رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان افسانه هفت رئیس به قلم علی پاینده با لینک مستقیم

رمان افسانه هفت رئیس نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : حماسی، تاریخی

تعداد صفحات : ۱۹۸

خلاصه رمان : روایت بردیا و کمبوجیه پسران کورش وجنگ قدرت بین این دوبرادر برای به‌سلطنت رسیدن است!کمبوجیه که مصر را فتح کرده و در آنجا مستقر است، برادرش بردیا برعلیه او، شورش می کند که خبر به کمبوجیه می رسد، در راه برگشت به ایران توسط جاسوسان بردیا کشته می شود درآنسو داریوش رئیس طایفه پارس ها به سلطنت رسیدن، بردیا مخالف است و با دانستن راز بردیا، مقدمات عزل او و به پادشاهی رسیدن خودش را فراهم می کند…

قسمتی از داستان رمان افسانه هفت رئیس

اکنون کل سرزمین پارس در تصرف سران طوایف بود. بار دیگر آنان جلسه ای در منزل داریوش تشکیل دادند تا اوضاع را بررسی کنند.

در آن جلسه باز هم در ابتدا اینتافرن لب به سخن گشود و گفت ما باید هر چه زودتر یک نفر را به عنوان شاه انتخاب کنیم تا وحدت جامعه ی پارسی در این موقعیت خطرناک حفظ شود.

شاهی که بر تخت می نشیند. دیگر نباید از خانواده کوروش باشد.

در غیر این صورت مادها باز هم مدعی سلطنت باقی می مانند در حال حاضر قسمت بزرگی از ارتش ماد از میان رفته است و مادها در حالت ضعف قرار دارند.

ولی این ضعف همیشگی نیست تقدیر هر روز در حال تغییر است و سکه دو رو دارد زمانی فرا می رسد که مادها قوی هستند و ما در حالت ضعف قرار داریم.

آن وقت از موقعیت استفاده می کنند و دوباره قدرت را به دست می گیرند.

به نظر من چون ما پنج نفر در حوادث اخیر بیشترین نقش را داشته ایم و به پیروزی نائل گردیده ایم… شاه باید یکی از ما پنج نفر باشد.

داریوش مگابیز و گبریاس با سخنان اینتافرن موافقت کردند اما آتانس گفت: من میلی به شاه شدن ندارم و با شرایطی حاضرم از این میدان بیرون بروم.

پس از چند لحظه ای که دهان داریوش، مگابیز اینتافرن و گبریاس باز مانده و چشمانشان در حال بیرون آمدن از جایگاه خویش بود.

مگابیز از اتانس پرسید: شرایط تو چیست؟

آتانس پاسخ داد: هر کدام از شما پنج نفر که به مقام شاهی برسد. من باید نفر دوم مملکت باشم.

شاه باید در تمام امور از من کسب اطلاع کند و کارها را با نظر من انجام دهد.

دانلود رمان ادیسه تاریک به قلم Mariska با لینک مستقیم

رمان ادیسه تاریک نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی

تعداد صفحات : ۹۰۷

خلاصه رمان : نیکولی جوردانو،چهارمین پسر از خانواده‌ی ایتالیایی مافیایی شیکاگوئه. اون جسور، کله‌شق و بی‌رحمه، طوری‌که برادرهای دیگه‌ش سعی در کنترلش دارن. وقتی تامی، بهترین دوست نیک ترور میشه، خشونت‌های نیک هم اوج می‌گیره. واسه همین، خانواده بهش پیشنهاد می‌کنن تا اداره کلاب‌شون رو بعهده بگیره، بلکه اینجوری حواسش پرت شه. نیک فقط تو دنیای مافیا بی‌رحم نیست، اون توی رابطه هم خاصه. تااینکه میا برای شغل پیش خدمتی به کلاب ادیسه تاریک میره..

قسمتی از داستان رمان ادیسه تاریک

” نیک” تمام شب به فکر کردم…. برنامه ریزی هایی کردم.

برنامه ریزی کردم همون طور که بهم هشدار داده شده بود، خودمو درگیر نکنم تا زمانی که مجبور بشم.

بنابراین به این راه حل رسیدن که حد امکان نزدیک به خودم نگه دارم تا بیشتر در دسترسم باشه.

