رمان میراث من عذاب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجباری
تعداد صفحات : 1443

خلاصه رمان : ماهرخ به رسم قدیم بعد از فوت همسرش به عقد برادرشوهرش امیر حسام در میآید؛ در حالیکه هر دو از این وصلت ناراضیند و امیرحسام و خواهر ماهرخ همدیگر را دوست دارند….
قسمتی از داستان رمان میراث من عذاب
آب دهان خشک شده ام رو فرو دادم و زبونم رو، روی لب های خشک و پوسته، پوسته، شده ام کشیدم و بدون این که اجازه ای از بزرگترها بگیرم؛ جواب دادم. _بله بعد از من صدای بله ی خش دار امیرحسام شببیه ناقوس مرگ توی گوش هام پیچید. صدا از کسی بیرون نیامد؛ نهدستی نه سوتی و نه شادی ای و نه هیچ چیز دیگه. انگار همه توی مجلس ختم بودیم. نقلی روی سرمون ریخته نشد و داماد پیشونی تازه عروسش رو نبوسید و کنار گوشم زمزمه های عاشقانه نکرد. نگاهم روی سفره ی عقد قدیمی ِ وسط محضر خشک شده بود. سفره ی خاک گرفته ای که بارنگ آبی فیروزه ای کدر گل های خشک شده اش بهم دهن کجی می کرد.
عجیب بود که نه بغضی توی گلو دارم و نه لبخندی روی لب هام دیده می شه؛ فقط بی اندازه آرومم! درست مثل یه ماهی مرده روی آب! با صدای عاقد نگاهم رو، از روی سفره ی عقدی که نمک روی زخمم شده بود؛ گرفتم و سرم رو بلند کردم. _امیدوارم به پای هم پیر بشین. مهر سکوت به لب هام زدم. مهر سکوتی که تک، تکِ این آدم ها با نگاهشون از من می خواستند تا روی دهانم بزنم و ساکت بمونم؛ سکوتی که دیگه دوست نداشتم، هیچ وقت بشکنم. از روی صندلی فلزی با روکش زرشکی رنگ بلند شدیم. زیر چشمی نگاهی به امیرحسام کردم که با شونه های افتاده و سر به زیر، کنارم ایستاده بود.
مامانم و حاج خانوم که جلومون ایستادند؛ مسیر نگاهم شکسته شد و نگاهم رو از امیرحسام گرفتم و به چشم های مادرم که اشک توشون حلقه زده بود و شاید منتظر یه تلنگر کوچک بودند تا روی گونه اش سرازیر بشه، نگاه کردم. مامانم بدون مکث بغلم کرد و دستهاش رو، دور شونه ام حلقه کرد. کینه ای نبودم! اما نتونستم، مثل خودش بغلش کنم یا دستهام رو، دور کمرش حلقه کنم. مگه نه این که مادر غمخوار بچه هاشه؟ پس چرا اون زمانی که بهش احتیاج داشتم، به جای این که کنارم باشه جلوم وایستاد و توی دهنم زد که لالمونی بگیرم که لام تا کام حرفی نزنم که بشم عروسک خیمه شب بازی این جماعت که مثلا دارند در حقم مردونگی می کنند. مردونگی! پوزخندی که روی لب های برجسته و ترک خورده ام ظاهر شد، دست خودم نبود. این جماعت با سوزندن روحم مردونگی کردند …
رمان عشق توت فرنگی نیست نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 471

خلاصه رمان : ترمه بعد از قبولی دررشته دندانپزشکی از شیراز راهیه تهران میشه درحالی که پدرش دچار مشکلات مالی وحقوقی کارخونه اش است … او ساکن خونه عمویش میشود و مشکلات زیادی رو از طرف اقوامش تحمل میکنه ولی هیچ کدوم …
قسمتی از داستان رمان عشق توت فرنگی نیست
صورت مهربون مامانو چند بار پشت سر هم بوسیدم .اون قدر گریه کرده بود که چشم هاش ریزریز شده بود,دستم رو در شونه اش حلقه کردم : واي سودي جون سفر قندهار که نمی خوام برم این طوري میکنی ؟ هر وقت چند روز تعطیلی گیرم بیاد بدو بدو میام بهت سر می زنم ,خودتم میدونی که من یکی رو بدجوري بچه ننه بار اوردي و طاقت نمیارم زیاد ازت دور بمونم. مامانم میخواست لبخند بزنه ولی نتونست. با گوشه روسري اشک چشمش رو پاك کرد. بابام با خنده از جیبش یه دستمال در آورد: بگیر عزیزم ,روسریت میکروب داره,نکنه می خواي تراخم بگیري وبدبختم کنی,داري و نداري دو تا چشم شهلا داري,می خواي همونم ازم بگیري؟
مامانم طبق معمول غم وغصه هاش یادش ر فت,با ناز وکرشمه دستمالو گرفت و نم چشم هاش رو خشک کرد: باشه هاتف باشه,فقط چشمام قشنگه دیگه؟ بابا یواشکی در گوش مامان یه چیزي گفت که اولش سرخ شد وبعد شم غش کرد از خنده. ترنج آستین مانتوي مامانم و کشید:بابا چی گفت این قدر خوش به حالت شد؟ مامانم یه اخم قشنگ تحویلش داد:اوا!؟!بچه هم بچه هاي قدیم. ترنج لب ور چید:زشته توي جمع دو نفر در گوشی حرف بزنن تورنگ لپش رو کشید:اي دختر فضول!
