رمان تنهایی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۳۵۲۸

خلاصه رمان : چند ماهی بود حسابدار یکی از شرکت های وابسته به هولدینگ ساختمانی جاوید شده بودم که متوجه اختلاس مدیر اجرایی شرکت شدم…به زحمت شماره مهندس جاوید که به فرعون بزرگ معروف بود رو به دست آوردم و باهاش تماس گرفتم و از اختلاسی که تو شرکت درو پنجره سازی هولدینگ می شد خبر دادم ولی نمی دونستم خودم رو تو چه هچل بزرگی خواهم انداخت.
قسمتی از داستان رمان تنهایی
شروع زندگیمون بدون عروسی برام تلخ و گزنده بود و برام یه عقده شد که با هربار دیدن ماشین عروس تو خیابون برام زنده می شد و منو ناراحت می کرد.
حتی همون موقع هم پشیمون بودم که چرا حداقل به جشن كوچك نگرفتم.
حرف و حدیث فامیل و کنایه های سمیرا هم مزید بر علت بود…
سمیرا از اینکه جشن عروسی نگرفته بودم مدام غر میزد و دلش شرکت تو یه جشن عروسی فاخر بعنوان خواهر عروس رو داشت…
اواخر آذر یک هفته ای مرخصی گرفتم تا جهیزیه ام رو تکمیل کنم و خونه رو بچینیم…
سمیرا مامان و بابا، كيميا و حتى احسان و دایی به کمکمون اومده بودند.
جمعه بود و در حال چیدن خونه بودیم که زنگ آیفون زده شد…
چهره مرد درشت اندام مشکی پوش كه عينك دودی به چشم داشت تو قاب آیفون دیده می شد…
هاشم بود… هر چند با عینک دودی کمی غریب به نظر می رسید…
آیفون رو برداشتم و به گرمی باهاش سلام و احوالپرسی کردم.
دکمه ی آیفون رو زدم تا بالا بیاد ولی قبول نکرد و گفت تا من به پایین بیام تا امانتی ای رو بهم تحویل بده.
متعجب از حرفش سرسری شالی روی سرم انداختم و پایین رفتم.
در رو کامل بازکردم و با دیدنش دوباره احوالپرسی کردم این دفعه سراغ مهندس جاوید و آراز رو هم گرفتم …
رمان ماهرو نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۴۳۰

خلاصه رمان : ماهرو، دختری کم سن و سال و زیبایی که پسر عموی متعصبش، عاشقشه و دیوانه وار میخوادش رو دست رد به سینش میزنه، اما با مرگ پدرش، مجبور میشه با پسر عموش ازدواج کنه، زمانی که می فهمه بارداره، زن عموش تهدیدش میکنه که مجبور میشه از خونه فرار کنه… بعد از گذشت چند سال که پسرش رو به تنهایی بزرگش میکنه، ایلیا پیداش میکنه و…
قسمتی از داستان رمان ماهرو
به اجبار کوتاه آمد و سرش را روی بالشتش گذاشت.
چشم بست و به حرف های مادرش فکر کرد… عجب روزگار غم انگیزی داشتند.
باخودش تا به آن روز می گفت که آیا از او بدبخت تر هم در این کره ی خاکی وجود داشته؟
تا اینکه ایران مظلوم از خاطراتش سخن گفت…
چرا رسول چیزی از این خاطرات نگفته بود!!؟ شاید او هم نمی دانست در گذشته چه اتفاقاتی رخ داده!
به سمت مادرش چرخ زدو با لحنی مظلوم صدایش زد: مامان؟؟؟ بیداری؟؟؟؟!!!
_اگه تو بذاری میخوام بخوابم بچه.
_فقط این سوالو جواب بده بعدش بخواب. قول میدم منم بخوابم..
_بگو زودتر تا خوابم نپریده.
_مامان این ماجراها ادامه داره… قول بده فردا بقیشم برام تعریف کنی،
یعنی میخوام بگم که از اون موقع به بعد دیگه دوستی تو و خاله حمیرا تموم شد چی شد شدین دشمن هم؟!
_وای… ماهرو… عجب اشتباهی کردم برات تعریف کردم عين بابات خدا بیامرز قشنگ ادمو به غلط کردن میندازی.
_ببخشید… خب… من نمی خواستم عصبى بشی…
_حالا که شدم. نه خیر دوستیمون تموم نشد دشمن همم نشدیم بخواب بعدا برات تعریف میکنم دیگه..
_چشم … شبت بخير…
اینبار با خیال راحت چشم بست و خودش را به دست خواب سپرد …
رمان هشت متری نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۸۶۴

