رمان بوسه گاه غم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، غمگین، درام
تعداد صفحات : 1293

خلاصه رمان : حاج خسرو بعد از بیوه شدن عروس زیبا و جوونش، به فکر ازدواج مجددش میفته و با خواستگاریِ آقای مطهری، یکی از بزرگترین باغ دارهای دماوند به فکر عملی کردن تصمیمش میفته که ساواش، برادرشوهر شهرزاد، به شهرزاد یک پیشنهاد میده، پیشنهادی که تنها از یک عشق قدیمی و سوزان نشأت میگیره.
قسمتی از داستان رمان بوسه گاه غم
عزیزم حساب من و شما بمونه بعدا، میدونم چیکار کنم.
حاج خسرو دستی به محاسنش می کشد و تنها لبخندی بر
لب دارد.
پسر شما حیا نمیکنی؟
بشقاب غذا را مقابل ارغوان میگذارد و با چشمان گشاد
شده ی نمایشی اش میگوید: حاج آقا من یا ته تغاری ؟
با خنده ای بی صدا سرش را به چپ و راست میچرخاند و
سکوت میکند. خنده ها که به پایان میرسد، ساواش
دستمالی دور دهانش می کشد و از جا بلند می شود.
الهی شکر، دستتون درد نکنه. سیر شدی پسرم؟
بوسه ای روی سرش می کارد. بله حاج خانوم.
شهرزاد رو به ژله ها اشاره می زند.
ساواش نمیخوری ؟ تو که از ژله های من نمی گذشتی .
لبخند روی لبانش کج و معوج است، با کمی مکث به آرامی
میگوید:
جا نداره معدم، پره. پلکی میزند. نوش جونت.
ساواش از پشت سر دستش را روی شانه ی آرش میگذارد.
سلطان تموم کردی بیا اتاق.
نگاه میچرخاند و دست روی دست ساواش میگذارد.
میام، چشم.
گودی زیر چشمانش، تن استخوانیاش، چشمان بی فروغش
همه و همه قلب ساواش را چنگ می زنند و تنها می تواند…
ارغوان صدایش را آهسته می کند و نگاه می چرخاند.
-با اجازه تون میخوام یه غیبتی کنم. طلعت لب میگزد.
نکن مادر، گناهه. ارغوان چشمکی میزند. نه بابا خودمونیه میبخشه گناهمو.
کوروش قاشق پر غذا را بالا می برد.
چیشده خانوم؟ نگو که حامله س! بیچاره شدیم؟
رمان ماهرو نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۴۳۰

خلاصه رمان : ماهرو، دختری کم سن و سال و زیبایی که پسر عموی متعصبش، عاشقشه و دیوانه وار میخوادش رو دست رد به سینش میزنه، اما با مرگ پدرش، مجبور میشه با پسر عموش ازدواج کنه، زمانی که می فهمه بارداره، زن عموش تهدیدش میکنه که مجبور میشه از خونه فرار کنه… بعد از گذشت چند سال که پسرش رو به تنهایی بزرگش میکنه، ایلیا پیداش میکنه و…
قسمتی از داستان رمان ماهرو
به اجبار کوتاه آمد و سرش را روی بالشتش گذاشت.
چشم بست و به حرف های مادرش فکر کرد… عجب روزگار غم انگیزی داشتند.
باخودش تا به آن روز می گفت که آیا از او بدبخت تر هم در این کره ی خاکی وجود داشته؟
تا اینکه ایران مظلوم از خاطراتش سخن گفت…
چرا رسول چیزی از این خاطرات نگفته بود!!؟ شاید او هم نمی دانست در گذشته چه اتفاقاتی رخ داده!
به سمت مادرش چرخ زدو با لحنی مظلوم صدایش زد: مامان؟؟؟ بیداری؟؟؟؟!!!
_اگه تو بذاری میخوام بخوابم بچه.
_فقط این سوالو جواب بده بعدش بخواب. قول میدم منم بخوابم..
_بگو زودتر تا خوابم نپریده.
_مامان این ماجراها ادامه داره… قول بده فردا بقیشم برام تعریف کنی،
یعنی میخوام بگم که از اون موقع به بعد دیگه دوستی تو و خاله حمیرا تموم شد چی شد شدین دشمن هم؟!
_وای… ماهرو… عجب اشتباهی کردم برات تعریف کردم عين بابات خدا بیامرز قشنگ ادمو به غلط کردن میندازی.
_ببخشید… خب… من نمی خواستم عصبى بشی…
_حالا که شدم. نه خیر دوستیمون تموم نشد دشمن همم نشدیم بخواب بعدا برات تعریف میکنم دیگه..
_چشم … شبت بخير…
اینبار با خیال راحت چشم بست و خودش را به دست خواب سپرد …
رمان تنهایی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۳۵۲۸

