رمان پارازیت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۵۱۳

خلاصه رمان : بهزاد در بدترین روزهای زندگی اش امید را در میان دستان او به یادگار گذاشته بود. او در سخت ترین شرایط به دادش رسیده و پناهش شده بود. دستش را گرفته و از ورطه ی ناامیدی و فلاکت بیرون کشانده بود. محال بود مرد همسایه فراموشش شود. بهزاد جای پایش را نه در میان رویاهایی که در عقلش پرسه میزدند بلکه در میان تپش های نامنظم قلبش محکم کرده بود. جای خالی او نه از بین میرفت نه با حضور کس دیگری پر میشد.
قسمتی از داستان رمان پارازیت
ساقی از بالای عینکش به دختری که کنار پنجره در خودش جمع شده بود و حواسش اصلا در کلاس نبود خیره شد.
در طول کلاس هر وقت به او نگاه کرده بود سرش پایین بود و چنان در فکر فرو رفته بود که با نگاه کردن به صورتش هم میشد کاملا متوجه شد که ذهنش مشوش است.
با درک این موضوع، برخلاف بیشتر همکارانش که با دیدن حواس پرتی یک دانش آموز با تندی تذکر می دادند از تذکر دادن دست کشیده و منتظر مانده بود تا بعد از پایان کلاس با او حرف بزند.
هر چند در مدتی که این دختر شاگردش بود اکثر مواقع آنقدر آرام و بی سر و صدا بود که حضورش در کلاس حس نمیشد. با دیدن او به طرز عجیبی یاد خودش میافتاد.
وقتی پایان کلاس را اعلام کرد دختر ها مثل همیشه انگار که از زندان رها شده اند از جایشان بلند شده و به سمت در هجوم بردند.
انگار نه انگار که همه شان یا دبیرستانی بودند یا دانشجو… رفتار همه تقریبا یکسان بود و کودکانه.
مدتی میشد که تدریس برای بزرگسالان را هم آغاز کرده بود و به شدت از اینکه با دختران پر انرژی که تقریبا هم سن و سال خودش بودند وقت می گذراند لذت میبرد.
یکی از دختر ها قبل از اینکه از کلاس بیرون برود بوسی در هوا برایش فرستاد. _ عاشقتم ساقی جون. ساقی اخم کرد.
_english speak please (لطفا انگلیسی صحبت کن) دختر ریز خندید و بلند گفت: _I love you saghi (ساقی عاشقتم!) ساقی لبخندی زد و سرش را تکان داد.
رمان رثا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، سیاسی
تعداد صفحات : ۱۲۲۷

خلاصه رمان : امیرعباس سلطانی، تولیدکنندهی جوانیست که کارگاه شمع سازی کوچکی را اداره می کند، پسری که از گذشته، نقطه های تاریک و دردناکی را با خود حمل می کند و قسمت هایی از وجودش، درگیر سیاهی غمی بزرگ است در مقابل او، پروانه حقی، استاد دانشگاه، دختری محکم، جسور و معتقد وجود دارد که بین او و امیرعباس، رازی بزرگ پنهان است. رازی که به گذشته، به یک زخم… و در نهایت به یک دلدادگی منجر شده. رازی که حالا بعد از هشت …
قسمتی از داستان رمان رثا
” پروانه ” وقتی به خانه ی عمه برگشتیم هرکداممان در گوشه ای از حیاط افتادیم. از شدت استرسی که در همین نیم ساعت چهل دقیقه گذرانده بودیم، فشارمان افتاده بود.
پسرها که دور حوض جمع شدند و آقا ولی و عمو ابراهیم هم کنار همدیگر پای سفره ی دست نخورده ی شام نشستند. آب قندی که محدثه برای زهرا آورد را از دستانش گرفتم و آرام هم زدم.
– توام رنگ نداری. جرئت نکردم همراهتون بیام. مردم و زنده شدم تا سجاد زنگ زد . روسری ام را به صورتم کشیدم و تکیه به دیوار حیاط دادم. خدا رحم کرد…
اگر آتش به خانه می رسید چه بلایی سر زهرا و بچه اش می آمد؟ – برو به زهرا برس، صفوراخانم هم خیلی ترسیده… ببین اگر حالش خوب نیست ببریمش درمونگاه.
خنده ای کرد و به جایی که زن عموهایش دور هم جمع شده بودند، نگاهی انداخت. – اینقدر پشت سر عروس بیچاره اش گفت که نزدیک بود خونشون آتیش بگیره.
بذار یکم فشارش بیفته… تا اون باشه غیبت همه رو نکنه. از دست زبان دراز و چموش محدثه فقط میشد خندید.
در همین چند سالی که در خانه ی عمه مطهره ام زندگی می کردم و رابطه ام با محدثه صمیمی تر از قبل شد، جز خوبی و احترام از هیچ کدامشان چیزی ندیده بودم.
هرچند… صفورا همسرعموی محدثه، با حرف هایش گاهی دلخورم می کرد و باعث رنجشم میشد اما محبت بزرگ تا کوچک این آدم ها،
باعث شده بود خودم را عضوی از خانواده پر جمعیتشان بدانم.
رمان قرارمان کنار رازقی ها نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۸۱۷

