رمان شبی در پروجا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۹۵۰

خلاصه رمان : حنا زنی جوان و شکست خورده که سال ها قبل به صورت قاچاقی از کشور دزدیده و فروخته و محکوم شده! اما یک شب وقتی میفهمه قراره بازیچه تر از چیزی که هست بشه تصمیم به فرار میگیره و حین فرار و در عین ناامیدی در دل یکی از شب های تاریک و زیبای شهر پروجا با سید الیاس طباطبایی رو به رو میشه! مردی از جنس نجابت و مردانگی… مردی که از اون شب به بعد مثل معجزه زندگی حنا رو زیر و رو میکنه و به قلب شکستهاش عشقو یاد میده! …
قسمتی از داستان رمان شبی در پروجا
نفس بریده پلک باز کردم.
کابوس بودن بهزاد و گول خوردن من و احمق بازیام و رفتنم از کشور بدون گفتن یک کلام به حسام و مادرم،
چنان یقه ام رو چسبیده بود که حالم بدتر از هر زمان دیگه ای شد.
ساعت دوازده ظهر بود؛
یاس کمی اون طرف تر از من به خواب رفته بود و من با وجود دیر خوابیدنم ممکن نبود دیگه با دیدن اون كابوس لعنتی به خواب برم.
نفس عمیقی کشیدم و از جا بلند شدم؛ دست و صورتم رو شستم و بعد کتری رو روشن کردم.
سکوت خونه و نبودن سر و صدا هر چند که باعث آرامشم بود اما من رو برای خونه آنام و حضور خانواده اشون دلتنگ کرد.
همش یک روز بود که ندیده بودمشون اما دلم قدر هزار روز براشون تنگ بود.
بودن کنار یاس خاطرات قدیمم رو زنده کرده بود اما من دلم خونهی آنام رو می خواست…
گریه های امیر رضا بوی نون تازه های آتا دلقک بازیای حوا، اخم و تخم های سرور خانوم و البته حضور جذاب مردی که حاضر بودم براش بمیرم اما اون دلبردار شده بود…
آه کشیدم و افکارم رو پس زدم؛ مغزم از هجوم افکار مختلف در حال انفجار بود.
دغدغه هام روز به روز بیشتر میشد و این حال نامعلوم من فقط همین شکست عاطفی رو کم داشت.
انگار که مغزم قابلیت دریافت پیام های مختلف رو از دست داده بود و در حال تحلیل موضوعات مختلف و بدبختیای عجیب و غریب زندگیم بود!
رمان بیتا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۲۳۵

خلاصه رمان : پدر امیر و پدر بیتا، دوستان قدیمی و صمیمی هستن.. امیر ازدواج ناموفقی رو پشت سر گذاشته و حاضر به ازدواج دوباره نیست، اما پدرش شرط واگذاری مدیریت شرکتش رو به امیر، ازدواج با بیتا گذاشته.. بیتا ناگزیر به ازدواجه چون پدرش بیماره و درآمدشون ناچیز.. در دوران عقد امیر و بیتا، پدر بیتا میمیره و بی تا ازدواج رو بهم میزنه.. حالا بعد از دو سال بیتا برای امیر کار میکنه و امیر متمایل و علاقه مند به بیتا شده ولی …
قسمتی از داستان رمان بیتا
بیتا به شدت با مادرش و گل اندام صمیمی بود، صمیمتی که همسر سابق اش هرگز نداشت.
همسر سابق اش همیشه خودش را از خانواده او جدا میکرد. همیشه جوری رفتار میکرد که یک دیوار بینشان بود.
اما به وضوح میدید که بیتا علی رغم احترام و حفظ کردن ان حریم ها بسیار صمیمی و خونگرم رفتار میکند.
روزهای بعد از عقد همچنان آن ها به ندرت همدیگر را میدیدند.
بی تا با مادرش مشغول خرید وسایل بود و او هم مثل یک اسب تازه نفس، میدوید.
کار کردن انچنان انرژی به او میداد که حس جوانی میکرد دوست داشت حتی شب ها هم کار کند. دوست داشت از همه جلو بزند.
گاهی حتی فراموش میکرد که غذا بخورد حمام هایش سریع و چند دقیقه ای بود و حتی گاهی یک هفته ریش هایش را نزده بود.
در کل هر چیزی که مانع کارش بشود و یا سرعت انجام کارهایش را به تعویق بیاندازد، از زندگی اش دور میکرد.
اما بیتا را دیگر نمیتوانست دور کند. مادرش او را موظف کرده بود که هر هفته، ساعاتی را با هم بگذرانند.
اما بعد از چند هفته و در نهایت تعجب، متوجه شد که وقت گذرانی اش با بی تا چندان هم خسته کننده نیست.
روزهای اول که با هم به خرید و گردش میرفتند، برایش عذاب بود.
دایم ساعت را نگاه میکرد تا دیدارشان تمام شود و او بتواند به کارش برسد. اما بعد از مدتی این ملاقات ها برایش جالب شد.
طرز فکر بیتا رفتار و کردارش خوشی و ناراحتی ها و دل مشغولی هایش همه برایش جالب شد. و در كمال تعجب دید که دیدارهایشان، حتی به نوعی دلپذیر هم بود …
رمان طلایه دار نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۶۷۶