خلاصه رمان : چند ماهی بود حسابدار یکی از شرکت های وابسته به هولدینگ ساختمانی جاوید شده بودم که متوجه اختلاس مدیر اجرایی شرکت شدم…به زحمت شماره مهندس جاوید که به فرعون بزرگ معروف بود رو به دست آوردم و باهاش تماس گرفتم و از اختلاسی که تو شرکت درو پنجره سازی هولدینگ می شد خبر دادم ولی نمی دونستم خودم رو تو چه هچل بزرگی خواهم انداخت.
قسمتی از داستان رمان تنهایی
شروع زندگیمون بدون عروسی برام تلخ و گزنده بود و برام یه عقده شد که با هربار دیدن ماشین عروس تو خیابون برام زنده می شد و منو ناراحت می کرد.
حتی همون موقع هم پشیمون بودم که چرا حداقل به جشن كوچك نگرفتم.
حرف و حدیث فامیل و کنایه های سمیرا هم مزید بر علت بود…
سمیرا از اینکه جشن عروسی نگرفته بودم مدام غر میزد و دلش شرکت تو یه جشن عروسی فاخر بعنوان خواهر عروس رو داشت…
اواخر آذر یک هفته ای مرخصی گرفتم تا جهیزیه ام رو تکمیل کنم و خونه رو بچینیم…
سمیرا مامان و بابا، كيميا و حتى احسان و دایی به کمکمون اومده بودند.
جمعه بود و در حال چیدن خونه بودیم که زنگ آیفون زده شد…
چهره مرد درشت اندام مشکی پوش كه عينك دودی به چشم داشت تو قاب آیفون دیده می شد…
هاشم بود… هر چند با عینک دودی کمی غریب به نظر می رسید…
آیفون رو برداشتم و به گرمی باهاش سلام و احوالپرسی کردم.
دکمه ی آیفون رو زدم تا بالا بیاد ولی قبول نکرد و گفت تا من به پایین بیام تا امانتی ای رو بهم تحویل بده.
متعجب از حرفش سرسری شالی روی سرم انداختم و پایین رفتم.
در رو کامل بازکردم و با دیدنش دوباره احوالپرسی کردم این دفعه سراغ مهندس جاوید و آراز رو هم گرفتم …
رمان افگار (جلد اول) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۴۱۹۸

