتاق میاد و به نظر خوشحال میرسه؛
_به به… روژی خانم صفا دادی.
_سلام دایی!
-سلام نازار. خوبی؟ بهتری؟ دوره ات تموم شد؟
از این همه بی پروایی آوات در پرسیدن درباره دوره ام گونه هام از خجالت گر گرفت و آروم زیر لب پچ زدم: بله تموم شد.
_باز که لبو شدى دختر… بيا… بیا که برات یه خبر خوب دارم …
رمان هانتر نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، طنز، کلکلی
تعداد صفحات : ۱۷۲۷

خلاصه رمان : محراب فتوحی، مشاور تحصیلی دبیرستان دخترونه که فقط تو مقطع کنکور کار میکنه! ادم فوق العاده جدی و بددهن، که تو حرفه و شغلش با هیچکس تعارف نداره و بدجور سخت گیره… نسیم سرخوش، دختر شر و شیطون و بی ادبی که مدام به پر و پای این آقای مشاور می پیچه و مدام کل کل میکنه… ولی عاقبت همچین دختری تو حرفه ی محراب فتوحی، چیزی نیست جز …
قسمتی از داستان رمان هانتر
خسته از یه روز پر استرس ، کلید انداختم و درو با شدت باز کردم. نگاهم به حوض وسط حیاط قدیمیمون افتاد وکشون کشون رفتم لبش نشستم.
حس می کردم کشاله های رونم داشت از هم در می رفت از بس امروز زور زدم اون شلوار بی صاحبو نگه دارم. وقتی یادش میفتم که تمام مدت شلوار سایز خودم داشته و می خواسته تنبیهم کنه،
دندونام روی خرخره های بی خاصیتش کار می کنه. آشغال بی همه چیز چسخل! گیر آورده ما رو…
بی اعصاب خم شدم و صورتمو گرفتم زیر شیر آبی که توی حوض می ریخت. نن جونم با اون لپای گل انداختش دو سه تا پله ای که ایوونو به حیاط وصل می کرد رو اومد پایین و گفت:
– کجا بودی ورپریده؟ چرا انقدر دیر؟ هوووف … این نن جون ما حكايتش همون حکایت سر پیری و معرکه گیریه…
تو سن چهل و اندی سالگی یهو فیلش یاد هندوستان کرده و طی یه علمیات انتحاری و چریکی منجر به بدنیا اومدن اینجانب شده. بلهههه… و با درک نکردنای مکرر و غر زدنای مداوم،
باعث شده که هیچ رابطه صمیمی ای بینمون نباشه. خب درکم نمی کنه دیگه… چی کار کنم؟
-با توام عُمَر گلی! خندم گرفت اما به روی خودم نیاوردم و با غرولند و بی حال جواب دادم:
چی می گی؟ مدرسه بودم دیگه نن جون می خواستی کجا باشم؟ پی پسر بازی؟ ای مار بگزه اون زبونتو… لال شی به حق پنج تن…
رمان بهشت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۳۸۳۱