خلاصه رمان : رَسام جدیری بزرگ طایفۀ جَدیریهاس… چی میشه که اون از اهواز به تهران میاد و مسیر زندگیش گره میخوره به دختر هفده سالۀ یحیی، همسر مادرش؟ اون قراره پدر باشه برای دختر بیکس و بیدست و پای یحیی یا مرد رویاهاش؟ چطور میتونه دختری که از نظرش دوست داشتنی نیست رو با خودش ببره اهواز و بشه پناهِ بیپناهی اش؟
قسمتی از داستان رمان طلایه دار
عصبی بود و کلافه! حرف هایش بیخ گلویش تار بسته بودند و فرصتی برای حرف زدن نداشت!
اینکه هیچ کس جای او نبود و حال و روزش برای حل ورود هیچ کس قابل درک نبود، آزارش میداد!
ماشین را به حرکت در آورده و میان راه هزاران با از سرش رد شد که به خانهی بی بی گل برود!
برود و دخترک کوچک و مغمومش را مورد آماج بوسه هایش قرار دهد تا بلکه دلخوری از چشم هایش رخت ببند و برود!
سرسام اور میراند.
آنقدر که به چراغ های قرمز هم توجه ای نمیکرد و تنها پایش را محکم تر روی پدال گاز میفشرد!
سر انجام به واحدش رسید و بی آنکه ماشین را داخل پارکینگ پارک کند وارد اپارتمان مجهزش شد!
تنها چیزی که در این شرایط تنها کمی حالش را بهتر می.کرد دوش آب خنک و پشت بند آن سیگار برگ بود!
این دو مورد تنها کمی به او کمک میکردند که از این حال بد و افسرده بیرون بیاید! …
_خب قربونت تو که داری میخونی بیا واست مشاور بگیرم دخترم! اینطوری بهتر میتونی بخونی؟
بی توجه به حرف بی بی گل با تکه مرغی که جلویش قرار داده شده بود بازی کرد!
-ممنون خودم بلدم برنامه ریزی کنم!
تنها صدایی که از جانب بی بی گل به گوشش رسید صدای نفس کلافه اش بود.
بی میل تکه ای از ران مرغ را جدا کرده و داخل دهانش قرار داد و همان لحظه صدای راضیه بلند شد:
-بی بی خبر داری رسام امشب مهمون خونهی شیخ بوده؟
لقمه را جوییده و نجویده پایین فرستاد.
سرش را تا جای ممکن پایین گرفت و سعی کرد به حرف های راضیه واکنشی نشان ندهد!
صدایی از بی بی گل بلند نشد و همین نشان میداد که طبق معمول مشغول چشم و ابرو آمدن به راضیه است.
نمیخواست دخترک غمگین و افسردهی کنار دستش با شنیدن نام رسام به حال و روز بدی بیفتد!
رمان نیم نگاه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۷۰۶

