رمان وبال عشق نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، غمگین
تعداد صفحات : ۳۷

خلاصه رمان : سختی در عشق، جوهری بس زیبا است. وبال عاشقانه مانند رویای غم و درد عاشقانه است. عاشقانه هایی که پر از مشقت پر از غصه و پر از رنج های بی پایان است. من از وبال می گویم آری وبال! وبالی که محنت را در عشق گذاشت، وبالی که تیمار را بر درون قلب معشوق گذاشت، آری وبال عشق را می گویم. درد دارد، نادمی دارد و میراثی هم دارد، میراثی بس تجربه. میراثی بس پختگی. این است وبال عشق، این است درد عشق!
قسمتی از داستان رمان وبال عشق
عاشقی، عاشقی باز هم عاشقی، ولی چرا جنون؟! چرا؟
عشق را چه به نامم که وصف پر از حکمت آن عاجزم. این حس از کجا سرچشمه گرفت؟
دلدار کسی است که دلداری ات می دهد، رویا هدفی است که تو به آن بی توجهی، ارزو چیزی است که تو برای آن خیال بافی می کنی،
همه ی این ها و مواردی مشابه این وجود دارد، که نیاز به اراده و آگاهی دارد پس تا عمل نکنی، خبری از محقق شدن آن وجود ندارد…
وصال بشود نور خیر من من بشوم نور علی نور، که چه بشود، بشود عشقی پر احساس بر قلب عاشقم.
یار نیامد که باشد دوستی بس زیبا، ان یار که بود من ندیدم بسی زیبا.
عشق یک هدیه ای خداوند است گناهی ندارد ولی نگذار جنونت کند، لیلی ات کند…
اگر کار به رسوا کشیده شد آن وقت می شود که تو دیوانه وار عاشقی، دیوانه وار…
گفتی هر چه بگذرد حل می شود و التیام پیدا می کنند… ولی با گذشتن زمان فقط درد کشیدم و حسرت.
که حسرتش نتوانست دلتنگی ابدی ام را حفظ کند…
گل پیراهن من، ناامیدم. آغوش، گله ها و غرغر هایت، مانند نقطه ای عظیم بر سر من است.
شاعر باید باشی تا درد را بدانی، گاهی وقت ها طبیب نمی تواند، دردت را درمان شود، درد تو، دردی بی درمان است.
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هایی است، که رخ مهتاب دارند. می دانی که اعترافم در هر غزلی آشکار است.
نیمه ای پنهان و نیمه ای گمشده خودت هستی، و رگ خون شناورت…
رمان آغاز یک معراج پرواز یک پرنده نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۴۳۵

خلاصه رمان : روایات زندگی شاید برای هر فردی جالب و دوست داشتنی نباشد، اما وقتی موضوع ریشهی حقیقت میگیرد داستان جالب میشود، فاطیما دختری که در اوج توان بخشی زندگیش تصویر منحصر به فردی درخود دارد اما با گذر زمان و سرنوشت الهی به کلیت زندگی او متحول میشود، چرا که بر این باورم صفحهی روزگار بر چشمی برهم زدن تغییر می یابد حتی برای فاطیما…
قسمتی از داستان رمان آغاز یک معراج پرواز یک پرنده
زمان عین برق و باد می گذشت و از اون روزی فیلمبرداری چند هفته ای گذشته بود،
و من بعد از تایم زیادی استراحت و بیکاری بالاخره امدم پیش آقای نیک پور دیشب باهاش هماهنگ کردم و اونم قبول کرد،
از این بابت خیلی خوشحال شدم که تونستم به پروژه بعدی دست پیدا کنم واقعا چی از این بهتر؟؟؟
یه خانواده خوب، زندگی روتین درست، کار مناسب واقعا باید شکرگذار این مرفه بودن باشم،
دفتر آقای نیک پور خیلی بزرگ تر از آقا احسان نبود ولی سبک خیلی متفاوتی داشت و این حسن سلیقه باعث جذابیت بیشتر شده بود؛
جدا از افکارم با چشمانی منتظر به اطرافم نگاه می کردم که آقای نیک پور بالاخره امد،
واقعا که فرد جذابی بود حتی در نگاه اول هر چند کوتاه، فرد زیبایی جلوه می کرد با دیدن هم دیگه ایشون مقابل من ایستاد و من هم به احترام از جام بلند شدم رو بهش با لبخند ملیحی گفتم:
من- خیلی وقته که منتظرتونم. آقای نیک پور- عرض ادب فاطیما خانم.
من- ببخشید من سلام کردن هم از خاطرم رفت. – انقدر معطل شدین.
لبخند مو عریض تر کردم و ادامه دادم: – نه خیلی. – پس بفرمایید.
به سمت اتاق کارش اشاره کرد، اول من جلو رفتم و اون پشت سر من نمی دونم چرا بی دلیل ازش کمی خوشم میومد و این حتی خودمم نگران می کرد،
بهتر به خودت بیایی فاطیما خودت و جمع کن تو دختر محکمی هستی...
رمان بوی نارنگی (جلد دوم) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۲۰۳