خلاصه رمان : عاشق بودند؛ هردویشان….! جانایی که آبان را همچون بت می٬پرستید و آبانی که جانا …حکم جانش را داشت… عشقی نفرین شده که در شب عروسی شان جانا را روانه زندان و آبان را روانه بیمارستان کرد… افگار داستان دختری زخم خورده که تازه از زندان آزاد شده به دنبال عشق از دست رفته اش،دوباره پا در عمارت مجد ها میزاره و مردی که سال هاست فراموشی گرفته و دیگر هیچ نشانی از آن آبان قدمی عاشق ندارد…
قسمتی از داستان رمان افگار
نمی دانست چه قدر در همان حالت چمباتمه زده خیره به حیاط خزان زده مانده بود که با خوردن ضربه های آرامی به در، از خلسه در آمد.
آنقدر دلش پر بود که حتی نگاهش از مقابل گرفته نشد،
دوست نداشت هیچ کس را ببیند، دیگر دلش نمی خواست با هیچ کدام از اهالی این عمارت حرف بزند.
لحظه ای با خود فکر کرد به راستی او برای افراد این خانه چه اهمیتی داشت؟
آبانی که او را به چشم یک مهمان و مخل آسایش می دید.
خاتونی که او را به چشم یک کلید طلایی برای درمان پسرش ميديد…
وحتى مهین به او به چشم شفا دهنده آبان نگاه می کرد.
پوزخندی زد، واقعا به خاطر آبان قرار بود همچین از خود گذشتگی کند؟
که از خودش بگذرد تا او به خودش بیاید؟ خوش به حال آبان.
تقه ای دیگر و این بار صدای محتاط خاتون هم همراهش بود: جانا..؟ میتونم بیام داخل؟
فکش با شنیدن صدای خاتون قفل و پوست صورتش به خاطر رد جامانده از اشک های خشک شده اش کشیده شد.
وقتی جوابی از جانب جانا نشنید، اخم روی صورتش نشست.
دستش را روی دستگیره گذاشت و قبل از آنکه وارد شود، دوباره در زد: جانا باید با هم حرف بزنیم.
دستگیره را چرخانده و غافلگیر شده از قفل بودن در مکثی کرد.
اوضاع بدتر از آن بود که او فکر می کرد.
در سال های زندگی اش کم پیش آمده بود تا بابت چیزی آنقدر احساس پشیمانی داشته باشد.
با تمام حس تاسفی که داشت سعی کرد احساساتش را کنترل کند …
رمان مرواریدی در صدف نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، مذهبی
تعداد صفحات : ۲۵۹۵

خلاصه رمان : پارسا نیک نام، بازپرس سابق دادگستری، مردی که در برهه ای از زندگی پر تلاطمش به خواست و در واقع خواهش پدرش (حسین نیک نام) اجبارا و موقت به ازدواج با دختر آشنای قدیمی شان تن می دهد. ازدواجی که تبعات زیادی در پی آن است و…
قسمتی از داستان رمان مرواریدی در صدف
با پیچیدن عطر تن و نفس های دخترک در صورتش دچار رخونی شد که تا کنون تجربه اش نکرده بود.
رخوتی که او را به هیچ رساندن همان چند سانتی متر سوق می داد.
اما عقلش در پس حسی که دچارش شده بود شروع به آلارم زدن کرد.
آلارمی که هشدار می داد فاصله را زیاد کرده و به دور ترین نقطه از مروارید پناه ببرد.
در دوراهی گیج کننده ای گیر افتاده و راه پس و پیش نداشت.
نمی دانست چند لحظه و یا دقیقه در همان فاصله و بی حرکت مانده بود،
اما با حرکتی که به تن خشک شده اش داد کمی پیش تر رفت تا بتواند اهرم پایین صندلی مروارید را به سمت بالا بکشد و حالت راحت تری به صندلی دهد.
تنش مماس تن دخترک شده بود و اگر کسی از بیرون آن ها را می دید، احتمال می داد او دخترک را در آغوش گرفته است.
نفس تند شده اش را حبس کرد و دستش به اهرم نرسیده صدای زنگ تلفنش به مانند ناقوس مرگ در فضا پیچید.
چشمان مروارید اتوماتیک وار از هم گشوده شد و سر او عقب رفت و نگاهشان در فاصله بسیار نزدیک قفل یکدیگر شد.
دخترک ناخواسته به سرش فاصله بیشتری داد تا جایی که به شیشه چسباند و هین بلندی کشید.
تسلیم وار دستانش را بالا برد و گفت: نترس، نترس چیزی نیست.
کلافه به سر جای خود برگشت و بلافاصله صدای زنگ گوشی اش را در نطفه خفه کرد و بدون توجه به تماس گیرنده دوباره به سمت مروارید چرخید …