رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان نوشیکا به قلم نساء حسنوند با لینک مستقیم

رمان نوشیکا نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۲۷۷۲

خلاصه رمان : -امروز بار جدید سفارش دادم، حول‌و‌حوش ساعت ۱۱ می‌رسه در مغازه. یاسر حواست جمع باشه بار ابریشمه، کم و کاستی پیش نیاد… آره خودمم هستم، تا نیم ساعت دیگه برمی‌گردم، فقط اگه زودتر از من اومدن تو حواست باشه. پیچید تا پله‌های حجره‌ی حاج صابر رو بالا برود که با دیدن موتوری که با سرعت به سمتش می‌آمد و شیشه‌ای که در دستش بود، حرف در دهانش ماسید. نمی‌دانست ماجرا چیست، فقط متوجه شد آن دختر چادری با مشمای پر آبی که دو ماهی قرمز داخلش بود و چند قدمی با او فاصله داشت، هدفشان است …

قسمتی از داستان رمان نوشیکا

خانه در سکوت فرو رفته بود و صدایی از هیچکس در نمی آمد.

حوله‌ کوچک را روی سر انداخت و همان طور که موهای کوتاهش را خشک می‌کرد، گذرا از پذیرایی هم گذشت. آنجا هم کسی نبود.

حوله را دور گردن انداخت و این بار به سمت آشپزخانه راه کج کرد. طبق انتظار مادرش در آنجا خود را مشغول کاری کرده بود.

-بابا و یاسر کجان مامان؟

خاتون غرق در فکر، با صدای یاسین شانه هایش بالا پرید و سر بلند کرد نگاه چپی به او کرد و دوباره مشغول پاک کردن برنج های کف سيني شد.

-رفتن سرکار، همین الان هم نصف روز گذشته نگران تو بودن!

صندلی تمام چوب را عقب کشید و پشت میز نشست. پس تنهایش گذاشته بودند.

-چه نگرانی قربونت برم مگه بچه‌م؟ چرا خودتون رو اذیت می‌کنید؟ چیزی نداریم؟ ضعف کردم.

سر تکان داد و از جا بلند شد تا برایش غذا گرم کند. در همان حین گفت:

-با اون وضعی که تو دیشب رفتی و گوشیتم نبردی، حق بده ياسين،

والا من انقدر كه انتظار داشتم زبونم لال پس فردا روزی یاسر دست یکی رو بگیره بیاره این خونه و رسوایی به بار ،بیاد فکرم سمت و سوی تو نمی‌رفت.

چشم هایش گرد شد اما خندید. انقدر در این یکی دو ساعت این مسئله را در سرش کوبیده بود که جایی برای عصبانی شدن نداشت.

-چه رسوایی مامان؟ این دختر بیچاره جون نداره راه بره از بس کتکش زدن… فکر بد چرا؟

لحن خندانش خاتون را عصبی کرد.

قاشق چوبی که چند دقیقه پیش خورشت را با آن هم زده بود و حالا حسابی چرب و چیلی بود را به سمت یاسین پرت کرد که جا خالی داد.

-به چی می‌خندی مرد گنده؟ بحث من به الانه مگه؟ بابات یه چیزایی گفت… بی کس و کاره، مزاحم داره و…

این حاج صابر کسی جز تو دورش نیست که همه چی رو می‌ندازه گردن تو؟!

می‌خوای کار خیرکنی دستت درد نکنه ولی برو خودت رو سیاه کن من بزرگت کردم …

دانلود رمان آنتریک به قلم سارنا آزاد‌رهی با لینک مستقیم

رمان آنتریک نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۱۸۵۱

خلاصه رمان: -کثافت چطور تونستی؟! من دختر خوبی بودم… تو گفتی حواست بهم هست… تو… تو منو بدبخت کردی… حالا جواب بابامو چی بدم آشغال؟! بی توجه به من و گریه هام از روی تخت بلند شد. همونطور از اتاق بیرون رفت و طولی نکشید که برگشت…

قسمتی از داستان رمان آنتریک

با صدای ویبره‌ی موبایل نگاه کردم و کیفم که نمی‌دونم کی افتاده بود پایین ماشین رو برداشتم.

مامان بود. لبم رو گاز گرفتم. چی باید می‌گفتم؟!

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم با انرژی تر باشم: جان مامان؟!

-….

من حالم خوبه دورت بگردم. اومدم خونه‌ی ستایش اینا.

نیشگونی از رون پام گرفتم بابت دوباره دروغ گفتنم. لعنت به من.

صدای جیغ جیغ مامان بلند شد.

-تو بیخود کردی دختر با اون وضع و رفتی خونه‌ی مردم که چی بشه؟ همین الان میام دنبالت نهال فهمیدی؟!

هول شدم: نه نه فردا یه امتحان سخت دارم اگه ستایش کمکم نکنه این ترم تجدید میشم و بابا نمی‌ذاره برم‌. مامان خواهش می‌کنم ‌یه امشبو خونشون بمونم.

