رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان فودوشین به قلم سارا رایگان با لینک مستقیم

رمان فودوشین نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۳۷۶۴

خلاصه رمان : ماجرای زندگی آرامش، دختر جوان و سرکشی است که چون در کودکی مورد دست درازی برادر حیوون صفتش قرار می گرفته، حالا در خانه‌ای مستقل و دور از خانواده زندگی می‌کند و طی اتفاقاتی مجبور به ازدواج با طوفان، مردی رنج کشیده، جوانمرد و سرد می‌شود که از او متنفر است و شروع این زندگی مشترک و پر از تنفر همراه با رخ دادن ماجراهای عجیب و برملا کردن رازهایی از گذشته‌ی هر دویشان می‌باشد. رازهایی که عادی نیست بلکه.. (فودوشین: کلمه‌ای ژاپنی 不動心 به معنای: قلبت را بی‌حرکت نگه داری، پابرجا در مقابل شادی و اندوه)

قسمتی از داستان رمان فودوشین

آرامش: کلاسورم را بستم و داخل کوله ام گذاشتم که از یک گوشه ی پشتی صندلی ام آویزان شده بود.

استاد داشت درس را جمع بندی می کرد و چیزی به پایان کلاس نمانده بود.

صدای شوخی های بی مزه ی پسرها در انتهاس کلاس و صحبت های آرام دخترها با کنار دستی هایشان نظم کلاس را بهم ریخته بود و استاد فهمید که اگر بی‌خیال دقایق آخر تدریس شود هم به نفع خودش هست هم دانشجوهایش.

خیلی خب بچه ها خسته نباشید. همین یک جمله ی استاد باعث شد تا سریع بقیه ی وسایلم را هم جمع کنم.

نيوشا عینکش را از روی بینی اش برداشت و گفت: _خسته نباشید استاد… برگشت سمت من. حوصله ی کلاس بعدی رو ندارم.

کوثر بلند شد و زیپ کیفش را بست. خدا رو شكر من تايم بعد كلاس ندارم و میتونم برگردم خوابگاه و بخوابم.

من هم برخاستم و کوله ام را روی دوشم انداختم. خوش بحالت من هم خستم هم گرسنه.

همراه با سه همکلاسی ام از ساختمان دانشگاه خارج شدیم نگاه سنگین و خیره ی یکی از پسرهای دانشگاه که دو ترم از من بالاتر بود را روی خودم حس کردم،

قبل از ورود به محوطه برگشتم تا مطمئن شوم و بله درست حس کردم و به راحتی مچ نگاهش را گرفتم.

در جواب این دستگیری لبخند ضعیفی زد و نگاهش را قطع نکرد. سریع رو برگرداندم و با چند قدم بلند خودم را به بقیه ی دوستانم رساندم. از نگاه خیره وحشت داشتم و تنفر…

دانلود رمان سدم به قلم کیوان عزیزی با لینک مستقیم

رمان سدم نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، هیجانی

تعداد صفحات : ۳۶۹۳

خلاصه رمان : سامین یک آقازاده‌ی جذاب و جنتلمن لیا دختری که یک برنامه‌ نویس توانا و موفقه لیا موحد بدجوری دل استادش سامین مهرابی راد رو برده، حالا کسی حق نداره سمتش چپ نگاه کنه…

قسمتی از داستان رمان سدم

« لیا » موقع شام برای مامان تمام اتفاقات ظهر را تعریف کردم کلی با هم به حرف های مهسا خندیدیم،

بعد از شام چای ریختم و روبروی مامان که شال می بافت نشستم، فکرم مدام بی اراده به ظهر ختم میشد،

گفتم: به این فکر میکنم دختر ظهریه که برات گفتم (سارا) چه دوست خوبیه که به خاطر تحقیق در مورد خواستگار دوستش تا دانشکده ی ما آمده بود.

خوبه آدم چندتا از این دوستای مثل خواهر تو زندگی داشته باشه…

مامان از بالای عینک نگاهی به من انداخت و گفت: – گاهی بعضی دوستا از خواهرم برای آدم عزیزتر و بهترن. خوش شانس بودم که در این شهر غریب با مهسا دوست شدم.

با اطمینان گفتم: مهسام دختر خوبیه از وقتی باهاش دوست شدم حس میکنم یه دارم اونم همین حس رو به من داره…

مامان لبخند به لبش آورد و گفت: منم دوستش دارم دختر با نشاط و سرزنده ایه، از اونایی که با هر کس ازدواج کنه خوشبختش میکنه.

