رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان بهاری که باران نبارید به قلم راضیه خیرآبادی با لینک مستقیم

رمان بهاری که باران نبارید نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : خانوادگی، عاشقانه

تعداد صفحات : ۹۸۶

خلاصه رمان : داستان ما روایتی از زنی است به نام شمیم، موفق و قوی، که ناخواسته دچار مادر بودن می شود و روی دیگری از وجود تقسیم شده اش را در زمستانی رو به یخ زدگی زندگی اش حس می کند…

قسمتی از داستان رمان بهاری که باران نبارید

بالاخره به منشی پیدا کردم. یه پسر نوجوان فعال که توی تعطیلات تابستونش تصمیم گرفته بود کار کنه.

یه پسر با ادب و تمیز که موقعی جواب دادن به من سرش رو بالا نمی آورد و با اون دست خط قشنگش خیلی مرتب برام لیست پر می کرد.

بعد از اومدن اون فشار روم کمتر شده بود اما از دست بابا دیوونه شده بودم.

ارشا از شرایطم بهش گفته بود و اون رو نگران کرده بود چون خودش نتونست تاثیری روم بذاره بابا رو شیر کرده تا منو برگردونن تهران.

مشغول ویزیت بیمارها بودم و یکی یکی می اومد داخل و می رفتن.

بیمار الانم یه پسر بچه بود که باباش با سیخ دستش رو سوزونده بود و بخاطر نرسیدگی به زخمش عفونت شدیدی کرده بود. چون مادرش گفته بیمه نداره بستریش کنه مجبور شدم حداقل زخمش رو بشورم و عفونتش رو خالی کنم. اما این بچه چطور می خواست تحمل کنه!

از اتاق اومدم بیرون و رو به منشی گفتم: آقا صادق چند لحظه کمک من بیا.

اومد ولی در رو نبست، بهش اشاره کردم که پاهای بچه رو که نهایت ۹سالش بود بگیره و به مادرش هم گفتم توی بغلش مهارش کنه.

با یه نفس عمیق شروع کردم به جمع کردن پوست ها و عفونت ها از روی دست بچه، انگار درد اون به جونم بود چون پا به پای اون اشک می ریختم،

وقتی کارم تموم شد از بچه فقط یه تن بی حال مونده بود. فشار و ضربان قلبش رو چک کردم و به اجبار براش سرم زدم تا فشارش بیاد بالا

دانلود رمان مانکن نابودگر به قلم مریم بهاور با لینک مستقیم

رمان مانکن نابودگر نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، جنایی، رازآلود

تعداد صفحات : ۱۴۹۹

خلاصه رمان : سرگرد اینترپل سام نیکنام ملقب به آلفاباس، مردی استثنایی و مشهور کسی هست که به دنبال گذشته رازآلودش کمر به قتل پونزده شخص می‌بندند، سام به دنبال تلخ‌ترین حقیقت زندگیش شمشیر دولبه‌ای به دست گرفته و به رسم ویرانی، نابودگر متظاهر شده و با مخفی شدن تو نقاب فداکاری، انتقامِ قضاوت‌های بی‌رحمانه اطرافیانش را می‌گیرد، او در گذشته غرق می‌شود، تا اینکه از…

قسمتی از داستان رمان مانکن نابودگر

امیدوار بودم که اگه باختم آرمان باخت منو با بردش جبران کنه! هرچند می دونستم خدا زیاد به خواسته های من بها نمیده! ترکم کرد. ترکش کردم!

و در هر صورت واژه باخت تو چرتکه من معنایی نداره! رفتم خونه. آرمانم رفته بود خونش تا خودشو واسه فردا آماده کنه. از اداره مستقیم میرفت فرودگاه.

نشستم پشت میز کارم و مابقی نقشه رو تموم کردم. چند بار نقشمو تو ذهنم مرور کردم.

فردا سرهنگ نیروهایی که قرار بود باهام همراه شن و اعزام می کرد اداره تا نقشمو با همشون در میون بزارم. فردای اون روز وارد عمل می شدیم.

بعد از دوره نقشه بی ایرادم اونو گذاشتم تو میزم و با یه قهوه داغ رفتم تو بالکن خونه.

همه واحدهای ساختمان هر کدوم یک بالکن جداگانه کنار هم با فاصله چهار و نیم متر داشتن که دورشو به جای دیوار نرده گرفته بود.

آرنجمو گذاشتم رو نرده که باعث شد کمی به طرف پائین خم بشم. قهومو مزه کردم. باد سردی وزید. مثل همیشه نور ماه بود که تو صورتم پخش شده بود.

و از جای خالی یه نفر کنارم خبر می داد. باز هم همیشه اونی که باید باشه نیست!

