رمان عشق خوشنام من نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، پلیسی
تعداد صفحات : ۷۳۱

خلاصه رمان : بهاره طی یک اتفاق که برای دلارا میافتد متوجه رازی درباره ی او می شود بهمین دلیل مجبور به همکاری با پلیس می گردد، که باید وارد باندی شود که کار اصلی آن قاچاق عتیقه اس در این راه با سرگرد این پرونده (هونام) به عنوان خریدار یک عتیقه وارد باند مودت میشوند و …
قسمتی از داستان رمان عشق خوشنام من
وارد شرکت شدم به همه سلام کردم و رفتم سمت اتاق مشترک خودم و روژان و جناب شکیبا.
همین که اومدم درو باز کنم خانم سهرابی منشی دانیال محبی صدام کرد: خانم ایرانمش لطفا تشریف بیارید.
رفتم سمت میزش و با خوشرویی سلام کردم: سلام جانم خانم سهرابی؟
سهرابی: سلام عزیزم آقای محبی گفت اومدی بفرستمت داخل.
_نگفت چیکار داره؟ سهرابی-نه حرفی نزد.
_باشه ممنون. سهرابی-خواهش میکنم.
یعنی چیکار داره اول صبحی، تقه ای به درش زدم که جواب نداد دوباره در زدم که صدای بفرمایید ضعیفش اومد.
درو باز کردم خواستم سلام کنم که دیدم سرش رو میزه.
آروم داخل شدم و رفتم سمت میزش اما اصلا تكون نخورد.
تک سرفه ای زدم که با مکث سرشو بلند کرد: سلام با من کار…
با دیدنش حرف تو دهنم ماسید چشماش کاسه ی خون بود رنگشم به شدت پریده بود.
با نگرانی از وضعیتش پرسیدم: حالتون خوب نیست؟
هیچی نگفت فقط نگاهم کرد.
_چیزی شده جناب محبی؟
اشاره ای به صورتش کردم: رنگتون پریده اگه حالتون خوب نیست زنگ بزنم اورژانس؟
کمی با زبون لبای خشک شدشو تر کرد و با صدایی که به شدت ضعیف بود گفت:
محبی-طوری نیست خانم من خوبم نگران نباشید.
خواست از رو صندلی بلند بشه که یهو دستشو گذاشت رو قلبشو دوباره نشست.
با نگرانی رفتم نزدیک تر: شما حالتون خوب نیست باید برید بیمارستان، با اون حال بدش خواست مخالفت کنه که بخاطر دردش نتونست.
بی توجه بهش گوشیمو در آوردم و بلافاصله شماره اورژانسو گرفتم.
بعد از دادن توضیحات لازم و دادن آدرس گوشی رو قطع کردم رفتم بالا سرش تمام صورتش خیس عرق بود:
اورژانس تو راهه تا چند دقیقهی دیگه میرسه سعی کنید نفس های عمیق بکشید.
نفس نفس میزد از بین دندونای قفل شده نالید: نمی… تونم انگار یه ..وزنه … سنگین … رو قلبمه …
رمان هومورو نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، درام، اجتماعی
تعداد صفحات : ۴۹۴

خلاصه رمان : روایت دختری ساده و از جنس مهربانی ک با تمام محدودیت ها و ترسهایش می خواهد از قفس و حصاری که خانواده و تفکرات سنتی برایش ساختند بیرون بیآید. پنهانی تلاش برای زندگی کردن و مستقل شدن می کند اما سرنوشت جوری رقم می خورد که وارد زندگی مردی درست نقطه مقابل خودش می شود. عشق را تجربه می کند و به او تکیه می کند و اما همان لحظه پرده از حقیقتی تلخ برداشته می شود و طی اتفاقاتی کاملا غیرمنتظره کمکم درگیر مشکلات بزرگی می شود…
قسمتی از داستان رمان هومورو
همه دور تا دور خانه بر روی زمین نشسته بودند و تعدادی در وسط در حال پایکوبی و دست افشانی بودند.
نگاهی به مرد کرد که متعجب نگاهش را به اطراف می چرخاند. کیاراد با افراد حاضر جمع هیچ سنخیتی نداشت.
آشنا لبخندی زد. – بیا تو.
باورود کیاراد، نگاه خندان دخترانی که دور هم نشسته بودند، سوی او کشیده شد.
شانه های شق ورق و هیبت پر ابهتش نگاه خیلی ها را خیره کرده بود.
کیاراد کلافه از نگاه هایی که یکباره روی او سنگین بود، نگاه آشنا داد.
صدای موسیقی به همراه همهمه های شده نامعلوم، در فضا پخش بود.
آشنا به جای خالی کنار عطا اشاره کرد و برای اینکه از میان آن همه صدا صدای او را بشنود نزدیک گوش مرد گفت: بشین اونجا.
کیاراد بی آن که نگاه از چشمان او بگیرد، پرسید: اون وقت تو کجا میشینی؟
– من میرم برمی گردم.
خواست برود که شانه ی پیراهنش از پشت گرفته شد. مرد او را به سمت خودش چرخاند. -کجا؟
– میرم اتاق یه دستی به سر و روم بکشم… الان عروس و داماد میان.
مرد سر تکان داد. – زود بيا.
آشنا با لبخند تکان داد و به سمت اتاق همدم خانم، از پله های باریک و موکت شده بالا رفت.
به محض باز کردن در، بوی لاک ادکلن و اسپری مو مشامش را پر کرد زنان و دختران مقابل آینه چمباتمه زده بودند.
آشنا منصرف از دیدن خود در آینه، به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد تا کمر خم شد و به حیاط سرک کشید …
رمان تعبیر بیداری نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، معمایی
تعداد صفحات :

