رمان تاریک ترین لذت (جلد سوم از مجموعه تاریک ترین) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۸۴۶

خلاصه رمان : رِیِس یک مرد تسخیر شده است. مقید به شیطان درد، که او را از شناخت لذت منع می کند. با این حال، او بیش از نفس، هوس یک زن فانی به نام دانیکا فورد را دارد و برای ادعای او دست به هر کاری میزند–حتی از خدایان هم سرپیچی میکند. دانیکا در حال فرار است. او برای ماهها از لرد های جهان زیرین، جنگجویان جاودانی که تا زمانی که او و خانوادهاش نابود نشوند، آرام نخواهند گرفت، گریخته است. اما…
قسمتی از داستان رمان تاریک ترین لذت
پاریس درباره تصاویری که توی معبد دیده به دیگران گفته بود،
و همه به این باور بودن که اون تنها کسی بود که اونارو دیده، چون اول خون اون بود که با بارون مخلوط شد.
لوسین به سمت قلعه رفته و هنوز برنگشته بود.
سابین هزار بار سعی کرده بود به ریس زنگ بزنه – اما جواب نداد و در نهایت منصرف شد و با تورین تماس گرفت،
و اون بهشون اطلاع داد که جنگجو در حال خوش گذرونیه خوش گذرونی؟
پاریس فکر کرد ریس مثل همیشه ناراحت نبود و دانیکا مشکلی با این مسئله نداره؟
ریس به این خبر که زنش قراره نقش مهمی توی پیداکردن جعبه پاندورا داشته باشه چه واکنشی نشون میده؟
پاریس قدم زنان توی اتاقش دستی بین موهاش کشید.
بقیه مراقب دفاع از خونه اشون بودن. اونم باید همراهشون باشه باید کمک کنه.
اون بیشتر از بقیه دلیل داشت تا مقابل شکارچیا محافظت کنه.
با این حال دوستاش فهمیده بودن که طبق دستور به مانیتورا نگاه نمیکنه و توی فکره، بنابراین با عصبانیت اونو دور کردن.
پاریس هم بدون اعتراض از اتاق نشیمن شلوغ بیرون اومد و خوشحال بود که برای خودش وقت میذاره.
ذهنش آشفته بود، می لرزید و با یه فکر دست و پنجه نرم می کرد. چی میشد اگه…
رمان تاریک ترین بوسه (جلد دوم از مجموعه تاریک ترین) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۸۷۷

خلاصه رمان : اون به عنوان تاریک ترین جنگجو شناخته شده بود. ماالک هامیت، مِریا. پادشاه مردگان. بیشتر از همه اینا بود، چون اون ارباب دنیای زیرین بود. مدت ها پیش جعبه پاندورا رو باز کرده بود، جعبه قدرتمندی که از استخوانای یه الهه ساخته شده بود و گروهی از شیاطین رو روی زمین رها کرد. به عنوان تنبیه، اون و جنگجوهایی که بهش کمک کرده بودن مجبور شدن اون شیاطین رو درونشون نگه دارن…
قسمتی از داستان رمان تاریک ترین بوسه
این روزا همه خدایان رو نادیده می گرفتن و اونارو به عنوان اسطوره و افسانه نوشتن.
البته این انقدری که بقیه رو آزار می داد آنیا رو نمی داد. ناشناس بودنشو دوست داشت.
بالاخره با شکم بهم پیچ خورده جواب داد: ” اعضای خانواده شونو قربونی کردن. ”
اوه، چقدر ازشون متنفر بود. یکی دیگه از دلایلی که خوشحال بود این بود که روزهای قدیم، خب، گذشته بودن.”
بیشتر افراد بی گناه انتخاب شدن… اونا گلوشونو بریدن و شاهد خونریزی اونا بودن.
رنگ لوسین پرید: “این چیزیه که در اینجا انتظار میره دقیقا چیکار باید کرد؟ ”
“نه همیشه. گاهی اوقات خونی که آزادانه توسط یه نیازمند تقدیم میشه بیشتر از کشتن شخص دیگه ای یه قربونیه و می تونه حقه رو انجام بده.
اما هیچ کس نمی خواست اونو در نظر بگیره.
اینجوری مجبور بودن به خودشون صدمه بزنن و بیشتر مردم ترجیح میدن یکی از عزیزانشونو سقط کنن و اینو یه عل نجیبانه بدونن.
” لوسین یکم رنگ و رو گرفت خنجری از چکمه اش بیرون کشید، وقتی فلز روی چرم لغزید سوت کشید”.
آنیا عقب رفت، کف دستاشو بالا و بیرون آورد: ” چی، الان به فدا کردن من فکر میکنی؟ “
رمان تاریک ترین شب (جلد اول از مجموعه تاریک ترین) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۶۷۶