خلاصه رمان :
دختر قصه کافه داره و خیلی شیطون و شاده! پسر داستان اما خیلی جدی و مذهبیه! این دختر، پسره رو به زور سوار موتور میکنه، میبرتش برف بازی، کله پاچه به خوردش میده، مجبورش میکنه نصف شبی از دیوار بالا بره.. دست تقدیر باعث میشه این دوتا آدم که هیچ شباهتی به هم ندارن، با هم رو به رو بشن و … داستان آقا سید و این دخترک شیطونمون به کجا ختم میشه؟! چی میشه که این پسرِ مذهبی عاشق این دختر میشه؟
قسمتی از داستان رمان نیم نگاه
با چشمانی که به زور باز نگه داشتمشان لباس پوشیدم و موهایم و موهایم را شانه کردم و جسم کوفته ام را روی تخت اتاقم پرت کردم.
دلم خانهی عزیز را میخواست بیشتر از یک هفته بود که شب را آنجا نخوابیده بودم.
پتو را روی خودم کشیدم مهم نبود که هوا تا چه اندازه گرم ،باشد بدون پتو خوابم نمیبرد.
با لذت و احساس سبکی چشم بستم. ناخداگاه به خانهی حاج عباس فکر کردم.
زیاد هم ناخداگاه نبود، فکرم واقعا مشغول بود.
مرد سیاه پوشی که دیروز از راه رسیده بود و صدای زیادی خوش و چشم های یخ زده داشت که از قرار معلوم هم حافظ نام داشت کمی بیشتر از کمی برایم مجهول بود.
حالت نگاهش وقتی درون آشپزخانه چشم در چشم شدیم درست جلوی چشمانم بود.
نگاهش… نگاهش را دوست داشتم با آن که غمگین بود و یبس، اما در نهایت مثل صدایش حس خوبی میداد.
معلوم بود که غم جا خوش کرده میان جانش و حیف که صدای خوبش رنگ غم داشت.
رفتارش عجیب بود شاید هم نبود و من اینطور فکر میکردم اما نوع رفتار حاج عباس و خانواده اش به حسم دامن میزد.
مرتیکهی یبس، خوش به حالش که شب را در خانهی زیبای حاج عباس میگذراند حتم داشتم شب های آن خانه هم به اندازهی روزش زیبا بود و پر از آرامش.
خمیازه کشیدم؛ فردا باید میرفتم سر کار دلم برای شازدهی آسمانیام تنگ شده بود و قطعا فردا روز پرکاری پیش رو داشتم و بجای اینکه با وجود این حجم از کار بخوابم به رسم عادت داشتم تمام اتفاقات روزم را مرور میکردم.
چرخیدم و به پهلوی چپم خوابیدم.
با لبخند عمیقی که حاصل فکر کردن به حیاط زیبای حاج عباس بود پلک روی هم فشردم؛ مطمئن بودم شب های آرامی دارد آن خانه …
رمان آقای سردبیر نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۸۶۱

خلاصه رمان :
هدیه خبرنگار است و با پدر و نامادی و دختر نامادری اش زندگی میکند و از زندگی با نامادری و دخترش رضایت چندانی ندارد. اخیرا سردبیر جدیدی با روحیه خشک و سخت و جدی و غیرقابل انعطافی وارد دفتر مجله شده که تا حدودی محیط را مشموش کرده و در این بین رفتارهایی از خود نشان داده که سوءظن هدیه را برای رابطه ناسالمش با دختر نامادری اش فراهم کرده…
قسمتی از داستان رمان آقای سردبیر
فردای روز عروسی پدرم در مورد زنی که توی مراسم در موردم برای پسرش کنجکاوی کرده بود گفت و من بدون پرسیدن شرایط پسر رد کردم.
پدرم لبخندی زد و گفت: اول بپرس اون طرف چه شرایطی داره بعد اگه دیدی مناسبت نیست رد کن!
-من قصد ازدواج ندارم بابا.
-چرا دخترم؟
-دلم نمیخواد فعلاً زیر بار مسئولیت برم.
پدرم شروع به نصیحتم کرد اما من هیچ نشنیدم.
یعنی نمیتوانستم بشنوم توی دل من فقط یک نفر بود که با تمام وجود برای زندگی مشترک میخواستمش و او هم نوید بود و نمیدانستم دارم با او به کجا میروم.
دو هفته از عقد طناز و پارسا میگذشت و طناز در خانه پیدایش نبود.
من همچنان سر کار میرفتم و میآمدم و ندا سعی داشت با نامزدی طناز و پارسا کنار بیاید و روابطش با پدرم مثل گذشته گرم نبود.
توی دفتر مجله سرم شلوغ بود و نوید همه کارمندان را به کار گرفته بود خوشحال بودم که کنارم داشتمش و هر روزم را با او میگذراندم.
در واقع حضور نوید در محل کارم آرامشی به من میداد که دلم نمیخواست با هیچ چیز عوض کنم.
پنج شنبه عصر وقتی به خانه برگشتم آنقدر خسته بودم که لباس عوض نکرده روی تخت دراز کشیدم.
بین خواب و بیداری بودم که یکدفعه صدایی به گوشم رسید و توجهم به آن جلب شد.
-پارسا جان آخه من باید بدونم این پنجاه میلیونو برای چی میخوای… اوهوم…
باشه من سعی میکنم تا دو روز دیگه پولو برات جور کنم… نه نه اصلاً نگران نباش… عزیزم تو از من جون بخواه…
خواب کاملاً از سرم پرید زیر لب گفتم: «پسره عوضی حقه باز پس ندای بدبخت تقصیر نداشت که مخالف ازدواجشون بود…