واقعا هم قصدم همین بود.

اگه آرمین دست از سرم برمی‌داشت می‌رفتم خونه‌ی ستایش اینا تا یکم رو به راه بشم.

در که باز شد فوری سمت آرمین برگشتم و دستمو روی بینیم گذاشتم تا صداش بلند نشه.

سر تکون داد و پلاستیک داروهام رو روی پام گذاشت.

نفس راحتی کشیدم و بعد کمی حرف زدن مامانو راضی کردم که برم خونه‌ی ستایش اینا.

تلفن رو که قطع کردم آرمین با کنایه گفت: همینه. انقدر بهت گیردادن که تو با دروغ گفتن خودت و قانع کردی و یه رابطه رو با من شروع کردی.

نگاهش کردم: حق نداری راجب خونوادم اینطوری حرف بزنی. حماقت های احمقانه من ربطی به مامان و بابام نداره آرمین!

ماشین و روشن کرد و به حالت تمسخر گفت: هرچی تو بگی سوگلیم!

تنم مور مور شد.

با دست به بازوش زدم: به من لقبی که به صد نفر قبل دادی نگو.

متاسف سرتکون داد: چقدر احمقی. ندیدی ژیلا داشت خودشو می‌کشت؟!

منظورشو نفهمیدم که ادامه داد.

_هیچ کس تا حالا سوگولی آرمین ماجد نبوده جوجه. تو اولین نفری!

دانلود رمان عیان به قلم آذر اول با لینک مستقیم

رمان عیان نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی

تعداد صفحات : ۱۶۱۸

خلاصه رمان : -جلوی شوهر قبلیت هم غذای شور گذاشتی که در رفت!؟ بغضم را به سختی قورت می‌دهم. -ب..ببخشید مگه شوره؟ ها‌تف در جواب قاشق را محکم روی میز می‌کوبد. نیشخند ریزی می‌زند: نه شیرینه… من مرض دارم می گم شوره …

قسمتی از داستان رمان عیان

دستان خیسم را با حوله خشک می‌کنم.

شانه ام به چهارچوب در می‌چسبد و نگاهم به صورت مردی که آرام نفس می‌کشد.

هاتف من را نمی‌بیند. منی که با دنیایی درد تنهایی را زندگی می‌کنم.

آهسته جلو می‌روم نگاهم را به بازوهای ورزیده اش می‌دوزم من حتى جرئت نمی‌کنم که آغوش مردانه اش را آرزو کنم.

یک قدم نزدیک تر می‌شوم. دل بی صاحبم بی قراری می‌کند.

نگاهم در صورت مردانه اش می‌چرخد. کمتر کسی بود که آوازه مردانگی هاتف را نشنیده باشد.

هر چند که دشمن کم نداشت و من که انگار بزرگ ترین دشمن هاتف بودم.

هاتف از کسی که فکرش را هم نمی‌کرد نامردی دیده بود. روا نبود که با من مردانگی کند!

ولی او هاتف بود… هاتفی که من مثل بت می‌پرستیدمش!

و من بودم که این بلا را بر سرش آوردم!

حالا که قناری در قفس بود، هاتف هر چه می‌خواست بر سرش می‌آورد.

با صدای زنگ در از جا می‌پرم، هاتف از میان چشمان نیمه بازش نگاهم می‌کند.

-زنگ زدن؟!

من فقط سر تکان می‌دهم. دستگیره را پایین می‌کشم.

مرجان از شتاب قدم‌هایش کم می‌کند و نگاهی به موتور هاتف می‌اندازد.

در را نیمه باز می‌گذارم.

– هاتف خونه‌س سها؟

دستانم به سینه ام می‌چسبد.

-بیدارش کردی تنت می‌خاره، ها؟

آب دهانش را قورت می‌دهد.

-نه بخدا… اصن فک نمی‌کردم خونه باشه سرکار نیس مگه؟ دعوا کرده، سها؟

پشت هاتف را خالی نمی‌کنم: نخیرم… چرا دعوا کنه!

مرجان لبخند مضحکی می‌زند.

-همینجوری الکی… شوهر ذليل بدبخت!

می‌گوید و ریز می‌خندد و من به این فکر می‌کنم که او هنوز چشمش دنبال هاتف است یا به قناری حسادت می‌کند.

صدای هاتف را از پشت سر می‌شنوم …

دانلود رمان هوادار حوا به قلم فاطمه زارعی با لینک مستقیم

رمان هوادار حوا نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۸۹۲

خلاصه رمان : درباره دختری نازپروده است ‌که نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌ بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر می‌کنه و …

قسمتی از داستان رمان هوادار حوا

داخل خانه‌ی مادربزرگ یک حال و هوای خوبی بود انگار آنجا را برای یک خواب آرام، یک گپ صمیمی و یک حال خوب ساخته بودند.