خلاصه رمان : اَشلین دِرو، در تمام طول زندگیش به خاطر شنیدن صداهایی که مربوط به گذشته هستن، رنج کشیده. برای تموم کردن این کابوس، به بوداپست میره تا از مردی که شایعه شده قدرتهای ماوراالطبیعه داره، کمک بخواد؛ بدون اینکه بدونه در آغوش مَدِکس می افته که خطرناک ترین عضو یک گروهه و مردیه که در جهنم خودش گیر افتاده. مدکس، توسط شیطانی به اسم “خشونت” تسخیر شده و محکومه که هرنیمه شب بمیره و به جهنم بره وگرنه شیطانش آزاد میشه و…
قسمتی از داستان رمان تاریک ترین شب
مدکس تکانی خورد و از اطرافش آگاه شد لحظه ای پیش مرده بود و الان کاملا زنده و هوشیار بود.
اشلین در آغوش او خوابیده بود و بدنش دور او پیچیده بود.
به خودش نگاه کرد. احتمالا اشلین او را تمیز کرده بود و حتی با وجود زنجیرهای او، ملافه ها را هم عوض کرده بود چون خونی نبودند.
جای زخم هایش برگشته و شکم تا قفسه اش را پوشانده بودند.
موهای عسلی رنگ نرم اشلین به چانه اش خورد و بازدم گرمش به پوست او خورد.
اشلین زنده بود اینجا بود و همراه او این را تصور نکرده بود. مستقیم از جهنم به بهشت آمده بود.
معمولا صبح ها حس می کرد که نیاز دارد چیزی را نابود کند یا بجنگد تا شعله ها و دردی که در تاریکی و بی شیطان ایجاد شده بود را فراموش کند.
الان احساس آرامش می کرد. جرات داشت آن را باور کند؟
اشلین انقدر آرام به نظر می رسید که می ترسید او را بیدار کند.
نه، با نگاهی دقیقتر متوجه شد که آرام نیست رد اشک روی گونه هایش بود.
و روی لب هایش جای دندان هایش مانده بود انگار آنها را محکم و پشت سر هم گاز گرفته بود.
خم شد تا نوک انگشتش را روی خمیدگی گونه او بکشد اما نتوانست.
لعنت به زنجیرها. “اشلین قشنگم به خاطر من بیدار شو.”
رمان به تو عاشقانه باختم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۳۱۰۸