خلاصه رمان: -زود باشید! زود باشید! همینجوری بیکار اینجا واینستید ببینم؛ تا ساعت چهار بعد از ظهر این حیاط و باغ پشتی باید آماده شده باشه. یالا بدویید! صدای جیغ جیغ ها و دستور دادنای خاتون از یه طرف، نوری که از سه تا لایه پرده رد میشد و صاف میخورد توی چشمم هم از یه طرف. پوفی کردم و با حرص پتو رو کنار زدم. یه چشمم و باز کردم و اطرافم و یه دور سریع از نظر گذروندم و در همون حال دنبال گوشیم میگشتم. ساعت نزدیک ده بود …
قسمتی از داستان رمان بهشت
کنار آرش و آرمین وایساده بودیم و چل گری میکردیم،
به قول بابا ماچهارتا ترکیب مرگ بودیم، قابلیت این رو داشتیم یه شهرو نابود کنیم.
همزمان اینکه یکی از فامیلا رو دست انداخته بودیم و رقصیدنشو مسخره می کردیم،
حواسم بود که بهشت رو پیدا کنم هرچی میگذشت و نمیدیدمش بیشتر میترسیدم.
ساعت رو دور تند بود انگار کسی دنبال عقربه ها گذاشته.
نزدیک ده بود که به خواست بابا خدمتکارا کیک چند طبقه ای با طرح گاد فادر… فیلم محبوبم آوردن.
همونطور که نگاهم رو جمعیت بود و با چشم های نگران دنبالش میگشتم سریع شمع هارو فوت کردم.
همه اومدن تبریک گفتن و هدیه دادن اما اونی که من میخواستم نبود.
تقریبا دورم خلوت شد آراز و ژیکان بودن غمزه به جمعمون اضافه شد تا موقع ندیده بودمش.
با لبخند تصنعی گفت: تولدت مبارک ژیهات خان امیدوارم سال های خوبی در انتظارت باشه.
– ممنون غمزه جان.
کادوش رو گذاشت رو میز ولی هنوز یه جعبه دستش بود: قابلتونو نداره.
-دستت درد نکنه چرا زحمت کشیدی.
+خواهش می کنم ناقابله.
دستپاچگی و کلافگیش کاملا مشخص بود، خواستم بپرسم بهشت کجاست؛ که ژیکان پیش دستی کرد:
+ راستی غمزه جان بهشت کجاست؟ ندیدمش اصلاً!
-بهشت؟! آره… چیزه…
نفس عمیقی کشید و جعبه رو به سمتم گرفت.
-این برای شماست ژیهات خان! -برای من؟
به شوخی گفتم: چند تا چندتا کادو میدی غمزه؟
_این از طرف بهشته!
دستام تو هوا خشک شد، عصبی گفتم پس خودش کجاست؟
چیزی نگفت و سرش رو انداخت پایین و رفت …
رمان تخریبگر نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه ، معمایی، هیجانانگیز ، رازآلود
تعداد صفحات : 2048

خلاصه رمان : دختری بزرگ شده پرورشگاه با هزار جور بدبختی برای خودش خونه ای دست پا کرده ولی سر بزنگاه متوجه کلاه بزرگی که سرش گذاشتن میشه خونه جدید و آمال آرزوهایش به نام شخصی دیگر است ..
و آن شخص پسری جذاب و همه چیز تمام…
قسمتی از داستان رمان تخریبگر
یک راست سروقت پنجره ی پذیرایی رفتم: پرده را کنار زدم و بعد از باز کردن پنجره، پرده را به حالت اسبق در آوردم و عقبگرد کردم؛
دست به سینه با تبسمی که روی لب هایم نقش بسته بود، به خانه ای که دیگر متعلق به خودم بود، چشم دوختم؛ خانه ی مبله ای که
ضروریترین لوازم زندگی را داشت و میشد چند صباحی با آن روزگار گذراند!
بالاخره بعداز آن زندگی سخت و گذراندن سال ها اجاره نشینی، این خانه ی نقلی هشتاد متری برایم حکم بهشت را داشت.
سرامیک های سفید و براق کف خانه، لبخند خبیثی روی لبم نشاند؛ به یاد دوران کودکی ام که همیشه از این سر پرورشگاه تا آن سرش را پا برهنه میدویدم و
سرمای سرامیک ها را به جان میخریدم، دمپایی هایم را از پا در آوردم. برخورد کف پاهایم با سرامیک های سرد، حالم را دگرگون می ساخت و من را به روزهایی که به سرعت برق و باد طی شدند برد.
با خنده سری تکان دادم تا خاطرات رقصان پیش چشمم کنار بروند و نگاهم روی جز به جز پذیرایی به گردش درآمد؛ یک دست مبل راحتی و یک قالیچه ی کوچک که آن را خودم خریده بودم، کل لوازم پذیرایی را تشکیل میداد.
میدانستم خانه به شدت عریان است و نیازمند یک تلوزیون برای سرگرم کردن خودم و دیگر اقلام تزئینی هستم، اما فعلاا تمام بودجه ی من برای خرید همین خانه خرج شده بود و پولی در دست …