خلاصه رمان : سامان پایدار برادر سارا که معرف حضورتون هست آقای جذاب، ورزشکار و به شدت غیرتی! البته گاهی هم بی اعصاب و در زمان خودش مهربون و شوخ که هر بار حضورش شوکی در رمان سد سکوت ایجاد کرد و جذابیتش امیررضا رو مجبور به چنین اعترافی کرد که: “سامان زیادی خوش قیافه و خوش استایل و البته خوش پوش نیست؟ شاید حضور کسی مثل او در زندگی سارا دلیل دیده نشدن من است! ” سامان خان اینجا بیشتر از سکوت کولاک میکنه و کم کم با…
قسمتی از داستان رمان بوی نارنگی
عصبانی بودم و حتی نمی توانستم بیشتر از چند قدم در اتاق راه بروم واقعا کسی که چند دقیقه قبل با او حرف زدم سارا بود؟!
این همه جسارت را از کجا آورده بود؟ حتی اجازه نداد کامل حرفم را بزنم!
از آن دختر همیشه نگران ساکت و آرام این مدل حرف زدن بعید بود آن هم با من که می دانستم از خشمم حساب میبرد!!
از صبح به خاطر رفتارهای پرهام که به در حمام چسبیده بود فیزیوتراپی که جلسات آخرش را می گذراندم و شایانی که تمام کارهای دفتر را روی هم تلنبار کرده بود عصبی بودم،
اما به همه بی توجهی کردم تا زمانی که با او تماس می گیرم حالم خراب نباشد عصبانی و کلافه نباشم تا تماما لذت شنیدن صدایش را ببرم،
اما باورم نمی شود خود او توان اینقدر عصبانی و کلافه کردنم را داشته باشد که دلم بخواهد فریاد کشیده و اگر می توانستم با مشت و لگد به جان تمام وسایل اتاقم بیافتم…
نمی شد که همینطوری ولش کنم! میشد؟ اصلا اگر دوباره کار پیدا کرده به فسخ این صیغه نیاز ندارد؟ اگر بخواهد دوباره!!
از چیزی که به ذهنم رسید مانند گلوله آتش شدم به سرعت از جایم برخاستم دوباره دست برده گوشی را برداشتم من باید او را ببینم!
باید یک چیزهایی را به او بفهمانم. کلافه شماره اش را گرفتم و تا لحظه آخر انتظار شنیدن صدایش که هنوز هم دلتنگ شنیدنش هستم را کشیدم…
رمان سد سکوت (جلد اول) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۳۷۰۶

