رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان هر کسی به‌ جز تو به قلم جنیفر کروزی با لینک مستقیم

رمان هر کسی به‌ جز تو نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، خارجی

تعداد صفحات : ۴۸۸

خلاصه رمان : برای نینا اسکو اواخر دهه سی بودن به معنای آزادی از شوهر سابق، آزادی از خانه‌ حومه‌ی شهر مجللشان و آزاد شدن به معنای این بود که بتواند روی تغییراتی که دلش می‌خواست تمرکز کند. چیزی که می‌خواست همان چیزی بود که همسر سابقش همیشه آن را وتو می‌کرد. یعنی یک توله سگ پرجنب و جوش و تحسین‌ برانگیز. اما چیزی که گیرش آمد… فِرِد بود. سگی چاق میانسالی که کمی هم بو می‌داد و آشکارا افسردگی داشت. فرد دیگر از سن و سال جنب و جوشش گذشته بود. ولی موفق می‌شود نینا را سر راه الکس موری قرار بدهد …

قسمتی از داستان رمان هر کسی به‌ جز تو

هفته‌ی بعد وقتی او و مکس هر دو در بخش استراحت پزشکان پاهایشان را دراز کرده و روی میز جلومبلی گذاشته بودند،

مکس پرسید: با اون خانمه اوضاعت چطوره اسمش چی بود؟ زن طبقه‌ی بالا رو میگم.

الکس گفت: هی من با زن های دیگه ای هم غیر از نینا سر قرار میرم با زن های زیادی.

سعی می‌کرد بیخیال و بی تفاوت به نظر برسد ولی بعد وقتی به حرفش ادامه داد همه چیز را خراب کرد.

-البته با خود نینا که سر قرار نمیرم.

مکس گفت: اگه باهاش قرار نمی‌ذاری چطوری می‌بینیش؟

الکس گفت: با هم فیلم تماشا می‌کنیم. خیلی هم خوبه که یک عالم فیلم توی دنیا هست وگرنه دستم توی پوست گردو می‌موند.

حتی با اینکه گاهی از این کار خسته میشم ولی فیلم دیدن و دویدن تنها بهانه ایه که می‌تونم به خاطرشون باهاش باشم چشم هایش را بست و به یاد آورد.

پشت سرم روی کاناپه دراز می‌کشه و من می‌تونم عطرش رو بو بکشم.

زیر گوشم می‌خنده و به خدا قسم یکی از همین روزها یه حرکتی میزنم بعدش هم دیگه باهام حرف نمی‌زنه.

مکس گفت: ترسو نباش این کار رو بکن.

الکس گفت: نه نمی‌خوام خرابش کنم. خیلی بیشتر از یه مدت بودن باهاش می‌خوام،

می‌خوام وقتای زیادی باهاش باشم تازه دارم روی یه نقشه کار می‌کنم. اگه جواب بده، دیگه نینا فکر نمی‌کنه بچه‌م.

مکس پوزخندی زد و گفت: خوب به نظر می‌آد.

الكس دوباره به نینا فکر کرد و گفت: دعا می‌کنم که این طور باشه…

دانلود رمان به زلالی برکه به قلم سعیده براز با لینک مستقیم

رمان به زلالی برکه نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، طنز، خانوادگی، روانشناسی

تعداد صفحات : ۱۱۶۸

خلاصه رمان : عشق یه دختر نویسنده به پسری که معتاده به نوشیدنی و هم دانشگاهی قدیمیشه، این عشق تا کجا دووم میاره و آیا میثم قدر این فداکاری رو می‌دونه؟

قسمتی از داستان رمان به زلالی برکه

صبح با صدای صلوات از خواب بیدار شدم.

سریع شالم را روی سرم انداختم و به سمت صدا رفتم با دیدن صحنه رو به رو لبخندی به لبم نشست.

عزیز در حال دود کردن اسپند بود و مدام صلوات می‌فرستاد و جا اسپندی را دور سر میثم می‌چرخاند.

میثم از شدت خجالت حسابی قرمز شده بود.

عزیز طی یک حرکت دستش را دور گردن میثم انداخت و پیشانی اش را بوسید.

-قربون تو پسر بشم که بالاخره همت کردی اون زهرماری رو کنار گذاشتی.

میثم هنوز مات حرکت عزیز بود که من دیگر نتوانستم خنده ام را کنترل کنم…

حالا دیگر طیبه و صابر نیز دور میز نشسته بودند و همگی در حال صبحانه خوردن بودیم.

-صابر صبحانه رو که خوردیم زود تر بریم سراغ خونت، دیروز که کمکت کردم این قدر آخر شب خسته بودم که تا سرمو گذاشتم رو بالشت خوابم برد،

صبحم سر حال از خواب بیدار شدم و گرسنه ام بود اومدم از عزیز صبحونه بگیرم که حسابی شرمندم کرد.

-باشه، صبحانه امو تموم کنم می‌ریم.

-کاری نکردم پسرم، از این به بعد هر چی خواستی تعارف نکن بیا از یخچال بردار.

