رمان طلاهای این شهر ارزانند نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، ازدواج اجباری
تعداد صفحات : ۵۴۹

خلاصه رمان: یه مرد ۷۰ ساله پولداربه اسم زرنگار که دوتا پسر و دوتا دختر داره.دختر دومش کیمیا مجرده که عاشق استاد نخبه دانشگاهشون به نام طاهاست. کیمیا قراره با برادرشوهر خواهرش باسم نامدار ازدواج کنه ولی با طاها فرار میکنه و از ایران میره. زرنگار هم در عوض خواهر ۱۷ ساله طاها به اسم طلا راکه خودش عاشق پسرخالش به اسم امیر را مجبور میکنه باهاش ازدواج کنه و تو خونه ش بعنوان خدمتکار کار کنه…
قسمتی از داستان رمان طلاهای این شهر ارزانند
زیر سیگاری را لبه ی جان پناه تراس گذاردم و آمدم با “بااجازه” ای از تراس تن بیرون کشانم که کیومرث خان گفت:
نمیدونم چه حکمتیه که یه جو از جوهره ی بابا تو تن ما بچه هاش نیست،
من اگه موندم پای این جوهره واسه خاطر این بود که زبون نه گفتن به بابامو نداشتم،
که اگه داشتم من هم مثه کیان رفته بودم دنبال دلم،
که اگه یه جو جوهره بابام تو تنم بود نادر اینقدر دور پیدا نمی کرد که بخواد واسه همه سروری کنه،
پشتش به خونوادش گرمه و اون شراکت لعنتی،
پشتش به بابام گرمه که همیشه روش حساب کرده،
اگه من اونقدر جنم داشتم که نمیذاشتم خواهرم بشه گوشت قربونی زیر دست این آدم…
بابام ما رو بد بار آورد… وابسته بار آورد…
که اگه وابسته نبودیم الان هر کدوم پی خوشی خودمون بودیم.
من دست زن و بچمو گرفته بودم و رفته بودم پی زندگیم…
کتی اینقدر به اون نادر وابسته نبود… یه کیان برد کرد و یه…
اینا رو که میگم میخوام بین خودمون بمونه… رفیق درد همه ای تو این خونه…
گفتم شاید سبک شدن داره حرف زدن باهات که داشت…
تا حالا یکی اینقدر آروم و بی طرف بهم گوش نداده بود… دلم خوش محمده…
حقشه بعد از بابا همه کاره بودن… حقشه و میدونم حریف نادر فقط خود محمده.
کمی سکوت شد و نگاه هم از میان باغ نمی گرفت این مرد میانسال خوش تیپی که همه از شاعریتش می گفتند.
رمان روشنایی مثل آیدین نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات : ۴۵۴

خلاصه رمان : دختری که باتمام از دست رفته هایش شروع به سازش می کند… به گذشته نگریستن شده است عادت این روزهایم… نگاه که می کنم می بینم… تو به رویاهایت اندیشیدی… من به عاشقانه هایم…ع تو انتقامت را گرفتی… من تمام نیستی ام را… بیا همین جا تمامش کنیم… بیا کشش ندهیم… بیا و تو کیش شو.. می آیم و مات میشوم… و تو را به خیر میسپارم… خودم را به سلامت…
قسمتی از داستان رمان روشنایی مثل آیدین
دست زیر چانه برده بودم و زوجی که چند میز آن طرف تر باهم می خندیدند و حرف می زدند را نگاه می کردم.
شهاب با گوشیش درگیر بود و میثاق ساکت به من خیره شده بود.
عادتش بود. همیشه نگاهم می کرد. می گفت خوشم می آید.
زیر نگاه خیره عصبی می شوی. آری دیگر. از عصبی بودن من خوشش می آمد.
نگاهم را به چشم هایش دادم و خیره خیره براندازش کردم.
شهاب – الان دقیقا دلیل اینکه عین دیونه ها زل زدین به هم چیه؟
میثاق – به تو هیچ ربطی نداره.
شهاب – دلیل قانع کنند تو قربون.
میثاق نگاهش را کند و به شهاب داد و گفت: گیر کردم.
شهاب – کجا؟
میثاق – پونه رفیق دنیا رو که می شناسی؟
شهاب – دوس دختر سامان؟
میثاق – آره… باباش یه شرکت توپ داره.
شهاب – خب… به من و تو چه؟… مبارکش باشه.
میثاق – اون هم تو مناقصه جدید شرکت کرده گروهش محشرن… ایده هاشون محشره…
قیمت های پیشنهادی و زمان بندیشون هم محشره… من رو این پروژه حساب کرده بودم… به احتمال زیاد مناقصه رو نمی برم.
شهاب – خب این که چیز تازه ای واست نیست.
میثاق – نیست ولی…
– ولی بدهی بالا آوردی… سر آخرین پروژت… گفتم زمان بندیت اشتباهه… فکر کردی سود بیشتر داره.
میثاق – خودم بهتر میدونم… آره به حرفت گوش ندادم.
– لج کردی خب.
میثاق – تو هم لج کردی و خواستی بشی زن اون مرتیکه بی پدر.
– تصمیمات شخصی زندگی من به خودم مربوطه… می فهمی که؟
رمان قرارمان کنار رازقی ها نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۸۱۷