ترنج دستشو انداخت دور کمرم:ترمه جون وقتی بري من حوصله ام سر میره. دلم واست خیلی تنگ میشه. دستمو انداختم دور کمر باریکش :حسابی درس بخون که دو سال دیگه بیاي پیشم. منم اونجا تنهام,اگه تو کنارم باشی دلم کمتر میگره,فقط فول بده خوب درس بخونی,مثل بچه آدم! موقع گفتن این حرفها بغض کردم,چقدر خواهرمو دوست داشتم ,کاش از هم جدا نمی شدیم, صداي کمک راننده منو از افکارم پرت کرد بیرون:مسافراي تهران ….جا نمونین مامانم دوباره منو چلوند:قربونت برم ترمه جون خیلی مواظب خودت باش.رسیدي زنگ بزن.
خیالشو راحت کردم:حتما سودي جون نگران نباش. بابا بغلم کرد :ترمه جون شرمنده ام که… نذاشتم حرفشو تموم کنه :زمستون می ره رو سیاهی به زغال می مونه,فکرشو نکن. ترنج بغل گوشم چنان جیغی زد که نیم متر پریدم هوا:اونم شاداب.
کفرمدر اومد!دندونامو رو هم فشار دادم که صدام در نیاد! یعنی اپه یه وقت دیگه بود ویه جاي دیگه اي غیر از ترمینال بودیم درسی بهش می دادم تا عمر داره یادش نره. پرده گوشم هنوز سوت میکشید .منتها نخواستم دم اخري پاچه اشو بگیرم که خودم عذاب وجدان بگیرم …
رمان خزان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1057

خلاصه رمان : خزان بخاطر زن و مادر بودنش محکوم است به سوختن و ساختن، نادیده گرفتن خودش و سکوت در برابر ظلم های همسرش! فریبرز از مردانگی، فقط نشان دادن قدرت خود به خزان و اذیت و آزار او را یاد دارد، وخزانی که بهمراه پسر چهار ساله اش طاها هر صبح در خانه ی محبوس میشود تا دوباره فریبرز به خانه برگردد..
قسمتی از داستان رمان خزان
شام در نهایت سکوت صرف شد. خود را در خانهی پدری شخصی اضافه حس میکردم. رفتارو نگاههایشان جوریست که گویا من به کارهای بد متهم شده ام. ولی من در جست و جوی حق از زندگی و دنیای لعنتی خود هستم کی قرار بود این روزها پایان یابد؟ جانم که دیگر بر لبانم رسید یعنی روزی از راه میرسد که منو طاها در آرامش خاطر ساعت ها را سپری کنیم؟ امروز، به حد کافی نتوانستم به طاها توجه کنم کنارش نشستم بازم به خواب رفته بود؛ طبق عادت برای نوازش صورتش دست پیش بردم اما داغی پیشانی اش دل آشوبم را بی قرار تر کرد.
-طاهاجان تب داری مامان. تازه دلیل این همه خوابیدن را فهمیده بودم هیچ دارویی همراهم نداشتم و نگرانی من از این جهت بود که طاها سابقه تشنج داشت باید سریعا او را به بیمارستان منتقل می کردم. -طاها جان، چشماتو باز کن عزیزم. _مامان حالم بده. حق داشتم که تشویش را به دلم راه دهم. از جای برخواسته و بیرون اتاق رفتم. پدر نگاهش خیره به نقطه ای بود و تسبیح چوبی دور دستش پیچ میخورد و مادر با دیدن چهرهاش غم عالم به دلم سرازیر میشد. چارهای جز شکستن سکوت خانه ندارم.