خلاصه رمان : داستان، با ورودِ خانوادهای جدید به محله آغاز میشود؛ خانوادهای که دنیایی از تفاوتها و تضادها را با خود به هشتمتری آوردهاند. “ایمان امیری”، یکی از تازه واردین است که آیدا از همان برخوردِ اول، برچسب “بیاعصاب” رویش میزند؛ پسری که نیامده، زندگی اعضای محله و خصوصاً خانوادهی آیدا را به چالش میکشد و درگیر و دار این برخوردها، ماجراهایی پیش میآیند که آیدا را بدجوری به زندگیِ “بیاعصاب” گره میزنند…
قسمتی از داستان رمان هشت متری
دو-سه ساعت خواب بی وقفه و بی دردسر، از من آیدای دیگری ساخته بود؛ پرانرژی بودم و پُرایده، شاد، و البته توی عالم دیگر!
خواب عجیبی دیده بودم؛ یا بهتر است بگویم خواب شیرین عجیبی دیده بودم و نکته ی عجیبتر ماجرا،
آنجا بود که بی اعصاب به خواب هایم هم راه پیدا کرده بود!
هوا داشت رو به تاریکی می رفت ایلناز هنوز برنگشته بود و بابا برای نماز مغرب به مسجد رفته بود.
مامان داشت به مخاطب تلفنی اش که نمی دانستم کیست، یک بند می گفت “عزیز اولاسان.
غلام توی کوچه عربده می کشید و به بچه ها می گفت بازی را تمام کنند و بروند به خانه هایشان تا او بتواند کپه ی مرگش را بگذارد که صبح باید برود دنبال یک لقمه نان حلال!
و من، وسط تمام این روزمرگی های تکراری داشتم ظرف ها را آب می کشیدم و کم مانده بود که رقصم بگیرد!
هنوز هم پی نبرده بودم که چه چیزی آنطور شاد کرده بود مرا!
در زندگی صدبار خوب خوابیده بودم صدها بار گوجه بادمجان خوشمزه خورده بودم!
و در کل تمام خوشی های آن روز را بارها و بارها تجربه کرده بودم.
اما جنس شادی آن روزم فرق داشت با شادی های همیشگی؛ جنسی که برایم ناشناخته بود!
رمان مرواریدی در صدف نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، مذهبی
تعداد صفحات : ۲۵۹۵