با یادآوری دوباره حرف های مسخره ی ظهرش گفتم: آخه کی میاد اون خُل چل رو بگیره؟! دختره رو ظهر برا اولین بار دیده بهش میگه بابای استاد رو برام جورش کنید.

مامان هم به بزله گویی مهسا عادت داشت. از یادآوریش خندید و گفت: خُب مشخصه که داره شوخی می‌کنه، هرکس باهاش برخورد کنه از همون اول می‌فهمه…

-دختره اونقدر خُل بازی در میاره رو دست مامان باباش…

– چرا این طور فکر میکنی؟ اتفاقاً دخترایی با خصوصیت اخلاقی مهسا خواهان زیاد دارن…

دانلود رمان طرد شده (جلد اول) به قلم جیمن ایو با لینک مستقیم

رمان طرد شده نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، فانتزی، خارجی

تعداد صفحات : ۱۲۸۲

خلاصه رمان : پدرم مرتکب یه اشتباه وحشتناک شد و فقط من باقی موندم تا تاوان کارش رو پس بدم! به عنوان گرگینه‌ای که تو یه گروه قدرتمند بزرگ شده؛ من باید به بهترین شکل ممکن زندگی می کردم. اما بعد از اینکه پدرم سعی کرد رهبرمون رو به قتل برسونه، به من برچسب یه خائنِ منفور، طرد‌شده، کثیف و به درد نخور زده شد! وقتی دیگه نتونستم زندگی بین گرگینه‌های گروه رو تحمل کنم، فرار کردم؛ اما ظاهرا اون‌ها دوست نداشتن کیسه بوکسشون که من بودم رو از دست بدن….

قسمتی از داستان رمان طرد شده

همونطور که من و گرگم با احتیاط به سمت سایه قدم برمی داشتیم، خرخر آرومی از قفسه سینه امون شنیده میشد.

سایه هیچ واکنشی از خودش نشون نداد و مثل همیشه، بی تفاوت بود. پرسید: – الان اون بینایی خاص رو داری؟..

صدای خرخرم بلندتر شد . کمی به بالا پریدم و دندون های نیشم رو بهش نشون دادم.

دودهای تیره اطراف سایه حلقه زده بودن و سایه یه بار دیگه طوری منو تماشا می کرد که انگار اصلا وجود ندارم !

گفت: نمیتونی اون سایه ها رو ببینی. چیزی که گفت، یه سوال نبود. دست هاش رو به سمتم تکون داد و نیرویی به من تحمیل کرد تا دوباره تغییرشکل بدم.

زوزه گرگم تبدیل شد به جیغ و همون لحظه به شکل انسانم برگشتم. اینکه مجبورم کرده بود انقدر سریع تغییرشکل بدم، مسلما عوارض بدی روی بدنم میذاشت.

بنابراین جای تعجبی نداره که با نفس های بریده بریده و بدنی لخت روی زمین مچاله شدم و هق هق میکنم.

سایه حتی دیگه بهم نگاه نکرد. با همون غرور و تکبری که تو راه رفتنش حس میشد، ازم دور شد و پشت اون پرده ناپدید شد.

سال هاست که بی صدا گریه میکنم و تمام تلخی ها و غم ها رو تو خودم میریزم. من سال هاست که از درون متلاشی شدم!

همیشه سعی کردم با درد و عذابی که بهم تحمیل میشد، مبارزه کنم و تسلیم نشم. من به تنهایی با تمام مصیبت های زندگیم رو به رو شدم

دانلود رمان آیین دلبر به قلم آ_پیراسته با لینک مستقیم

رمان آیین دلبر نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۱۹۹۶

خلاصه رمان : و گناه ما این بود که عشق اولشان نبودیم… برای همین چشم هایمان به نظر زیبا نمی آمد و بدخلقی هایمان روی چشم های کسی جانداشت، برای بودن و ماندنمان زمین را به آسمان ندوختند و هیچ کاری برای ثابت کردن دوست‌ داشتن‌ هایشان انجام ندادند، تار موهایمان قافیه‌ی شعر و غزل نشد و صدایمان تسکینِ درد هایشان… ما عشق اول نبودیم؛ وگرنه… برای دیدنمان لحظه شماری می‌کردند و برای لمسِ آغوشمان پیش قدم می‌شدند، تنها نمی‌ماندیم، یادِ یک نفر خودمان را از یادمان نمی‌برد…

قسمتی از داستان رمان آیین دلبر

‌صبح تمام لباس هام رو توی چمدون جمع کردم.