خلاصه رمان : حَوا میمیرد. قلبش از کار میایستد و از خواب بیدار نمیشود. فرزندانش جمع میشوند دورِ هم، فرزندانی که از او زخمخوردهاند؛ آدمهایی که حالا نمیدانند بابتِ مرگ او چه حسی باید داشته باشند. آنها میخواهند گذشته را با حوا دفن کنند و افشای رازها، به آنها میفهماند که هرگز نمیشود گذشته را دفن کرد…
قسمتی از داستان رمان تعبیر بیداری
آفتاب غروب کرده بود و هنوز هیچ خبری از کاظی نبود، با این که مهمان هایش رسیده بودند.
سپهر پیش خودش فکر کرد شاید اصلا کاظی همان موقع هم توی خانه بوده و به زن و بچه اش گفته شهیاد را بپیچانند.
ولی کاظی حتماً میدانست بالاخره شهیاد هم از بساط امشبش خبردار میشود و باز آوار میشود سرش.
کاظی احتمالاً از شهیاد ترسی نداشت. خب اگر ترسی نداشت چرا از اول نیامد دم در تا جوابش را بدهد؟
سپهر خیلی زود فهمید که به هر دری میزند تا خودش را قانع کند امروز بیخودی جلوی خانهی کاظی منتظر نمانده اند.
گردنش را کج کرد و به بهرام خیره شد. پرسید: كيان به جایی نرسیده؟
سکوت بهرام را که دید، ادامه داد:
-اگه حوا بود میگفت نحسي منه که نمیذاره، قضيه روشن شه.
مکث کرد. چند لحظه بعد خنده اش توی ماشین پیچید.
-کل این قضایا به خاطر حواست ها!
-سپهر!
بهرام با سر به شهیاد روی صندلی عقب اشاره کرد.
سپهر بی اعتنا به بهرام با دست به خانهی کاظی اشاره کرد: از کجا معلوم امشب بیاد اینجا؟
-میاد زن و بچه شو با این مفنگیا تنها نمیذاره.
-یه قطار آدم اومدن بعد تو میگی زن و بچه شو با اینا تنها نمیذاره؟
شهیاد کلافه گفت: دو دیقه دندون رو جیگر بذار، آه.
سپهر با چشم های ریز شده جدی پرسید: خونهش همین یه دونه در رو داره؟
– نه، چهار نبشه ست سه نبشش رو قایم کرده زیر زمین.
شهیاد دستش را آرام زد روی شانهی بهرام و گفت: به خدا این داداشت فیلم زیاد میبینه.
در را که باز کرد بهرام به تندی پرسید: کجا؟
شهیاد و سپهر با هم گفتند: یه نخ سیگار بکشم.
-میخواد سیگار بکشه!
شهیاد نگاه معناداری به سپهر انداخت. حتی دیگر نپرسید از کجا فهمیده از ماشین پیاده شد و در را محکم بست …
رمان دشت آنا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی، خارجی
تعداد صفحات : ۹۱۱