بعد از خوردن صبحانه هر چهار نفری برای تمام کردن کار ساختن خانه رفتیم.

صابر می‌گفت به احتمال زیاد امروز با کمک ما کارها تمام می‌شود.

من و طیبه کارهای سبک تر را انجام می‌دادیم و میثم و صابر کارهای سخت تر و فنی تر،

و عزیز مدام برایمان شربت و میوه می‌آورد و تقویتمان می‌کرد.

یک ساعت مانده بود به ظهر که دیگر کاری برای من و طیبه باقی نماند …

دانلود رمان گریز به قلم منا امین سرشت با لینک مستقیم

رمان گریز نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، انتقامی، سیاسی

تعداد صفحات : ۱۷۰

خلاصه رمان : تابان دختر یکی از مسئولین سرشناس کشور است که در یک شرکت ساختمانی مشغول فعالیت است و با رئیس شرکت رابطه‌ی عاشقانه‌ای دارد. درست زمانی که تابان از شرکت برای انجام مأموریتی عازم سفر می‌شود، فردی از گذشته‌ی تلخش سر راهش سبز می‌شود و او را …

قسمتی از داستان رمان گریز

با شنیدن صدای پایی که با سرعت به اتاق نزدیک میشد دست و پایم را گم کردم.

نگاهی در اطراف چرخاندم و با دیدن مانتو روی زمین به طرفش دویدم همزمان با تلاش برای پوشیدنش کلید توی قفل چرخید و در به آرامی باز شد.

دست هایم می‌لرزید و پوشیدن ساده‌ی یک مانتو برایم سخت ترین کار دنیا شده بود.

صدایش را که از پشت سرم شنیدم جیغ کشیدم و با ترس به طرفش برگشتم.

_این همه تلاش واسه چیه؟ چیزی نیست که تا حالا از دیدم پنهون مونده باشه.

از شنیدن صدایش دیگر فقط دست هایم که نه، تمام تنم به لرز افتاده بود.

عقب عقب رفتم و همان طور که پشتم به دیواری سفت برخورد کرد با دلهره زمزمه کردم:

_تو… چه جوری پیدات شد؟ چی می‌خوای… چی می‌خوای از جونم؟

نیشخندی دندان نما زد و دو قدم نزدیکتر آمد، اما راه من بسته بود.

عقبتر از آن نمی‌توانستم بروم ایستاد و با نگاهی سر فرصت سرتاپایم را از نظر گذراند لبخندش جمع شد و می‌توانستم قسم بخورم چشم هایش را غمی عجیب پر کرد.

_دلم برات تنگ شده بود بی انصاف!

آب دهانم را قورت دادم و گلویم باز هم سوخت. بی اراده چشم هایم پر از اشک شد و نالیدم:

_من و تو دیگه ربطی به هم نداریم یادت رفته؟

لبش را تر کرد و یک قدم دیگر جلو آمد آنقدر پشتم را به دیوار فشار داده بودم که مهره های کمرم به التماس افتاده بودند.

دستش را که بالا آورد، کم مانده بود جان بدهم.

پشت انگشتش را با ملایمت روی گونه هایم کشید و نگاه متعجبش بر تن لرزانم افتاد:

_می‌ترسی؟! از من؟ منی که از گل نازکتر بهت نگفتم؟

لکنت هم به لرزش های درونی ام اضافه شد وقتی با جان کندن لب زدم:

_دی… دی. دیر شناختمت تو… تو… زندگیمونو… نابود کردی!

دانلود رمان پادمیرا به قلم مبینا مهراور با لینک مستقیم

رمان پادمیرا نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۶۷۱

خلاصه رمان: همیشه به اینجای ماجرا که می‌رسید از فکر و خیال می‌امدم بیرون. دیگه چهره ای از اون پسر دستفروش تو ذهنم نبود و نمی‌تونستم ادامه‌ خاطراتم رو بدون صورتش تصور کنم. راسته که میگن از دل برود هرآنکه از دیده رود. منم همین طوری شدم، سالیان سال از اون قضیه گذشت و هر روز یه چیزی از اون فرد رو فراموش می‌کردم. دختریم که عاشق یه پسر دستفروش شدم و بهش پول دادم تا بره برای خودش کار پیدا کنه و بیاد خواستگاریم ولی اون پسر میره و دیگه پیداش نمیشه. چندسال بعد که می‌خواستم فراموشش کنم می‌فهمم پسره رئیس شرکتی هستش که توش کار می‌کنم …

قسمتی از داستان رمان پادمیرا

حوریه تو ماشین منتظر بود تا بیرون اومدم خودش رو جمع و جور کرد و ماشین رو روشن کرد.

حوریه: سلام خانوم چه عجب کاری باری داشته باشی سراغی از ما می‌گیری!

کمربندم رو بستم و گفتم: علیک سلام من پیام ندم یعنی تو نباید پیام بدی؟؟

همونطور که راه می‌افتاد گفت: دلم برات تنگ شده بود.

_منم!