خلاصه رمان : امیر حسین شریعت، مرد مذهبی و جدی… با مرام و اهل زورخونه! همه بهش می گن اقا سید! یه محل سر اسمش قسم میخورن! به خودش قول داده که دورِ عشق و عاشقی رو خط بکشه! قول داده فقط پشتِ زنی باشه که برای یه مدت همخونه شه! زنی که شوهر نداره و بارداره! شوهرش فوت کرده و بیوهی حاملست! تو محل چو میوفته که زنِ شوهر مرده چطور حامله شده! آقاسید دل میده به دلِ مریم خانم… صیغش میکنه و… روایت یک زندگی واقعی.
قسمتی از داستان رمان به تو عاشقانه باختم
“امیر حسین” در ماشین را می بندم جعبه ی شیرینی را به دست می گیرم و آهسته قدم برمی دارم.
یادم به دختری که مهمان مادر شده و همین دیروز شنیدم که می گفت: “من كلاً چیزای شیرین دوس دارم ولی خب ناپلئونی یه چیز دیگه س.. می میرم براش” می افتد.
انگار خیلی سختی کشیده. اصلاً مگر میشد هم نفس حاج صادق بود و تندی ندید! از پله ها بالا می روم. -يا الله..
سپهر پشت در ایستاده انگار. _سلام دایی سید اون جعبه توش چیه؟
روی زانو می نشینم: سلام رفیق.. از اینورا؟ دستانش دور گردنم حلقه می شود. پیشانی اش را به نرمی میبوسم.
بیخ گوشم پچ می زند: مهمون مامان جون داشت گریه می کرد.
سر عقب می کشم. -اونوقت شما از کجا می دونی؟
چشمک بامزه ای می زند. – خودم دیدم آخه می دونی چیه دایی من گفتم شما نی نی داری بعد اون رفت گریه کرد.
گونه اش را با دو انگشت می کشم: – نگفتم فضولی کار بدیه شما الان چیکار کردی! پیتزای امشب و….
بالا و پایین می پرد: نه دایی نه قول می دم قول مردونه.
خنده ام را قورت می دهم. مشت کوچکش در هوا معلق مانده.
-سلام داداش. سر می چرخانم و نگاه به الهه می کنم.
_سلام آبجی.. خوش اومدی. ممنونی حواله ام می کند.
جعبه را دستش میدهم: دستت درد نکنه سید نون خامه ایه.. آره؟
چشم می بندم و لبم را تو میکشم خودم را لعنت میکنم.
رمان عشق اسپانیایی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، طنز، کلکلی
تعداد صفحات : ۱۲۵۳

خلاصه رمان : یه عروسی. سفری به اسپانیا. خشمگین ترین مرد روی کرهزمین. و سه روز وانمود کردن به چیزی که توی آسمونها دنبالش میگردی، ای بهخشکی شانس. یا به عبارت دیگه، نقشهای که هرگز کار نمیکنه برای منِ فلک زده از همه جا رونده شده، در راه بود… شخصیت زن حرفبزن، حق بگیر، آتشین مزاج و زبونشم تنده. چشم دیدار شخصیت مرد رو بخاطر مسائلی که بعدا میخونید نداره. تو سریخور نیست. شخصیت مردم که دیگه نگم.…
قسمتی از داستان رمان عشق اسپانیایی
بر خلاف همه احتمالات ما به پایان مسابقه فوتبال نزدیک شده بودیم و هر دو تیم مساوی بودند.
آدم فکر می کرد که بازی کردن در مقابل گروهی از مردا بدون پیراهن نگران کننده بود؛
اما من با بخش بزرگی از اونا فامیل بودم و ارتباط داشتم.
قبلا همه چیز رو در مورد یکی از اونا منظورم -دنیل- دیده بودم و از بین دو مرد باقی مانده یکی در شرف ازدواج با خواهرم بود.
پس این باعث شد که حواس پرتی من رو بطور قابل توجهی کاهش پیدا کنه.
تنها منبع اصلی حواس پرتیم فقط یه نفر بود.
یکی که وقتی توی نقش های دنیای واقعیمون بودیم معمولا توی نادیده گرفتنش کارم خیلی خوب بود.
بر خلاف نقشایی که در حال حاضر داشتیم بازی می کردیم.
جایی که من به عنوان دوست دختر اجازه داشتم بهش زل بزنم و جایی که ارون به عنوان دوست پسر ظاهرا اجازه داشت،
شبیه مردی به نظر برسه که در حال عکس برداری روی جلد sports illustrated (مجله هفتگی آمریکایی که طیف وسیعی از موضوعات مربوط به ورزش های حرفه ای را پوشش می دهد.) هستش.
چون که دقیقا ارون همین شکلی به نظر می رسید، خیس عرق و بدون پیراهن و به دنبال توپ روی زمین سبز می دوید.
و این دقیقا همون جایی بود که چشمای خیلی کوته بین و خیلی احمقم در تمام این مدت اونجا بود.