-طاها تب داره باید ببرمش بیمارستان. پوزخند صدادار خسرو در فضا پیچید: هیچی دیگه حالا باید بچه مردمم ببریم دکتر. _خسرو تو رحم تو وجودت داری؟ این بچه خواهر زادته ادم با دشمن خونی خودشم اینطور برخورد نمیکنه خودم میبرمش. -پول داری؟! خانوم مستقل؟ -دکتر لازم نیست یه پاشوی کنی تبش میاد پائین. -آخه مامان طاها سابقه تشنج داره، باید ببرمش بیمارستان. پدر چشم از تلوزیون برداشت و گفت: معتل چی هستی خسرو، پاشو ماشینو راه بنداز با خواهرت برید بیمارستان. حرص و ناچاری در چهره خسرو بیداد میکرد اما در حضور پدر چاره ای جز اطاعت نداشت …
رمان هیله نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : اجتماعی
تعداد صفحات : 220

خلاصه رمان : دختری به اسم هیله است دختری از دیارِ افغان زمین دختری که همانند اسمش آرزو های هنگفتی داشت اما اینکه سرنوشت چه بازي را برای او رقم زده است خودش هم نمیدانست
تو هرگز ناامید مباش..
ما همه انسانیم گاهی ممکن خسته شویم و گاهی نا امید اما همین که الله در کنار مان است خیلی زیباست مگر نه؟؟
گاهی اوقات لازم است تا همه را از دست بدهیم و خدا را بدست بی آوریم… و پناه ببریم به خالقی که بی هیچ منتِ در کنار مان هست.
قسمتی از داستان رمان هیله
در مقابل در ایستاده و با تکان دستش بسوی مادر و خواهرش که قصد ترک کردن خانه را به مقصد خرید لباس داشتند؛ آنها را بدرقه نمود… با بسته شدن در نفس آسوده یی کشیده و بیدون هیچ تاخیری راه اتاقش را در پیش گرفت… از گوشه ای تخت خوابش جعبه ای آهنی را برداشت…. گوشی کوچک را در دست گرفته قدری منتظر ایستاد تا روشن شود.. با روشن شدن گوشی وارد صفحه مخاطبین شده و با دیدن اسمی که در آن قبل تر از همه ذخیره شده بود.. ضربان پر سرعت قلبش را میتوانست احساس کند. کیهان…. چندین بار با خود تکرار کرد… یعنی پسری که همیشه اسمش را یما صدا میزد در اصل اسمش کیهان بود.
با دستان لرزان کلید زنگ را فشرد. امروز وقت مناسبی برای صحبت بود… بوق های پی در پی بود که در فضاء پیچید… از پانزده بوق هم گذشته بود… میخواست تماس را قطع نماید… اما با پیچیدن صدایی شخصی گوشی را در مقابل گوش اش قرارداد… فقط صدایی نفس های عمیقی بود که در فضاء پیچیده بود.. هر دو سکوت کرده بودند… اما پسرک این سکوت را شکسته گفت.. -ســ…ــلَم وقــ…ــــت بخـــ..ــیر…. دخترک لب زده گفت…. -علــ..علیکم سلَم… -گمان میکردم فراموش شدم… هیله سکوت کرد مگر حرفی هم برای گفتن داشت. کیهان که دانست دخترک میلی برای ادامه ی این بحث ندارد لب زده گفت… -میشود اسم این بانوی خوش قلب را بدانم؟؟؟ دخترک سکوت کرد.
کیهان گمان کرد ارتباط قطع شده است. برای همین گفت… -صدایی من را دارید؟؟؟ +هیله… اسمم هیله است… -هیـــــلـــه…. پسرک اسم را با خود تکرار کرد.. طنین صدایش چه زیبا بود و چه دل فریب… -اسم منم کیهان است… هیله دستش را محکم فشرد تا از استرسی که در وجودش داشت قدری کاسته شود.. از سوی هم عذاب وجدانی داشت..