خلاصه رمان : پارسا نیک نام، بازپرس سابق دادگستری، مردی که در برهه ای از زندگی پر تلاطمش به خواست و در واقع خواهش پدرش (حسین نیک نام) اجبارا و موقت به ازدواج با دختر آشنای قدیمی شان تن می دهد. ازدواجی که تبعات زیادی در پی آن است و…
قسمتی از داستان رمان مرواریدی در صدف
با پیچیدن عطر تن و نفس های دخترک در صورتش دچار رخونی شد که تا کنون تجربه اش نکرده بود.
رخوتی که او را به هیچ رساندن همان چند سانتی متر سوق می داد.
اما عقلش در پس حسی که دچارش شده بود شروع به آلارم زدن کرد.
آلارمی که هشدار می داد فاصله را زیاد کرده و به دور ترین نقطه از مروارید پناه ببرد.
در دوراهی گیج کننده ای گیر افتاده و راه پس و پیش نداشت.
نمی دانست چند لحظه و یا دقیقه در همان فاصله و بی حرکت مانده بود،
اما با حرکتی که به تن خشک شده اش داد کمی پیش تر رفت تا بتواند اهرم پایین صندلی مروارید را به سمت بالا بکشد و حالت راحت تری به صندلی دهد.
تنش مماس تن دخترک شده بود و اگر کسی از بیرون آن ها را می دید، احتمال می داد او دخترک را در آغوش گرفته است.
نفس تند شده اش را حبس کرد و دستش به اهرم نرسیده صدای زنگ تلفنش به مانند ناقوس مرگ در فضا پیچید.
چشمان مروارید اتوماتیک وار از هم گشوده شد و سر او عقب رفت و نگاهشان در فاصله بسیار نزدیک قفل یکدیگر شد.
دخترک ناخواسته به سرش فاصله بیشتری داد تا جایی که به شیشه چسباند و هین بلندی کشید.
تسلیم وار دستانش را بالا برد و گفت: نترس، نترس چیزی نیست.
کلافه به سر جای خود برگشت و بلافاصله صدای زنگ گوشی اش را در نطفه خفه کرد و بدون توجه به تماس گیرنده دوباره به سمت مروارید چرخید …
رمان دختر کوچه درختی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۸۴۰

خلاصه رمان : طلعت خانوم دنبال یه عروس مناسب برای پسر بزرگشه تا بعد از سی و چند سال مجبور به ازدواجش کنه و کی بهتر از حنای شرو شیطون که هم خوشگله هم کم سن و سال تازه به خاطر شرایط خانواده اش مطمئنا مشکلی با چند همسری شوهرش نخواهد داشت.
قسمتی از داستان رمان دختر کوچه درختی
به سختی دل از تختخواب کندم دیشب نزدیک های چهار صبح به خواب رفته بودم و در عوض تا ظهر خوابیدم.
کسل دستی به سرو وضعم کشیدم و تخت را مرتب کردم.
نیاز مبرمی به دوش گرفتن داشتم اما مطمئنا از ضعف زیاد زیر دوش غش می کردم.
محمد امین یادداشت گذاشته بود که تا عصر سرکار است.
بابت تنها ماندنم عذر خواسته و وعده ی یک شام خوشمزه در بیرون از خانه را داده بود.
صبحانه ی مختصری خوردم و بعد از یک دوش کوتاه دوباره روی کاناپه افتادم هوا گرفته و بارانی بود.
ویو پنجره یک فنجان چای می طلبید اما واقعا حس و حالش را نداشتم. کلی کار عقب افتاده داشتم.
عکاسی و ادیت و کوفت زهرمار که با تنبلی تمام پشت گوش می انداختمشان و بعد انتظار داشتم که بقیه من را با شغلم بپذیرند!!
دو صباح دیگر همینجور ادامه می دادم شغلی باقی نمیماند که دغدغه اش را داشته باشم.
با زنگ خوردن تلفن چرت افکارم پاره شد. گوشی را از زیر ماتحتم بیرون کشیدم و تماس را وصل کردم.
_الو… _چطوری عروس.
عاطفه بود. بی حوصله گفتم: له، داغون….
_عه چرا عزیزم! _زیاد خوابیدم بی حالم.
_ای بابا، خیلی تنبل شدیا… باید نگهت می داشتیم اینجا تا مامان کره اتو بگیره.
تکخندی زدم و گفتم: نه قربونت همون دیروز برا هفت پشتم بسه.
_وایسا، اگه به مامان نگفتم… _نامرد!
شوخی کردم نترس، فعلا بلند شو بساط پذیرایی رو بچین که دارم میام اونجا.
حقیقتا خوشحال شدم: چشم امر دیگه؟
_سلامتیت میبینمت خداحافظ.
گوشی را که قطع کردم. با حال بهتری بلند شدم …