خلاصه رمان : پرسفون دومین دخترِ قدرتمندترین زن شهر، مدتهاي زیادي رو براي فرار از شهر و زندگی اجباري و کسالت بارش تلاش کرده و حالا که در یه قدمی آزادیش قرار داره، توسط توطئه مادرش در یک عمل انجام شده قرار میگیره و در بزرگترین مهمانی سال و حضور تمام بزرگان شهر به نامزدي حاکم بزرگ، قاتل و پیر شهر، درمیاد. اما پرسفون همون شب فرار میکنه و حتی مرگ رو به این حقارت ترجیح میده. ولی سرانجام فرارش به ربوده شدن توسط بزرگترین دشمن این حاکم می انجامه. مردي بسیار خطرناك که سال هاست افسانهای بیش نبوده و بردن اسمش براي وحشت کردن کافیه …
قسمتی از داستان رمان دشت آنا
“پرسفون” من هنوز در حال نوشخوار اطلاعات جدیدی که بدست آورده ام هستم، که هادس من را به بیرون از آن اتاق میبرد.
بازم اعتراض دارم که این طوری من رو به این طرف و اون طرف میبره، اما بخش کوچولو و مخفی ای در وجودم هست که واقعا این کار را دوست دارد.
حقیقتش را بگویم چیزهای زیادی دربارهی هادس هست که من آن ها را دوست دارم.
هادس تندخو و خشنه اما بعد از چند روزی که من باهاش اینجا گذروندم حالا میتونم حقیقت وجودش رو ببینم.
صداش کردم: هادس.
سرم را روی شانه اش تکیه دادم و گذاشتم ضربان نواختهی قلبش من را آرام کند و ادامه دادم: من رازت رو میدونم.
هادس از پله ها بالا میرفت و گفت و اون چیه؟
گفتم: تو غرغرو بداخلاقی اما یه وجود بسیار زیبا زیر این پوستهی خشنت داری.
انگشت اشاره ام رو روی دکمه بالایی لباسش حلقه میکنم و ادامه میدم:
تو به همه چی اهمیت میدی من فکر میکنم که تو در واقع بیشتر از تمام سیزده حاکم دیگه به همه چی اهمیت میدی،
که با توجه به نقشی که در المپیوس برای تو گذاشتن این یه چیز عجیبه.
هادس پرسید: چی باعث شده این حرف رو بزنی؟
و همچنان به من نگاه نمیکرد، اما مشکلی نبود.
در واقع اینجوری حرف زدن باهاش راحت تر هم میشه، بدون اینکه احساس کنی اون میتونه با نگاهش افکار درون مغزت رو بخونه میتونی راحت تر حرف بزنی…
ادامه دادم: تو میخوای زئوس تاوان بده اما نه به قیمت جون مردمت …
رمان ماشه را بکش (جلد اول از مجموعه شبحسواران) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۳۰۲

خلاصه رمان : فکر میکردم تمام چیزایی که تو زندگی نیاز دارم رو کنار خودم دارم: تفنگ، هلیکوپتر و برادرانم. البته بیشتر زنها آرزوی زندگی منو ندارن، اما بعد از چیزایی که دیدم و کارایی که انجام دادم، فکر نمیکنم که خودم هیچ وقت آرزوی چیزای بیشتری داشته باشم. باشگاه موتورسواری “سوارانِ شبح” خانوادهی منه و من برای اونا هر کاری میکنم. میخوام اونا از هر خطری دور باشن. حتی اگه این خطر، خودم باشم. فقط یک نگاه کافی بود تا باعث بشه هر چیزی که واسش جنگیدم تا پنهانش کنم کاملا برملا بشه. مامور FBI بودن به اون این قدرت رو میداد که دنیای من رو زیر و رو کنه و …
قسمتی از داستان رمان ماشه را بکش
«این کاغذ لعنتى رو امضا نكن، كاسپر»
رئیس کاغذ رو از روی میز بر میداره و پارهش میکنه.
بهش میگم: «احمق نباش. هیچکس نمیدونه قراره بعداً چه اتفاقی بیفته، من فقط دارم کار رو برای شماها آسون تر میکنم»
«من نمیخوام این کار لعنتی رو برام آسون تر کنی، کاس»
من برگه هایی رو تنظیم کرده بودم تا هر موقع اوضاع گوهی شد امضاشون کنم و علاوه بر اینکه اختیاراتم رو در کلاب به بقیه واگذار کنم،
هر گونه مسئولیتی رو در زمینهی کاری که انجام دادم از کلاب و اعضاش سلب کنم.
من به هیچ وجه اجازه نمیدم که هیچکدوم از کارهام روی انگشت اتهام به سمت کلاب گرفته بشه. دیگه نمیذارم.
«لوسياس.»
به نام واقعیش صداش میکنم تا بدونه چقدر جدیم.
«نمیدونم دیگه هیچ وقت اینجا بر میگردم یا نه. بذار امضا کنم. اینجوری بهتره.»
«نه، مک هنوز دو قدم جلوتریم. میدونی که در زمینه کنترل اغتشاش خیلی خوبم تو هم مثل همیشه بهتره عقب بایستی و از من دستور بگیری. واقعا ازت میخوام همینکارو بکنی»
اجازه دادم کلماتش به عمق ذهنم برن. حق با اونه. لوسیاس هرگز منو اشتباهی هدایت نکرده. ما قبلا در ماموریت ها خیلی خطرناکی بودیم.
اون توی کنترل هرج و مرج بهتر از من عمل میکنه. وقتی همه چی بهم میریزه من تمرکزم رو از دست میدم.
اگه یه چیز از ماموریت ها یاد گرفته باشم اینه که اجازه بدم هر کسی کاری رو که توش بهتره انجام بده و خودمم کاری که توش خوبم انجام بدم اینطوری بهتره.
بی دلیل نیست که باید یه تیم تشکیل بدیم و کارها رو گروهی پیش ببریم.
همهی ما نقاط قوت خودمون رو داریم، پس اجازه میدم هر کی از استعداد خودش استفاده کنه.
و اینم استعداد لوسياسه …