یک بوی آشنایی داشت، به همین خاطر حتی با چشم های نیمه باز و مغز نیمه فعال هم حال آن فضای دلنشین را درک می‌کردم.

توی اتاق خواب رفتیم سپهر در کمد دیواری را باز کرد و برایم رختخواب پهن کرد.

بدون فکر کردن به چیزهای اضافه در آغوش گرم رختخواب به آن خواب عمیق در ماشین ادامه دادم.

صدای خروس بی محل من را از دنیای خواب نجات داد.

خورشید نورش را به داخل اتاق می‌تاباند و نور نارنجی رنگ قشنگی فضای کوچک اتاق را لبریز از خودش کرده بود.

رختخوابم را جمع کردم و دستی روی آن پتو که ملحفه‌ی آبی و طرح عروس و داماد داشت کشیدم.

همیشه از بچگی این پتو را دوست داشتم، انگار از خودش یک خنکی نازل می‌کرد که من آن خنکی را دوست داشتم.

سپهر حتى نصفه شب هم حواسش به علایق من بود و آن پتو را روی من انداخته بود.

از اتاق بیرون رفتم، صدای سپهر و عزیزجون از داخل ایوان شنیده می‌شد.

وارد ایوان شدم سفره‌ی صبحانه توی ایوان پهن شده بود.

چهره‌ی عزیزجون وقتی جواب سلام را داد با لبخند پهن و دلنشینی که مخصوص به خودش بود دوست داشتنی تر از همیشه شده بود.

آنقدر با خدا بود که انگار در چشم هایش نور دویده بود و برقی با رنگ میشی نگاهش عجین شده بود.

مثل همیشه وقتی سر سفره نشستم شروع کرد محتویات سفره را یکی یکی نام ببرد و از خواصش بگوید تا به قول خودش من بخورم و جون بگیرم.

با اینکه نوه‌ی اصلی او نبودم ولی مثل یک مادربزرگ واقعی برای قوت تن من نگران بود …

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به قلم نسیم شبانگاه با لینک مستقیم

رمان آسمانی به سرم نیست نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۲۷۳۹

خلاصه رمان : دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود و من کم کم داشتم فکر می‌کردم که منصرف شده‌ای و با این جا خالی دادن داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می‌گیری. کم کم داشتم به برگشتن فکر می‌کردم. تصمیم گرفتم بار دیگر زنگ را بزنم و اگر باز هم بی پاسخ ماندم، برگردم؛ که تو در را باز کردی… در را باز کردی؛ و اولین چیزی که به چشمم آمد، غوغای میان چشم هایت بود. امان از چشم هایت؛ به گمانم زهرناک ترین عسل های روی زمین بودند آن دو گوی وحشی و پر راز …

قسمتی از داستان رمان آسمانی به سرم نیست

حامد به محض دیدنم از پشت شیشه، مودبانه سر تکان می دهد و با عجله زنجیری که برایش تا پشت ویترین آمده را برداشته، قفل در را می‌زند.

با شنیدن صدای تیک، در را هول می دهم.

بلافاصله هجوم هوای خنک و رایحه خوش اسپری هوا، روحم را تازه می‌کند؛ آبان ماه و این همه گرما؟

چاق سلامتی مختصری با حامد می‌کنم. با تعارفش، با مشتری تنهایش می‌گذارم…

به سمت انتهای مغازه آنجا که عمو روی مبل های چرم مشکی رنگ نشسته و با برادر زاده اش مشغول صحبت است می‌‌شوم.

نزدیک تر که می‌روم شاهان حین صحبت برای لحظه ای سرش را بلند می‌کند،

می‌خواهد سرش را مجددا پایین بیندازد که با دیدنم دوباره و این بار به ضرب، سرش را بالا می‌گیرد…

نگاه فراخش را به من می‌دوزد؛ فکر می‌کنم کجای اینجا بودن من اینقدر می‌تواند عجیب باشد؟

سر تکان می‌دهم: سلام…

ظاهرا شوک وارده بزرگتر از آن است که بتواند جواب سلام مرا بدهد ولی عمو با شنیدن صدایم، سر بلند می‌کند.

برایش لبخند می‌زنم: سلام عمو…

هیچ وقت نتوانستم مثل عروس‌های عادی بعد از ازدواج، پدر و مادر همسرم را مامان و بابا صدا کنم.

دامانشان بزرگ شده بودم و از وقتی چشم باز کرده بودم عمه اصلی و شوهرش عمو علی بودند.

هم نشد و هم تلاش نکردم با عنوان دیگری صدایشان کنم؛ دغدغه ها بیشتر از آن بودند که بخواهم به این چیزها فکر کنم….

عمو علی از جا بلند می‌شود و جواب سلامم را می‌دهد.

دستم را میان دست بزرگ و گرمش می‌گذارم و او سرش را جلو می‌آورد بوسه اش نصیب پیشانی ام می‌شود.

-مشتاق دیدار دخترم …

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
مطالب محبوب
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.