خلاصه رمان : بدون اینکه کوچکترین نگاهی سمت دختر کناریاش بیندازد، در ماشینش را باز کرد و کوله پشتی نارنجی رنگ او را با حرص روی صندلی عقب پرت کرد. صدای اعتراضش بلند شد. -چرا پرت میکنی؟ عصبانی بود و دوست داشت هوار بکشد. یقهی پیراهن مردانهی گشادی که تنش بود را از پشت در دست گرفت و عملاً گیسو را دنبال خودش کشید تا ماشین را دور بزند. جیغ جیغ کرد …
قسمتی از داستان رمان قرارمان کنار رازقی ها
هردوشان در آن هزارتویی که هیچ راه خروجی درش وجود نداشت سردرگم میچرخیدند و مثل تمام روزهای گذشته به هیچ میرسیدند!
دو روز دیگر هم به همان منوال گذشته بود.
دو روز که هر کدام در جهنمی که برای خودشان درست کرده بودند دست و پا زدند و دست و پا زدن هم فایده ای نداشت.
انگار دنیا برای هردوشان به آخر رسیده بود.
عطا آن قدر دیر به خانه برمیگشت که مجبور نشود با هیچ کدام از اهالی خانه رو در رو شود،
و گیسو هم تمام مدت خودش را در اتاقش حبس کرده بود.
حالا برخلاف روزهای گذشته حتی اشت هایش را هم از دست داده بود و طی دو روز گذشته، بیش از اندازه از آن یک ورق قرصی که در خانه پنهان کرده، استفاده کرده بود!
عطا می دانست که گیسو شرایط خوبی ندارد و از یک بار دیگر روبه رو شدن با او وحشت داشت.
حتی نمیدانست که چه طور میتواند جلوی فاجعه ای که در حال رخ دادن بود را بگیرد.
در گیجی خودش دست و پا میزد و هیچ راه چاره ای به ذهنش نمیرسید و نمیدانست اگر بخواهد با مژده حرف بزند باید از کجا شروع کند!
باید چه بگوید؟! نمیخواست کسی گیسو را سرزنش کند و عذاب وجدان ثانیه ای رهایش نمیکرد.
عصر دومین روز بود تکیه زده به کتابخانهی گوشهی اتاق، زانوهایش را بغل کرده و نشسته بود و خیره به نقطهی نامعلومی شده بود …
رمان دره رویاهای سرگردان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۱۰۵

