
من … الیکا !
دختری که تو سن کم با اتفاقات و حوادثی روبرو شده که شاید خیلی از شماها حتی تا حالا فکرشم نکرده باشین …
اتفاقات ترسناک و هیجان انگیز!مجهول … و سر آخر معلوم .
اتفاقاتی که به خاطر یه حادثه تلخ , یه حکایت کهنه یا شایدم یه حسادت بچگانه میفته . یه اتفاق که اسمش انتقامه . در حالیکه الیکا خیلی وقت پیش تاوانشو به بدترین نحو پس داده … اما انگار تقدیر به خاطر اشتباهش دست از سرش ور نمیداره . و اون مجبوره که مبارزه کنه …
طی این مبارزه خیلی از افراد چهره واقعیشون معلوم میشه . فداکار … یا رفیق نیمه راه ؟
خیلیا از زندگیش بیرون میرن و خیلیام وارد زندگیش میشن . و اون … احساسات بزرگی رو تجربه میکنه .
غم … اندوه … تشادی … یاری …حسرت … پشیمونی … و شایدم … عشق که در نهایت باعثِ … ؟؟؟

به نام خدایی که درهمین نزدیکی است...
دلتنگی ها گاه از جنس اشک اند و گاه از جنس بغض...
گاه سکوت میشوند و خاموش میمانند...
گاه هق هق میشوند و میبارند..
دلتنگی من برای تواما.....جنس غریبی دارد!
کلاهمو از روی سرم برمیدارم ....الان مرتیکه الاغ بهم گیر میده شالمو
مرتب کردم و سعی کردم مثل آدم راه برم..
باقدمهایی که
سعی میکردم آروم باشه به سمت اتاقش رفتم..دوتا تقه به در زدم
وباشنیدن صدای نحسش وارد اتاق شدم ...
دانلود رمان معشوقه شیطان... -شیطان اینه؟ با تعجب به منصور نگاهی انداختم. - آره قربان، اینه. - اما اینکه… - آره، یه زنه؟ گول قیافه مظلومشو نخورید قربان، مارمولکیه که دومی نداره.
متعجب به دختر مقابلم نگاهی انداختم. چشمان کشیده، قد متوسط، اندام مزون.
- میبینی آقا، چشماش خدای شرارته. بهش میگن شیطان ساکت.
این دختر بیشتر به الهه زیبای رم باستان میخورد تا شیطان ساکت.
- چرا ساکت؟ - چون اون لاله، قربان.
بیاختیار قهقهای زدم. یک دختر بچه لال اینجوری تن و بدن این نره غولها رو لرزونده؟
- پاشو خودتو جمع کن مرد…