اتفاقات اخیر و مرور کردم. تقریبا همش مثل هم بود. دیشب نجار آوردم تا در واحد دخترا رو درست کنه و از عمد گفتم روشو نرده هم بگیره.

اونا خواب بودن و متوجه نشدن. اما تا الان احتملا فهمیده بودن.

یه نسیم خنک دیگه از لای موهام عبور کرد… باد زمستونی بهم نیرو می داد. بی اختیار چشمام و بستم. پوزخند حقارت آمیزی مهمون لبام شد…

دانلود رمان آمیخته به تعصب به قلم رضوانه با لینک مستقیم

رمان آمیخته به تعصب نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۱۶۴۳

خلاصه رمان : شیدا دختریه که در کودکی مامانش با برداشتن اموال پدرش فرار میکنه و اون و برادرش شاهین که چند سالی از شیدا بزرگتره رو رها میکنه و این اتفاق زندگی شیدا و برادر و پدرش رو خیلی تحت تاثیر قرار‌ میده، پدرش مجبور میشه تن به کار بده، آدم متعصب و عصبی ای میشه و مدام شیدا رو که دختری آروم و بی دردسر بود محدود میکنه و این محدودیت ها به حدی میرسه که شیدا طغیان میکنه و…

قسمتی از داستان رمان آمیخته به تعصب

– نه فرشید. فعلا نه.بزار هروقت تونستم بیام بهت خبر میدم.

دلخور شده و با لحنی تند جوابم را داد: دیگه داری شورش رو در میاری شیدا. دو سه هفته اس هرجا میگم بریم میگی الان نه بزار برای بعد. یعنی باور کنم همه ی این بهونه آوردنات به خاطر شاهینه؟

متعجب اخمی کردم و پرسیدم: -منظورت چیه؟ میخوای بگی دارم بهت دروغ میگم؟

انکار نکرده و حق به جانب و بی پرده گفت: -نمیدونم. ممکنه. شاید همه ی اینا بهونه است که منو دست به سرکنی. هوم؟

تک خنده ای از روی ناباوری کردم و بغض در صدایم نشست.

– اگراینجوری فکر میکنی همون بهتر که این رابطه رو همین جا تمومش کنیم. اینطوری منم دیگه مجبور نیستم برای دیدن تویی که هنوز بهم اعتماد نداری هزار جور دوز و کلک به داداشم بزنم آقا فرشید.

گفتم و بی آن که مهلت جواب دادن به او بدهم تماس را قطع کردم.

به ثانیه نکشیده که موبایل در دستم لرزید و شماره ی فرشید روی صفحه نقش بست. آن قدر از دستش حرصی بودم که بی معطلی رد تماس زده و موبایل را خاموش کردم.

اینکه او شرایطم را درک نکرده و به راحتی چنین قضاوتی درباره ام کرده بود خیلی برایم گران تمام شد و او را در نظرم پایین آورد.

اصلا فکرش را هم نمی کردم چنین تفکراتی در موردم در سر بپروراند و من را طوری ببیند که برای ندیدنش بخواهم چنین بهانه ی مسخره ای بیاورم.

صدای باز شدن درب ورودی باعث شد تا از جا برخیزم و برای رهایی از فکر اوهم شده از اتاق بیرون بروم. شاهين بود که با عجله به طرف اتاقش رفته وصدایش را روی سرش انداخت : شیدااا.

دانلود رمان عدالت و عشق به قلم ترنج با لینک مستقیم

رمان عدالت و عشق نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی

تعداد صفحات : ۲۰۶۵

خلاصه رمان : داستانی شوکه‌کننده و مهیج، از تقابل یک مرد، یک زن و عشقی سوزان… مردی جذاب و میلیاردر که برای رسیدن به هدف‌هایش، خیلی چیزها ازجمله انسان‌ها را زیر پا می‌‌گذارد، ولی ناگهان عاشق می‌شود و عشق می‌سوزاند ریشهٔ تمام خودخواهی‌ هایش را… و دختری مهربان، اما عدالت‌پیشه و صلح‌جو که جز راستی و اجرای عدالت آرزویی ندارد… و عشقی ناب و سوزان، جریان یافته در رگ‌و‌پِی‌شان، که می‌سوزاند و می‌گدازد و داغ می‌زند بر روحشان…

قسمتی از داستان رمان عدالت و عشق

به اصرار مینا امروز در خانه ماند و دفتر نرفت. از دیروز تا این ساعت بیشتر جزوه هایش را مرور کرده بود.

مادرش خوشحال از این که کار خوبی برایش پیدا شده، مرتب برايش چایی، آبميوه و لقمه های کوچک می آورد، که قندش نیفتد.

