رمان ژنرال نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۷۹۴

خلاصه رمان: ژنرال! لوتیترین مردی که دنیا به خودش دیده! محمدرضا جلیلی صاحب این لقب دهن پر کنه! مردی که تا به حال پیشقدم در ورود به هیچ رابطهای نشده… کسی که تو روابطش خط قرمزی نداره، هیچ دختری براش مهم نیست و فقط به لذت خودش فکر میکنه تا اینکه یه خانم تخس و لجباز نظرشو جلب میکنه… زنی که روحیاتش خیلی به محمدرضا نزدیکه، مثل خودش یه جنگجوئه، یه مغرور پر ادعا! آقای ژنرال خشن ما هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد که تو دستای این خانم مثل موم نرم بشه!
قسمتی از داستان رمان ژنرال
شب شد و نرگس خانم طبق قولی که داده بود با نغمه تماس گرفت. _بله؟
_سلام عزیز دلم، خوبی نغمه جان؟
نغمه از شنیدن صدای پر مهر نرگس خانم لبخند بر لبش نشست.
_سلام نرگس خانم، ممنون شما خوبین؟ وجيهه جان خوبه؟
-همه خوبیم عزیزم حلما چطوره مادر؟
نغمه نگاه به حلما انداخت که اسباب بازی هایش را وسط هال پهن کرده بود.
_حلما هم خوبه خدا رو شکر دست بوسه. _سلامت باشه الهی.
چند ثانیه سکوت برقرار شد، حتی نرگس خانم هم نمی دانست این مسئله را چطور با او در میان بگذارد.
_نغمه جان. نغمه فوری پاسخ داد.
_جانم نرگس خانم، بفرمایین.
_جونت سلامت عزیزم، بعد از احوالپرسی می خواستم یه چیز دیگه هم بگم بهت.
نغمه فکرش به هرجایی رفت.. در دلش رخت میشستند انگار…
_گوشم با شماست.
_میخواستم بگم انشالله ما کی بیایم خدمتت با دخترا؟!
نغمه با حواس پرتی گفت: اینجا خونهی خودتونه هر موقع دوست داشتید تشریف بیارید قدمتون سر چشم.
نرگس خانم لبخند زد: نه دیگه این دفعه مهمونی اومدن خشک و خالی نیست که.
نغمه گیج شده بود. _ناهار یا شام بیاید من از خدامه نرگس خانم.
نرگس خانم ملیح خندید. دختر تو کلا از مرحله پرتی ها.
_آخه… نمیدونم به خدا چی رو میگید. ولی خب باز قدمتون سر چشم منه.
_قربون چشمات دخترم، منظورم برای امر خیره… این بار با گل و شیرینی خدمت برسیم واسه محمدرضا.
چیزی در دل نغمه فرو ریخت و حس آشوبی پایان ناپذیر در وجودش شعله کشید.
خواستگاری؟ از او؟ برای رضا ژنرال؟
به جرأت میتوانست بگوید رؤیای تمام دختران محله بود …
رمان دختر کوچه درختی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۸۴۰

