رمان مسلخ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۹۲۲

خلاصه رمان : ارغوان دختر سادهایه که به بهانهی پول بیشتر و کار بهتر وارد خونهای میشه که از همون اول همه چی به نظرش عجیب میاد! همه ی اتفاقا توی اون خونه زیادی محرمانست و آدماش قانونای عجیبی دارن و ارغوان هم زیادی قانون شکنه و خبر نداره با کاراش چه سرنوشتی قراره براش رقم بخوره …
قسمتی از داستان رمان مسلخ
پله های قدیمی را بالا رفت تا به در کرم رنگ خانه ی خودشان رسید. کلید را در قفل چرخاند و وارد شد. خنکی خانه و بوی پوشال خیس خورده ی کولر حالش را جا آورد.
لبخندی روی لب نشاند: – آرزو جون ، آرزو جونم… کجایی؟ صدای آرزو از آشپزخانه آمد: – مامان ! بگو مامان بذار دهنت عادت کنه دختر.
ارغوان به سمت آشپزخانه رفت و با دیدن مادرش که کنار گاز ایستاده و کتلت سرخ می کرد گل از گلش شکفت: – ای قربون ریختت برم من آرزو! نمیگم مامان.زوره؟ من و تو که این حرفا رو نداریم آخه.
به سمت گاز رفت و نگاهش به سیب زمینی های طلایی شده ماند. چشمهایش برق زد: – چه کردی!
همین که خواست سیب زمینی بر دارد کفگیر به پشت دستش کوبیده شد که بلافاصله خودش را عقب کشید: – آی درد داره ها!
-منم زدم درد بگیره. دست و بالت رو شستی که داری میری غذا؟ ارغوان بوسه ای صدا دار روی گونه ی آرزو کاشت: – دستامو بشورم سیب زمینی میدی بهم؟
– نه واسه شامه. – همچین میگی شام! سر شامم من و توییم دیگه.
از آشپز خانه بیرون زد و در همان حال شالش را از روی موهای قهوه ای روشنش که انتهای آن رنگ فانتزی سبز خورده بود برداشت.
آرزو دنبالش راه افتاد: – مصاحبه چی شد ؟ خوب بود ؟ ارغوان غر زد: – گند دماغ و گوشت تلخ بودن.
آرزو خیالش راحت شد.
رمان فرشته من نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، پلیسی
تعداد صفحات : ۳۲۸

خلاصه رمان : رمان درباره ی دختری به اسم فرشته است که خانواده اش میخوان اونو به اجبار و به خاطر پول و به اصرار نامادریش بدن به یه پیرمرده پولدار در حالی که فرشته ۲۰ سالش بیشتر نیست. شب عروسیش قبل از عقد به کمک دوستش از خونه فرار می کنه و اینجوری مسیر زندگیش تغییر می کنه.
قسمتی از داستان رمان فرشته من
به صورتم توی اینه نگاه کردم بدون رودربایسی باید می گفتم که خیلی زیبا شده بودم…
سایه ی سبز و نقره ای و تیره ای که پشت چشمام کشیده شده بود به زیبایی به رنگ چشمام می اومد… لبای سرخم روی پوست سفیدم چون گل سرخی می درخشید…
در کل حرف نداشت ولی دلمو چکار می کردم که پر از غم و غصه بود؟ نگران آینده ام بودم…
امروز وقتی که ارایشگر داشت صورت و موهای شراره رو درست می کرد وقت رو غنیمت شمردم و همه چیزو برای شیدا تعریف کرده بودم اون هم گفته بود همه چیزو بسپرم به اون و …
خودش میدونه چکار بکنه… توی اون لحظه ذهنم هیچ راهی رو بهتر از قرار نمی دونست… یعنی چاره ی دیگه ای نداشتم.
حتم داشتم اینبار اگر مخالفت کنم پدرم بی برو برگرد منو می کشه… پس چکار می تونستم بکنم؟ جز اینکه یه جوری خودمو از این گرفتاری خلاص کنم؟ اون راه هم راهی جز قرار نبود…
لباسم از روی شونه برهنه بود و روی قسمت سینه اش پر از سنگ دوزی های زیبا و درخشان بود… حالتش زیبا و چشم گیر بود ولی هیچ کدوم از اینا برام جذاب نبود…
بعد از تموم شدن کار آرایشگر یکی از شاگرداش گفت که داماد اومده دنبال عروس… شنلمو تنم کردم و کلاهش رو تا می تونستم کشیدم جلو تا نتونه صورتمو ببينه…
با کمک شیدا از در رفتم بیرون نمی تونستم صورتشو ببینم فقط دسته گل رو گرفت جلوم که منم ازش گرفتم ولی تشکر نکردم…
رمان الهه شرقی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، تلخ
تعداد صفحات : ۲۳۹