فکر میکرد.. دارد گناهی بزرگی را مرتکب میشود. او که تا حالا با هیچ مردی چشم در چشم نشده بود.. چه بسا که همکلام شود… با اضراب و ترسی که نمیدانست سرچشمه ای آن از کجا است آهسته گفت.. -خوشبختم… میشود بگوید برای چه این
همه پافشاری میکردید تا با مـ..من صحبت کنید.. مــ..من واقعاً نمیخواهم این تماس دردسر ساز شود.. خواهش میکنم هرچه میخواهید سریع تر بگوید…
رمان به چشمانت مومن شدم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 1692

خلاصه رمان : این رمان راجب یه گروه خوانندگی غیرمجازی با چند میلیون طرفدار در صفحات مجازی با رهبری حامی پرتو هستش، اون به خاطر شغل و شمایلش از دوستان و خانواده طرد شده، اکنون او در همسایگی ترنج، دختری چادری که از شیراز جهت تحصیل در دانشگاه تهران آمده قرار گرفته با عقاید و دنیایی متفاوت که…
قسمتی از داستان رمان به چشمانت مومن شدم
میدونم بار چندم بود، که توی گوشی روی اسم « هامینِ من » برای تماس ضربه میزدم و جمله « دستگاه مشترک مورد نظر
خاموش می باشد. » رو میشنیدم. گوشی رو روی تخت انداختم و کتاب رو برداشتم تا کمی خودم رو سرگرم کنم. نگاهم به مطالب کتاب بود، اما همه حواسم پیش هامین بود. دو روزی بود که ازش بیخبر بودم، این برای من که هر دو ساعت یه بار سراغش رو میگرفتم، یعنی فاجعه! گوشی رو روشن کردم، عکسش که روی صفحه گوشی بود بهم لبخند زد. با انگشت روی صورتش دست کشیدم، چقدر دلم تنگش بود! چقدر از حرفهایی که بهش گفتم پشیمون بودم. روی تخت به دیوار تکیه دادم، سرم رو روی پاهام گذاشتم و خودم رو تاب میدادم. یعنی اینقدر از دستم ناراحته که گوشیش رو خاموش کرده؟! اون که میگفت تحمل بیخبری از من رو نداره! پس چطور این دو روز رو تحمل کرده؟
با صدای باز شدن در اتاق به خودم اومدم و سرم رو از روی پاهام برداشتم، در کمی گیر داشت، شخص پشتش دوباره محکمتر فشار داد و باز شد. نگار بود، با کف دست ضربه محکمی به در زد و با عصبانیت گفت: تو چرا نمیشکنی من راحت بشم از دستت! -نگاهش رو توی اتاق چرخوند تا به من رسید روی من مکث کرد، با دیدنم لبخندی زد و در رو بست و بعد از در آوردن کفش هاش به طرفم اومد. احوال خانم گلی؟ -لبخند بیرمقی زدم. سلام -دکمههای پالتوش رو باز کرد و کنارم روی تخت نشست. بقیه کجان؟ -گوشی رو برداشتم و شماره رو گرفتم با شنیدن جمله تکراری قطع کردم، برای نگار شونه ای بالا انداختم. نمیدونم، بیرون -چه خوب شد گفتی بیرون هستند، فکر میکردم همه داخل کمد قایم شدن. اینقدر دلنگران بودم که حتی رغبت نکردم لبخند بزنم، گوشیم رو از دستم در آورد و باهاش مشغول شد.
یادمه نگار دو ساعت بعد از خواستگاری بهم زنگ زد و تبریک گفت. مجبورش کردم همون شب همه ماجرا رو که چطور هامین
رو پیدا کرده برام تعریف کنه، بعد از اون شب دوباره رابطمون به صمیمیت قبل شد. برای مراسم نامزدیم در شیراز که نتونست بیاد و دو روز قبل از مراسم عقد هم عمه باباش که شمال زندگی میکرد، فوت شد. مجبور بود به اونجا بره و نتونست در هیچ کدوم از مراسمهای من شرکت کنه. با صداش به خودم اومدم هوم چی گفتی؟ -کجایی؟ میگم این عکس رو کی از هامین گرفتی؟ -عادت داشت هر وقت من رو میدید، گالری گوشیم رو شخم بزنه تا عکسهای جدیدم رو ببینه، با دیدن عکسی که همون روز توی کارخونه ازش گرفتم آهی کشیدم. توی کارخونه گرفتم -نگاه دقیقی بهم انداخت. چته پنچری؟ -دوباره آه کشیدم. با هامین قهرم -اوه گفتم چی شده دختره لوس! نترس الان زنگ میزنه تو هم خر کیف میشی و قهرت رو فراموش میکنی . -زنگ نمیزنه، دو روزه که ازش بیخبرم -دو روز! پس عجایب هفتگانه جهان به عجایب هشتگانه تبدیل شد.