خلاصه رمان : طلعت خانوم دنبال یه عروس مناسب برای پسر بزرگشه تا بعد از سی و چند سال مجبور به ازدواجش کنه و کی بهتر از حنای شرو شیطون که هم خوشگله هم کم سن و سال تازه به خاطر شرایط خانواده اش مطمئنا مشکلی با چند همسری شوهرش نخواهد داشت.
قسمتی از داستان رمان دختر کوچه درختی
به سختی دل از تختخواب کندم دیشب نزدیک های چهار صبح به خواب رفته بودم و در عوض تا ظهر خوابیدم.
کسل دستی به سرو وضعم کشیدم و تخت را مرتب کردم.
نیاز مبرمی به دوش گرفتن داشتم اما مطمئنا از ضعف زیاد زیر دوش غش می کردم.
محمد امین یادداشت گذاشته بود که تا عصر سرکار است.
بابت تنها ماندنم عذر خواسته و وعده ی یک شام خوشمزه در بیرون از خانه را داده بود.
صبحانه ی مختصری خوردم و بعد از یک دوش کوتاه دوباره روی کاناپه افتادم هوا گرفته و بارانی بود.
ویو پنجره یک فنجان چای می طلبید اما واقعا حس و حالش را نداشتم. کلی کار عقب افتاده داشتم.
عکاسی و ادیت و کوفت زهرمار که با تنبلی تمام پشت گوش می انداختمشان و بعد انتظار داشتم که بقیه من را با شغلم بپذیرند!!
دو صباح دیگر همینجور ادامه می دادم شغلی باقی نمیماند که دغدغه اش را داشته باشم.
با زنگ خوردن تلفن چرت افکارم پاره شد. گوشی را از زیر ماتحتم بیرون کشیدم و تماس را وصل کردم.
_الو… _چطوری عروس.
عاطفه بود. بی حوصله گفتم: له، داغون….
_عه چرا عزیزم! _زیاد خوابیدم بی حالم.
_ای بابا، خیلی تنبل شدیا… باید نگهت می داشتیم اینجا تا مامان کره اتو بگیره.
تکخندی زدم و گفتم: نه قربونت همون دیروز برا هفت پشتم بسه.
_وایسا، اگه به مامان نگفتم… _نامرد!
شوخی کردم نترس، فعلا بلند شو بساط پذیرایی رو بچین که دارم میام اونجا.
حقیقتا خوشحال شدم: چشم امر دیگه؟
_سلامتیت میبینمت خداحافظ.
گوشی را که قطع کردم. با حال بهتری بلند شدم …
رمان سقوط (جلد اول از مجموعه شیدایی) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۱۹۸

خلاصه رمان : وقتی ۵ سالم بود به تورن گریس گفتم وقتی که بزرگ شدم میخوام باهاش ازدواج کنم. وقتی ۱۸ سالم شد این رو واضح و روشن بهش گفتم که هنوز هم حسم همونه. مشکل چیه؟ اون ۱۵ سال ازم بزرگتره و بهترین دوست پدرمه. تورن گریس صمیمی ترین دوست پدرم،عموی ناتنیام،همیشه سنگ صبور من بود. کسی که هرگز نباید میخواستمش. اما من اون رو می خواستم و همیشه عاشقش بودم. اون هم عاشقم بود.
قسمتی از داستان رمان سقوط
تور ۱۵ سالگی، امبر ۱۴ سالگی، آشر ۱۵ سالگی.
خجالتی بودن بده. هفته ها طول کشید تا به دختر جدید کلاسمون، امبر لبخند زدم تا ازش بپرسم که میتونم بعد از مدرسه اون رو به خونه .برسونم.
با این حال اون هم خجالتیه و الان در سکوتی ناخوشایند راه میریم، میخوام دستش رو بگیرم اما نمیدونم میخواد یا نه.
گیتارم رو به همراه دارم، از زمانی که در یک پروژه مدرسه مینوازم، مدام همراهمه،
بنابراین ازش پرسیدم که میخواد در پارک بایستیم و به نواختن من گوش بده یا نه.
وقتی مینوازم خودم رو در موسیقی گم میکنم و همیشه آرامم می کنه و عزت نفس پایینم رو ازم دور میکنه.
یکی از چیزهایی که میدونم به خوبی انجام میدم ساختن موسیقی و نوشتن اشعاره.
اون گفت: «حتما من کمی آواز میخونم. من عالی نیستم، اما به هر حال دوست دارم این کار رو انجام بدم. اگه این کار باعث درد گرفتمت گوشت شه، قول میدم بس کنم.»
معلوم شد که در واقع صدای شگفت انگیزی داره و وقتی پشت میز پیک نیک نشستیم،
و من بعضی از آهنگ های محبوب مورد علاقه ش رو می نواختم و با هم آواز می خوندیم،
خجالتی بودنم شروع به محو شدن کرد. سعی کردم بهش خیره نشم، اما کار سختی بود.
یکی از زیباترین دخترانی بود که تا به حال دیده ام و این واقعیت که هر دوی ما به موسیقی علاقه داریم یک موهبت شگفت انگیز بود که انتظارش رو نداشتم.
رمان خوب همخون نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۹۷۸