خلاصه رمان : تنها بودم دور از خانواده در یک حادثه غریبه ای جلوی چشمانم برای نجاتم به جان کندن افتاد اما رهایم نکرد از او میترسیدم از آن هیکل تنومندی که قدرت نجاتمان از دست چند نفر را داشت ولی به اجبار به او نزدیک شدم تا لطفش را جبران کنم.. اما قلبو احساسش را ربودم گریختم.. تا زنده شدن گذشته ام آبرویش را برباد ندهد. شکستم… تا دروغ ها و پنهان کاری ام غرورش را له نکند، تا او مجبور به فراموشی باشد اما آمد… فهمید… دید… آبرویی برایم نماند و من فقط سکوت کردم تا محرم حیوان صفتم را نشناسد…
قسمتی از داستان رمان سد سکوت
سر و صداها را می شنیدم از صبح زمانی که آن دختر آمده بود و مادر تصمیمی که دیشب گرفته بودم و تهدید کرده بودم یا بپذیرد یا دیگر کوتاه نیامده
به هر روشی که بتوانم به خانه ی خودم می روم را به او گفته بود مرتب صداها کم و زیاد می شود و گاهی هم کاملا سکوت می کردند.
از دیشب که با او اتمام حجت کرده بودم دیگر با من حرف نزد و هربار صدای جر و بحثش را با رها می شنیدم
حتی هنگامی که رها را برای تغییر نظرم فرستاده بود با نهایت بی رحمی دلش را شکسته گفته بودم یا همین یا می روم،
او هم لحظه ای شوک زده به من نگاه کرد در جواب جمله اش که گفته بود – باورم نمیشه این تو باشی؟
گفته بودم – هستم… باورکن به بقیه هم بگو… رها هم دیگر نیامد و با اینکه چندین بار نیازمندش بودم برای پایان دادن به این وضعیت نیازم را تحمل کردم.
حالا که ساعتی از رفتن آن دختر میگذرد صدای بلند پرهام هم به آنها اضافه شده است.
آن ها التماس می کنند تا آرامش کنند و او فریاد می زند و مرا، پسرش را که می گفت بیشتر از چشم هایش قبولم دارد به باد فحش و ناسزا می گیرد.
کلمه ی بی شرمی که دیشب با بیانش آن را به من نسبت داد هنوز هم در گوشم زنگ می زند آنقدر که جملات بی رحمانه ی بعدش که مرا دروغگو و فریبکار خواند دیگر به چشمم نیاید.
رمان معشوقه پرست نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۲۴۲۴

خلاصه رمان : لیلا سحابی، نویسنده و شاعر مجله فرهنگی «بانوی ایرانی»، به جرم قتل دستگیر می شود. بازپرسِ پرونده او، در جستجو و کشف حقیقت، و به کاوش رازهای زندگی این شاعر غمگین می پردازد و به دفتر خاطراتش می رسد. دفتری که پر است از رازهای ناگفته و از خط به خطِ هر صفحه اش، بوی خون به مشام می رسد…
قسمتی از داستان رمان معشوقه پرست
داخل حیاط شدم و با دیدن حوض پرآب و گلدان های دور تا دورش، گل از گلم شکفت. پایتخت و این خانه دل انگیز؟ اصلا باهم جور نبودند!
درختان تنومند و قدیمی، دور تا دور حیاط کوچکش را احاطه کرده و گل های رز و محمدی هم تقریبا پرپر شده اما کماکان سبزی برگ هایشان، به حیاط زندگی می بخشید.
خانه پدربزرگ، درست آن سر حیاط و رو به روی در ورودی قرار داشت.
یک خانه با ایوان بزرگ و انباری ای که شده بود محل بازی های کودکانه ما و گاه، شکستن شیشه های مربا و ترشی های بی بی خاتون.
این خانه را دوست داشتم؛ با همان اندرونی و مطبخ و شاه نشین و ایوان دل انگیزش.
اصلا خانه ی آقابزرگ بود و قایم باشک هایی که به قایم شدن پشت خانه و درون اتاقکی چوبی منتهی میشد.
اتاقکی که به تازگی فهمیده بودم… برای پدر و مادر بهادر بوده.
طفلک بهادر… چه قدر با فهمیدن حقیقت و دیدن اینکه آقابزرگ او را مثل… مثل پسر خودش نمی دانست، برایش دردناک بود.
نفسم را محکم بیرون فرستادم و کنار حوض نشستم.
-نمیشه یه بار بیای و اول نری سراغ اون حوض، نه؟ خندیدم و به قامت کشیده و دستان پرش چشم دوختم.
-هنوز هم یادته؟ کنارم روی چهار زانو نشست و هندوانه در دستش را درون حوض آب انداخت.
_مگه میشه یادم بره؟ دختر موطلایی می اومد و پاچه های شلوارش رو تا زانو میزد بالا. بعد می رفت توی حوض و شلپ شلپ، شروع به آب بازی می کرد.
حتی گاهی تلاش می کرد ماهی های داخل حوض رو هم له کنه!