حوريه: حالا ماجرا چیه؟؟

آهی از ته دل کشیدم و همه چی رو براش تعریف کردم،

باورش نمیشد من می‌خوام همچین کاری بکنم خواست منصرفم بکنه ولی مرغ من یه پا داشت.

خب تنها راه همین بود اگه راه های دیگه ای داشتم مغز خر نخورده بودم که برم خونه‌ی یه مرد آشغال.

اشتباهی که اغلب دخترا می‌کنن برای پاک کردن یه کار غلط کار غلط دیگه ای انجام میدن،

برای حفظ آبرو دست به کارهایی میزنن که در آخر منجر به بی آبرویی بیشترشون میشه.

شاید اگه پدر و مادرها بیشتر به دختراشون بها می‌دادن اگه آموزششون می‌دادن هر اتفاقی هم بیافته باز ما پشتتیم هیچ دختری برای حفظ آبرو به لجن کشیده نمیشد.

کاری که پدر و مادر نه در حق من انجام دادن نه در حق ماهرو…

تمام فکر و ذکرشون اینه که دختر رو سالم نگهدارن برای شوهر…

غرق در افکاراتم بودم که صدای حوریه رشته افکاراتم رو پاره کرد: رسیدیم.

کیفم رو برداشتم در ماشین رو باز کردم و گفتم: دستت درد نکنه دیگه باهات کاری ندارم.

دستم رو گرفت و با ناراحتی گفت: مانیسا داری کار اشتباهی می‌کنی بیا الان بریم به پلیس خبر بدیم بخدا که هیچی نمیشه!

دستم رو از دستش کشیدم بیرون و از جام بلند شدم در رو بستم و و گفتم: دارم بهترین کار رو می‌کنم لطفا نصیحتم نكن.

بعد بدون اینکه منتظر حرفش باشم به سمت خونه ای گفته بود رفتم…

دانلود رمان چراغ قوه به قلم یاسمین شریف با لینک مستقیم

رمان چراغ قوه نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۲۲۶۸

خلاصه رمان : يادش بخیر تبریز زیبای من در آن سال ها زیر انبوهی از دود گرفتار شده بود. دود باروت. بمب دستی. دود مبارزه و جنگ. من تنها ده سال داشتم چشمان مادر برقی زد و لبخندي عمیق بر چهره‌ خسته‌اش نشست فنجان چای را بین انگشتان بلندش به بازی گرفته و خیره به پنجره بخار گرفته غرق خاطراتش شده بود. پدرم مرد متمولی بود. زمین دار بود، مالدار بود، دستش به دهانش می‌رسید و مردم، بسيار سر سفره اش نان می‌خوردند. ملک ما در یکی از محلات اعیان نشین تبریز بنا شده بود، یک عمارت بزرگ با کلی خدم و حشم که آن روزها چقدر شلوغ تر و پر رفت و آمدتر بود …

قسمتی از داستان رمان چراغ قوه

ازش دور شدم، دور شدم و هراسان خود را میان عمارت انداختم.

به خودم که آمدم پله ها را دوان دوان بالا رفته و پشت در بسته اتاقم نفس حبس شده ام را آزاد می‌کردم.

آنا نبود، آن روزها اغلب اوقات دل آشوبش پاي يک جا ماندن را از او گرفته و از صبح تا دمادم غروب نزديك آبشار زنوز اعتکاف می‌گرفت.

به سوي پنجره رفتم، سرم را بلند کردم و هوا را به ریه فرستادم.

کمال تا میان قلبم تاخته و ویرانم کرده بود.

با حرف هاي بي پروایش آبي هاي افسونگرش، رخت و لباس نظامی پر جذبه اش.

نمی‌توانستم دیگر نمی‌توانستم به حس و حالم بي توجه شوم و پشت گوشش بیاندازم.

از پنجره فاصله گرفتم جلو آینه ایستادم و به آیدان هفده ساله خیره شدم.

قد بلندم در آن لباس هاي سياه عزا کشیده تر شده بود.

موهاي مواجم دیگر گره خورده نبود و حالا خودم با وسواس شانه شان می‌کردم و پشت سرم می‌بافتم.

چشمان درشت و سیاهم میان پوست روشنم می‌درخشید و آنا همیشه می‌گفت کاش رنگشان کهربایی بود.

خندیدم، نه آنقدر بلند و سرخوش حال و هوای این عمارت و هواي اين دوسالي میشد که رنگ شادی به خود ندیده بود،

خندیدم تنها براي ديدن چال هاي گونه ام که کمال دلش برایشان لرزیده بود و آنا هیچوقت دوستشان نداشت.

کاسه‌ي چشمانم پر شد از عشق بود و شور یا غم بود و دلمردگي نمي‌دانم.

نگاهم روي قاب عکس میز عسلي افتاد. قاب نقره اي کنگره دار، دست دراز کردم و برش داشتم.

شمس آقا میان آنا و زن دایی ایستاده بود و ما چهارنفر روي صندلي جلوي پايشان نشسته بودیم.

الدوز مثل همیشه محجوبانه می‌خندید و من و جمال با لب هايي گشاد از خنده در حال ریسه رفتن بودیم…

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.