خلاصه رمان : درباره ی دختری هستش که یه بار ازدواج کرده و از شوهرش جدا شده و بعد از مدتی به خارج میره و اونجا با به پسری آشنا میشه و…
قسمتی از داستان رمان الهه شرقی
توقف هواپيما كه كامل شد، كمربندش را باز كرد. حدود پنج ساعت پرواز، خسته و كلافه اش كرده بود.
كيف دستي اش را برداشت و وقتي از جا برخاست، از پنجره نگاهي به فرودگاه بزرگ اورلي انداخت و بي اختيار ياد
آخرين لحظات در فرودگاه مهر آباد افتاد و چشمانش از اشك لبريز شدند. وقتي مقابل در خروجي رسيد، كريدور
متحركي را ديد كه به دهانه ي خروجي هواپيما وصل گرديده بود. آهسته قدم به داخل كريدوري نهاد كه انتهاي آن به محل بازرسي فرودگاه مي رسيد.
برگه پذيرش و پاسپورتش را در دست گرفت. فرمي را هم كه در هواپيما گرفته بود و پر كرده بود ضميمه آنها كرد و به سوي قسمت كنترل گذرنامه به راه افتاد. نوبتش كه رسيد،
افسر گمرك كه مرد جواني با صورت اصلاح كرده و لباسي مرتب بود، به رويش لبخند زد و گفت: – Bonsoir (شب بخير)
كيميا با ترديد به مرد نگاه كرد. اين آغاز سفر بود و اين بار زبان و لهجه فرانسوي به نظرش هيچ دلچسب نيامد.
با بي حوصلگي و حركت سر، پاسخ مأمور را داد و مداركش را به دست او سپرد. مأمور گمرك نگاهي به كیمیا و
نگاهي به گذرنامه كرد و چند لحظه اي را هم صرف بررسي بقيه مدارك كرد و در حالي كه به كيميا لبخند مي زد، مداركش را مهر كرد
رمان ثمره انتظار نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۳۹۲

خلاصه رمان : داستان درباره دختری به اسم ثمره و پسری به اسم میثاق هستش. ثمره دختریست که از کودکی ناف بر میثاق شده. میثاق نیز یک سالن زیبایی اندام دارد و عاشقانه ثمره را دوست دارد. این در حالی است که ثمره میثاق را به عنوان پسر عمه دوست دارد نه یک عشق…
قسمتی از داستان رمان ثمره انتظار
ساعت شش عصر بود… و من حاضر و آماده منتظر شازده بودم.
اي تو روحت ميثاق…. من موندم چه جوري با اون افتضاحي كه بار آوردي خيلي رو داري كه به بابا زنگ مي زني و قرار ميذاري.
شيطونه مي گه بزنم از وسط دو شقّه اش كنم.. اصلا چرا دوشقّه؟ مي خوام ريز ريزش كنم. بعدم ده دور از تو چرخ گوشت ردش كنم كه هيچي از اين موجود بي خاصيت باقي نمونه.
راس ساعت شش عصر بود كه زنگ درو زدن. اَه بازم يكي از نكته هاي مثبت اخلاق ميثاق. آقا هميشه آن تايم بود.
نكبت هزار تا خصلت خوب داشت ولي باز هم به چشم من يه عوضي بود. از قصد و براي در آوردن حرصش چادر سر نكردم كه هيچ….
كلي هم به خودمم رسيدم. يه مانتوي كوتاه مشكي با يه شال روشن با كلي ريمل و يه رژ مايع صورتي ملايم… هــوم قيافه ي ميثاق ديدن داره ها…
نمي دونم اين دعوت شام ديگه چه مدلشه؟ اصلا آفتاب از كدوم طرف در اومده مهربون شده؟ دعوت به شام؟ اونم ميثاق؟ جزو محالاته.
اصلا رستوران رفتن و دعوت به شام و اين جلف بازي ها تو گروه خون ميثاق نبود.
بعد از نيم ساعت لفت دادن و صد بار بالا پايين كردنِ قيافه ام و هزار بار غرغرهاي مامانو شنيدن رفتم دم در… اولين اتفاقي كه افتاد بالا پريدن جفت ابروهام بود….
رمان توماژ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۵۴۲

خلاصه رمان : رمان درباره مردیه به اسم توماژ، توماژ یه مهندس سرآمد با یه شرکت موفقه که با زحمت شبانه روزی خودش و دوستش تونسته پیشرفت زیادی بکنه. اما اون یه هدف دیگه هم داره، اون هم برنده شدن تو یه مناقصه برای یه پروژه بزرگه که با همین بهانه به سرزمین مادری بر می گرده و با افرادی شریک می شه که روزی اون رو به بدترین نحو زمین زدن. اما در این بین اتفاقات زیادی میافته و رازهای زیادی برملا می شه که رفاقت چندین ساله و عهد محکم برادریشون رو دست خوش طوفان های سهمگین می کنه…
قسمتی از داستان رمان توماژ
برای اخرین بار به سر در مطب دکتر خیره شدم و حرف هایی که ساعتی پیش بینمون رد و بدل شده بود و مرور کردم،
نفس عمیقی کشیدمو دسته ساکمو محکم تر گرفتمو برای اولین تاکسی دست تکون دادم و خودمو برای مهم ترین سفر زندگیم اماده کردم…
تمام طول راه نگاهمو به خیابونا دوختم محله ای که سال ها بین مردمش نفس کشیده بودم، تک تک لحظه هایی که به من گذشت وجز خدا کسی شاهد ذره ذره اب شدنم نبود…
کرایه رو حساب کردمو از ماشین فاصله گرفتم نگاهمو با تاخیر از مردم گرفتم و یاد اولین روزی که پا تواین خاک غریب گذاشتم تو ذهنم جون گرفت،
بغضی تو گلوم نشست و کام عمیقی از هوای دود گرفته شهر گرفتم که ساک از تو دستم با شدت کشیده شد، با تعجب به عقب برگشتم که با دوتا چشم به خون نشسته و صورتی سرخ از خشم روبرو شدم،
نگاهی به اطراف انداخت و قدمی بهم نزدیک شدو توپید: که یواشکی می ری بلیط می گیری و بدون خداحافظی راهتو کشیدی که بری منم که هویج ازم ارج و قرب بیشتری داره پیشت… هان؟
تا اومدم حرفی بزنم پاک مهر که تمام تلاششو می کرد صداش بالاتر از اینی که هست نره غرید: فقط دهنتو ببند تا وقتی رسیدیم بهت بگم یه من ماست چقدر کره داره رئیس.
اینو گفت و بی توجه به من به سمت سالن اصلی فرودگاه رفت و بین جمعیت گم شد، به سختی لبخندمو خوردم.