پدرش سر صبحانه روی موهایش را بوسید و از اسم شرکت وکارش پرسید. گفت که می داند شرکت مهندسی است و اگر استخدام شود، فعلا دستیار مهندس طراح است.

پدرش تنها به گفتن، به تو مطمئنم، اکتفا کرده و همين دريا را آشفته کرده بود. از آن همه راستی که نگفته و پنهان کرده بود، می ترسید.

ساعت ۱۰ صبح لباس پوشید. یک کت بلند و شلوار سرمه ای هم رنگش. زیرکت، تاپ سفید آزاد و بلندی پوشیده بود، که با بستن دکمه های کت مشخص نبود.

شالش طیفی از رنگ های روشن و تیره سرمه ای و آبی و صورتی بود و چشمان تیله ایش را آبی تر می کرد.

ارثی که او و خواهرش از مادربزرگ داشتند، چشمان تیله ای بزرگی بود که با هر رنگ لباسی متمایل به همان رنگ می شد و اگر تیره می پوشیدند، آبی زیبایی آشکار می گشت.

باید سری هم به آقای کاویانی می زد. وکیل پایه یک دادگستری که کارهای پدرش را انجام می داد؛ تا اگر در شرکت مجبور به امضای قراردادی میشد بداند چه کند.

از مجتمع وکلا که دفتر کاویانی در آن بود، بیرون زد. گیج و پریشان بود. فضا و مکان را از دست داده بود.

چند بار به دیگران تنه زد و بدوبیراه شنید. خودش را کنار کشید تا حالش کمی جا بیاید. خبرهای خوبی نشنیده بود و مطمئناً ماه های سختی در پیش رو داشتند، اما او دست از تلاش نمی کشید…

دانلود رمان لمس دشمن به قلم holly_renee با لینک مستقیم

رمان لمس دشمن نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی

تعداد صفحات : ۶۸۸

خلاصه رمان : بعد از اینکه مادر جوزی از دنیا میره، اون مجبور میشه برای زندگی با پدر، مادرناتنی و برادر ناتنیش به شهر دیگه ای بره. اما نمیدونه توی اون شهر چی در انتظارشه. فامیلی جوزی رازی رو پشت خودش قایم کرده که بدون اینکه جوزی ازش خبر داشته باشه، اون رو به دشمن شماره یک تنها پسری که عاشقش میشه، تبدیل میکنه. بک کلرمونت زیبا، بیرحم و همه کاره شهره و قصد داره انتقام این زخم کهنه رو از بی گناه ترین فرد این داستان که جوزیه پس بگیره.

قسمتی از داستان رمان لمس دشمن

(بک) جوزی همینطور که با الى سوار صندلی عقب میشد به شدت عصبانی بود. نمی تونستم جلوی لبخندمو بگیرم وقتی درو پشت سرش بستم. -ما چه غلطی داریم میکنیم؟

اولی نزدیک کاپوت اس یو وی من ایستاد و میدونم فکر می کرد که دیوونه شدم. اهمیتی برام نداشت. به چیزی توی وجود اون دختر بود که مشتاقم می کرد بهش نزدیک بشم.

من می خواستم نابودش کنم اما جایی که بتونم اینو ببینم. می خواستم این کارو جایی انجام بدم که به صندلی ردیف جلو برای دیدنش داشته باشم.
-دوتا دختر گیج رو میرسونیم خونه. کلید اموتو هوا انداختم و دوباره با دستم گرفتم. -میدونی که منظور من این نبود.

بين منو کارسن نگاهشو چرخوند اما کارسن هم به اندازه اون خبر داشت. اونا بهترین دوستام و بیشتر مثل برادرام بودن.

با اینکه می دونستم اونا هم به اندازه من از لوکاس وس متنفرن اما بازم اندازه من نبود. اونا هم به فرانکی نزدیک بودن اما فرانی خواهر کوچولوی اونا نبود.

اونا مجبور نبودن گریه کردنش رو تماشا کنن بدون اینکه کمکی از دستشون بربیاد. طوری گریه می کرد که از وقتی یه دختر کوچولو بود اینطوری گریه نکرده بود.

اونا میتونستن ببینن که فرانکی چه قدر از اون روز تغییر کرده اما من با تمام وجود حسش می کردم. هر ثانیش رو و این داغونم می کرد.

-سوار ماشین لعنتی شو اولی. در سمت راننده رو باز کردم و سوار شدم. جوزی مستقیم پشت سرم نشسته بود و تا وقتی که توی دیدم نشسته بود نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم تا مدام آینه جلو رو چک نکنم…

با نگاه خطرناکش به من خیره شده بود. خیلی عصبانی بود تا این حدش کاملا واضح بود اما به هیچ وجه امکان نداشت بزارم ویل هالیس اونا رو به خونه ببره…

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.