این ایده هفته ی گذشته به ذهنم خطور کرد همون وقتی که درباره ی وکالت و تخصصش تو حوزه ی قانون بهم گفت،

ولی مردی که باید در این باره باهاش صحبت می کردم واسه کار رفته بود و نتونستم عملیش کنم.

امروز تازه برگشته. باهاش تماس گرفتم تا با هم صحبت کنیم اما منشیش گفت که تا آخر ماه نوبتی نیست، برای همین من اسمم رو گفتم و یکهو یه وقت ملاقات واسم جور شد.

یه ساعت بعد وارد موسسه بارکر میشم و میفهمم که پیتر بارکر خودش منتظر منه. عصبی به نظر میاد.

من هرگز تحت شرایط دیگه ای این جا نبودم، شرایطی که در اون این مرد نگران جونشه و یا درباره‌ی کاری که بهش گفتیم انجام بده نگرانه.

این جوری نیست که ما هیچ ندای وجدانی نداشته باشیم و راه به راه آدم بکشیم،

فقط واسه این که به جورایی ما از اون آدم هایی نیستم که واسه گفتگوهای معمولی پیش کسی بریم.

آخرین باری که به دیدن این مرد اومدم و وینسنت باهام بود و اصلا خوب پیش نرفت.

یکی از کارگرهای کمپانی کشتیرانی فکر می کرد میتونه زرنگ بازی دربیاره و به خاطر شرایط کاری نامناسب از ما شکایت کنه…

دانلود رمان پروانه میخواهد تو را به قلم فاطمه قیامی با لینک مستقیم

رمان پروانه میخواهد تو را نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۲۲۹۲

خلاصه رمان : برکه‌ سماوات دلباخته‌ی کاوه؛ پسرعمه‌ی پزشکش است و تمام خانواده آن‌ها را نامزد هم می‌دانند اما کاوه در نهایت سنگدلی برکه را پس می‌زند و مقابل چشم همه برکه را کوچک می کند اما…

قسمتی از داستان رمان پروانه میخواهد تو را

میان تاریکی و گنج دیوار نشسته و نمی داند دقیقا چه ساعتی است اما باید شب از نیمه گذشته باشد.

این سکوت و گذری اتومبیل ها نشان از به خواب رفتن اکثر مردم عبور شهر دارد.

نور قرمز رنگ از بیرون به روی سنگ سفید نمایشگاه افتاده و تکه ای از این نور روی صورت و تن او را گرفته است.

تکیه به دیوار داده و هر دو پایش را دراز کرده است.

نگاهش به لاشه های موبایل است و حس می کند آن غده ی بدخیم هنوز هم درون گلو حضور دارد و تخلیه خشم هم نتوانسته آن را به عقب براند.

پای راست را تکان می دهد و با نوک کفش به زیر گارد موبایل میزند.

گارد مشکی رنگ چند سانت آن طرف تر پرت می شود گردن کج می کند و به تلفنی که از برق کشیده زل میزند.

پوزخند میزند. تمام دل نگرانی عماد سماوات خلاصه در دو دفعه زنگ زدن به نمایشگاه شده بود. دلش میخواست از این شهر و آدم هایش فاصله بگیرد.

دیروز صبح پشت تلفن کلی لیچار بار محمد کرده بود اما حس می کرد؛

زندگی در یک شهر کوچک و به دور از آدمهایی که حضورشان مخلِ آرامش است بهتر از ماندن در شهری است که آدم هایش آزارت می دهند.

دلش رفتن به یک شهر دور را میخواست یک خانه ی نقلی با حوضی در وسط حیاط و تختی چوبی به زیر درختان انجیر.

بارها همچین خانه ای را با تمام جزئیاتی که دوست داشت در ذهن ترسیم کرده بود.

دانلود رمان میرآباد به قلم نصیبه رمضانی با لینک مستقیم

رمان میرآباد نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۵۳۱۵

خلاصه رمان : قصه‌ی ما از اونجا شروع می‌شه که یک خبر، یک اتفاق و یک مورد گزارش شده به اداره‌ی پلیس ما رو قراره تا میرآباد ببره… میراباد، قصه‌ی الهه‌ای هست که همیشه ارزوهایش هم مثل خودش ساده هستند.

قسمتی از داستان رمان میرآباد

به بهانه دوش و برداشتن وسیله رفته بود شهر…

در مسیر برگشت از خانه شان سمت گاوداری بود وقتی راشین در پاسخ پیامش نوشته بود: “امشب نه… خودم فردا میگم کی بیای.”