بقیه خرت و پرت هام رو هم برداشتم همه رو گذاشتم پشت در تا وقتی پری بانو اومد زودتر پایین برم که معطل نشن.

مهشید دستی به شونه ام زد و گفت: معلومه حسابی عجله داری ها یعنی این قدر اینجا بهت بد گذشته؟!

_این دم آخری متلک بارم نکن مهشید. معلومه که عجله ندارم ولی میخوام زودتر تکلیفم روشن بشه.

توی یه برزخی گیر کردم که نمی دونی الان نمی دونم اونجا چی تو انتظارمه و چه اتفاقی قراره بیفته.

مهشید نفسش رو بیرون داد و ناراحت گفت: راست میگی حق با توئه ولی امیدوارم این مدت بهت بد نگذره، بالاخره این ها هم آشنا هستن و به خاطر بچه ی خودشون هم که شده بهت خوب می رسن نگران چیزی نباش.

لبخند مصنوعی زدم و سر تکون دادم که صدای زنگ آیفون بلند شد پری بانو بود.

گونه مهشید رو بوسیدم و محکم تو آغوشم فشردمش خداحافظی کردم و با چمدون و وسایلم سوار آسانسور شدم.

چمدون چرخ داشت و این قدر سنگین بود به زور پشت سرم می کشیدمش پری بانو کنار ماشین منتظرم بود و کیاوش اخم کرده پشت فرمون نشسته بود.

پری که دید وسایلم زیاده و به زور دارم دنبال خودم میکشم داخل ماشین سر خم کرد و به کیاوش گفت که بیاد کمکم کنه.

کیاوش با ابروهایی درهم کشیده و با اکراه از ماشین پیاده شده، آروم به سمتم اومد و زیر لب سلامی داد…

دانلود رمان لباس عروس به قلم حمید درکی با لینک مستقیم

رمان لباس عروس نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، غمگین

تعداد صفحات : ۳۳

خلاصه رمان : داستان درمورد دختری به نام ناهید هست. از بچگی علاقه به لباس عروس داشته و خیاط حرفه ای لباس عروسه. ناهید با پسری آشنا میشه قرار ازدواج میزارند. درست وسط قول وقرارها ناهید احساس می کنه پاهاش حس ندارند. به درخواست نامزدش دکتر می روند. دکتر آزمایش می نویسه و در حین گرفتن جواب آزمایش…

قسمتی از داستان رمان لباس عروس

جواب پزشکان ابتلای او به بیماری مهلک ام اس بود. جمشید بعد از شنیدن جواب آنان، به کلی درهم فرو ریخت و در برزخ تصمیمم بزرگی گرفتار آمد،

آیا باید در کنار ناهید باشد و طبق قول و قرار آن دوتا لحظه شاید دم مرگ ناهید را ترک نگوید؟

دراین صورت لازم است با او ازدواج کند و شاهد رنج او و چه بسا مرگ او باشد.

در اینصورت آینده مبهم و شاید تاریکی در انتظارش باشد و هر چند این تصمیم می تواند شجاعت مردانگی او را به رخ بکشد،

اما خوب می دانست که باید عمری را در مطب پزشک و دنبال دارو و مواظبت از ناهید از سر بگذراند و یا اینکه راه دیگری برگزیند و همسر دیگر جستجو کند.

سال هاست که دختر عمویش منیژه چشم براه اعلام خواستگاری او مجرد مانده و با وجود خواستگاران بسیار، فقط جمشید را دوست دارد،

و بعید نیست به همین دلیل پدرش که عموی با تجربه جمشید است، او را در مغازه بعنوان صندوقدار مال خود پذیرفته.

جمشید در یک دو راهی عجیبی گیر کرده بود و اما ناهید بطرز عجیبی هنوز دارای روحیه مناسبی بود و اتفاقا او به جمشید دلداری می داد و از اعتماد به نفس بالائی برخوردار بود.

و به معجزه اعتقاد فراوان داشت و مطمئن بود تا با ورزش و رژیم غذائی گیاهخواری و مدتیشین،

و امید به درمان بیماری بر اثر پیشرفت های داروئی پزشکی بتواند از دام این بیماری بیرون رود و به زندگی شیرین و پر انگیزه ای برسد، اما از سوی دیگر اگر نتواند چه؟

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.