خلاصه رمان : الناز با سپهر قرار خواستگاری گذاشته و خانواده ها آماده برای عروسی این دو هستن.. آتلیه ای که الناز و دو دوستش شراکتی راه انداختن بخاطر پدر یکی از دوستان الناز، از بین میره… الناز ناگزیر به خونه عمه اش میره تا هم از مادرشوهر عمه اش نگهداری کنه و هم جای خواب داشته باشه ولی با ورود بهزاد …
قسمتی از داستان رمان دره رویاهای سرگردان
تمام عصبانیتم از سپهر که با دیدن زنجیر و توپ از وجودم رخت بر بسته بود، با تمام قدرت بازگشت.
منتظر بودم امشب همه ی دنیا را بسیج کنم تا بتوانم با سپهر صحبت کنم و آن قدر فریاد بر سرش بزنم که خالی بشوم.
سریع از جایم بلند شدم و به سرویس بهداشتی رفتم تا دست و صورتم را بشویم.
عمه آدمی نبود که بشود به سادگی او را از احوالات درون خود دور نگه داشت.
شمارهی مامان را گرفتم تا اگر عمه بالا آمد من را مشغول صحبت کردن با او ببیند.
عمه امروز شادتر از هر روز دیگر بود و فریب لبخندم را خورد و هیچ نفهمید.
با کمال میل به پرحرفی مامان گوش دادم و ایرادی نگرفتم.
چرا از دختر عمویش گله دارد که ماه ها گله دارد که ماه ها پیش خانه خریده و از او پنهان نگه داشته است.
مامان ناخواسته نصیحتی به من کرد که سخت نیازمند آن بودم: یاد بگیر از مردم، هزار تا کار میکنن هیچکس خبر نداره!
سروصدای سالن خانه برای آمدن بهزاد بود.
آرام و بی صدا از پله ها پایین رفتم حاج خانم حرف میزد و آقا کیوان میخندید.
بهزاد روبروی پله ها در انتهای سالن، تکیه داده به دیوار پشت به قله ایستاده بود و به حاج خانم نگاه میکرد.
خیره خیره نگاهش کردم. محال بود آمدن من را حس نکرده باشد، اما دلیل نادیده گرفتنش را نمی فهمیدم.
آقاکیوان که به سمتم برگشت و جواب سلامم را داد دیگر نتوانستم او را رصد کنم …
رمان هوژین نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۴۵۴

خلاصه رمان : از تاکسی که پیاده شد هجوم هوای سرد دی ماه پوست صورتش را به گزگز انداخت. شال گردن بافت عزیز جون را تا روی بینی اش بالا کشید و به سمت قنادی آن سوی خیابان رفت. داخل قنادی هوا گرم بود و خبری از سوز سرمای بیرون نبود. به سمت صندوق رفت و فیشش را بیرون آورد و گفت: دیروز کیک سفارش داده بودم. لحظه ای بعد وقتی کیک خامه ای سفید رنگی که رویش طرح گوشی پزشکی جا خوش کرده بود، مقابلش قرار گرفت …
قسمتی از داستان رمان هوژین
محمد که ناگهان به سمتش برگشت و نگاه خیره اش را غافلگیر کرد، او هم هول شد.
با این حال نگاهش را با لحظه ای مکث برداشت و به خیابان اشاره کرد و گفت: ممنون من همین جا پیاده میشم.
محمد بیتوجه به گفتهی مستانه خیابان را رد کرد و مستانه با اعتراض گفت: -راهتون دور می شه!
محمد نگاه کوتاهی به او کرد و گفت: مساله ای نیست!
بعد نفس عمیقی کشید و آرام تر گفت: راستش دنبال یه فرصت بودم تا باهاتون صحبت کنم.
قلب مستانه تند تر کوبید و تمام تنش داغ شد. زیاد در این موقعیت قرار گرفته بود.
همیشه در این جور مواقع با ناز سر تکان میداد و ابروهایش را بالا میانداخت و میپرسید: راجع به چی باید حرف بزنیم؟
همان قدر که محمد با پسرهایی که به مستانه پیشنهاد رابطه و آشنایی داده بودند متفاوت بود،
به همان میزان مستانه هم در برخورد با محمد، مستانه ای دیگر بود!
در برخورد با بقیهی پسرها فقط دختری شیطان و بازیگوش بود که گرچه جوابش به تمام درخواست های آشنایی منفی بود،
اما از اینکه نگاه مشتاق و آرزومند مردهای جوان زیادی را دنبال خودش میدید، بی اختیار لذت میبرد.
در مواجهه با محمد اما همه چیز متفاوت بود!
این جا از آن همه شیطنت و نگاه مغرور وقتی با بی خیالی جواب منفی به درخواست آشنایی میداد فقط مستانه ای عاشق باقی میماند که قلبش با یک ” مستانه خانم ” سادهی محمد میلرزید …