با این جواب راشین که جز مخالف صد در صد شیرین برای شک به دلش افتاده که شاید شیرین امشب مهمانشان هست.

یا اصلا شاید راشین دارد زمان میخرد تا شیرین را از دستش دور کند.

با حالی دگرگون وقتی داشت سمت میرآباد می رفت سر ماشین کج کرد سمت همان کوچه…

همان خانه و همان دری که بسته بود. نگاه به ساعت و گوشی دلش خواست برای شیرین تایپ کند خواب هستی یا بیدار؟

اما باز خودش را مجاب کرد شیرین را باید ارام ارام به سمتش کشاند.

خلوتی کوچه را با نور چراغ های تیر برق نگاه کرد و با شنیدن صدای ماشینی از سر کوچه چراغ هایش را هم خاموش کرد.

ماشین عباس بود که دم در نگه داشت… اخم کرد وقتی که متوجه شد کنارش یک زن هم نشسته است.

چشم ریز کرد و با دیدن مرد پیاده شده خیالش اسوده شد.

روی این عباس و پسر دایی بعد ان سرگرد حساسیت پیدا کرده بود.

مخصوصا که شیرین را اکثر مواقع کنار عباس دیده بود.

با تصور نگرانی هایش دست روی قلبش گذاشت وقتی ماشین را برده بودند خانه و در را هم بسته بودند…

دوباره راهی شد تا برسد جایی که پدر و مادرش حتم داشتند انجا سرش به کار گرم هست و کمتر دنبال خواندن و نجات کسی که نیاز دارد می رود.

راه میرآباد را با فکری درگیر شیرین در پیش گرفت …

دانلود رمان ناشناس آشنا به قلم فاطمه شرفا با لینک مستقیم

رمان ناشناس آشنا نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : معمایی، هیجانی، تخیلی، کمی طنز

تعداد صفحات : ۱۰۳۵

خلاصه رمان : درمورد زندگی سه قلو هایی هست که با آدمای عادی تفاوت های خیلی زیادی دارن، اونا وقتی نوزاد بودن از دنیای خودشون دور میشن چون هیچکس قبولشون نداشته! این سه تا بچه قدرت های فرا طبیعی دارن مخصوصا قل اول! این رمان روایت زندگی دونفرشونه حالا چرا؟ چون خواهرشون طی یک اتفاقات گم میشه، باید بخونین تا متوجه بشین چی میگم…

قسمتی از داستان رمان ناشناس آشنا

/هلنا/ از اون روزی که ساواش بهم گفت آیکان مرده حالم خوب نبود یه جورایی شوکه بودم آخه چطوری مرده بود؟

از خودمم تعجب بودم مگه من ازش بدم نمیومد؟ مگه منو عرفان نمی خواستیم بکشیمش؟ پس چرا الان براش ناراحتم؟

چرا بهش فکر میکنم دلم یه جوری میشه؟ و هزاران سوال بی جواب…

با شنیدن صدای در نگاهم به سمت در کشیده شد آلینا بود بازم غذا آورده بود مثل دفعه های قبل که میاورد و دوساعت بعد دست نخورده میبرد.

غذا نمی خوردم یعنی دلم نمی خواست بخورم تمام بدنم کبود بود و درد میکرد و این شاهکار کتک‌های اون نگهباناست می خواستم هرچه زودتر بمیرم.

من که کسی رو ندارم و اسچی زنده بمونم؟ خانوادم که فکر میکنن مردم شوهرم که مرده عرفان هم میگه دروغ میگی.

هیچکس برام نمونده بود تنها بودم خیلی تنها….

الینا: هلنا پاشو یه چیزی بخور تو این مدت شدی پوست استخون. من: میخوام بمیرم‌. الینا: چرا؟

پوزخندی زدم: من هیچکسی رو ندارم نه خانواده ای نه دوستی، این طرف همش کتک می خورم اگه بمیرم بابات هم خوشحال میشه.

دستم رو گرفت: ناراحت نباش بابام خیلی ناراحته چون عمو آیکان فوت شده من نمی دونستم اون روز گفت من حالم بد شد بخاطر قلبم تو CCU بستری بودم امروز مرخص شدم اومدم پیشت…

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
مطالب محبوب
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.