خلاصه رمان : قصه رو شروع می کنیم، از زبون دختری که دست انداخت بیخ گلوی دختر لوس خانواده و حالیش کرد که توی دنیای گرگ های گوسفند نما، لازمه که مواظب باقی مونده های خونواده ش باشه، دستشو گرفت رو زانو هاش و دونه دونه درا رو زد و دنبال رحمت خدا گشت، تا خانواده ش رو نجات بده !
قسمتی از داستان رمان خوب همخون
دعوت نامه رو از داشبورد بیرون می کشم و نیم نگاهی بهش می ندازم.
عمیق نفس میکشم و با اشاره ی نامحسوسی به شهریار، که ماشینش رو رو به روی ماشین من پارک کرده پیاده میشم،
با مکث پایین می آد و کنارم می ایسته. کتش رو مرتب میکنه و پوست سرش رو لمس می کنه:
-من خيلى عصبی ام شهاب، حواست رو من باشه گند نزنم به همه چی!
با چشم تعداد محافظ های جلوی در رو می شمارم و زیر جلوی در لب میگم:
منم همین طور؛ ولی باید خوددار باشیم؛ تا بشه فهمید چی داره بین این شغالا می گذره!
قدمی جلو می ره و تک دکمه ی کتش رو می بنده.
باهاش هم ی رو می بنده قدم میشم و کنارش راه میرم.
با چشم های ریز شده دعوت نامه ش رو به دست یکی از محافظ ها می ده.
هر دو که از ورودی می گذریم سرش رو کنار گوشم می گیره و زمزمه می کنه: واسه شکوندن گردن سعید جایزه می ذارم.
از گوشه ی چشم به صورت حرص زده ش نگاه می کنم.
دست می کشم دور لب هام و خنده م رو پنهون میکنم:
کارخونه رو می خوای به باد بدی؟! خونه رو که فدا کردی!
کمر راست میکنه و با جلو دادن سینه ش جلوتر راه می افته از پیچ راهرو می گذریم.
صدای بلند آهنگ های دیس و رپ همه ی سالن و حتی حیاط رو برداشته.
نورهای قرمز و آبی باهم مخلوط شدن و فضا رو پر استرس تر کردن.
_از من چی توقع داری؟ سرمم می دم تا اون دوتا دختر توی این آتیش نسوزن! _منم.
رمان سرآشپز کوچولو نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، طنز، پلیسی، جنایی، غمگین
تعداد صفحات : ۴۱۰

خلاصه رمان : ریتا، دختری لجباز و قوی، با روحیه ای فوق العاده شاد که با وجود سن کمش، سرآشپز یک رستورانه. اما طی اتفاقی، از اونجا اخراج میشه و توسط یک پیرمرد مرموز، وارد یک رستوران مجلل و شیک میشه. اونجا درگیر اتفاقاتی میشه که…
قسمتی از داستان رمان سرآشپز کوچولو
شونه هام رو ماساژ دادم و خمیازه ای کشیدم.
لباس هام رو عوض کردم و با برداشتن کیفم از رختکن بیرون اومدم.
از بچه ها و خدمه خداحافظی کردم و از رستوران خارج شدم.
قدم زنون کنار خیابون راه میرفتم که بوق بلند ماشینی من رو ترسوند.
با حرص گفتم: ای بمیری که زهر ترکم کردی.
سورنا: مگه نگفتم بعد از کارت بیا کوچه بالایی؟
آخ پاک اونو فراموش کردم. اخم کردم و گفتم:من چیزی یادم نمیاد، حالام برید به سلامت.
پشتم رو بهش کردم و راه افتادم صدای پیاده شدنش از ماشین اومد و بلافاصله بازوم کشیده شد.
جیغ زدم: هوی عمو، آدامس نیست که می کشی ها!
بی توجه به حرفم من رو سوار ماشین کرد و خودش هم سریع نشست تا خواستم پیاده شم،
پاشو رو پدال گاز فشار داد. داد زدم: نگه دار… باتوام، میگم نگه دار!
وقتی دیدم فایده ای نداره ساکت شدم و آروم نشستم.
من که پیشنهادش رو قبول کرده بودم، پس این اداها چی بود؟
اون که کار خاصی نمی کرد؛ فقط یه بیرون رفتن بود.
تازه با اون اخلاق گندش بعید میدونم کاری هم بتونه بکنه، هوف دیگه نمیدونم…
با رسیدن به رستوران باغی، ماشین متوقف شد.
همون جور ماشین رو خاموش می کرد گفت: پیاده شو.
بدون این که حرفی بزنم پیاده شدم و باهاش وارد اونجا شدم، چشم هام همه جارو رصد می کرد.