خلاصه رمان : بدون اینکه کوچکترین نگاهی سمت دختر کناریاش بیندازد، در ماشینش را باز کرد و کوله پشتی نارنجی رنگ او را با حرص روی صندلی عقب پرت کرد. صدای اعتراضش بلند شد. -چرا پرت میکنی؟ عصبانی بود و دوست داشت هوار بکشد. یقهی پیراهن مردانهی گشادی که تنش بود را از پشت در دست گرفت و عملاً گیسو را دنبال خودش کشید تا ماشین را دور بزند. جیغ جیغ کرد …
قسمتی از داستان رمان قرارمان کنار رازقی ها
هردوشان در آن هزارتویی که هیچ راه خروجی درش وجود نداشت سردرگم میچرخیدند و مثل تمام روزهای گذشته به هیچ میرسیدند!
دو روز دیگر هم به همان منوال گذشته بود.
دو روز که هر کدام در جهنمی که برای خودشان درست کرده بودند دست و پا زدند و دست و پا زدن هم فایده ای نداشت.
انگار دنیا برای هردوشان به آخر رسیده بود.
عطا آن قدر دیر به خانه برمیگشت که مجبور نشود با هیچ کدام از اهالی خانه رو در رو شود،
و گیسو هم تمام مدت خودش را در اتاقش حبس کرده بود.
حالا برخلاف روزهای گذشته حتی اشت هایش را هم از دست داده بود و طی دو روز گذشته، بیش از اندازه از آن یک ورق قرصی که در خانه پنهان کرده، استفاده کرده بود!
عطا می دانست که گیسو شرایط خوبی ندارد و از یک بار دیگر روبه رو شدن با او وحشت داشت.
حتی نمیدانست که چه طور میتواند جلوی فاجعه ای که در حال رخ دادن بود را بگیرد.
در گیجی خودش دست و پا میزد و هیچ راه چاره ای به ذهنش نمیرسید و نمیدانست اگر بخواهد با مژده حرف بزند باید از کجا شروع کند!
باید چه بگوید؟! نمیخواست کسی گیسو را سرزنش کند و عذاب وجدان ثانیه ای رهایش نمیکرد.
عصر دومین روز بود تکیه زده به کتابخانهی گوشهی اتاق، زانوهایش را بغل کرده و نشسته بود و خیره به نقطهی نامعلومی شده بود …
رمان دره رویاهای سرگردان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۱۰۵

خلاصه رمان : الناز با سپهر قرار خواستگاری گذاشته و خانواده ها آماده برای عروسی این دو هستن.. آتلیه ای که الناز و دو دوستش شراکتی راه انداختن بخاطر پدر یکی از دوستان الناز، از بین میره… الناز ناگزیر به خونه عمه اش میره تا هم از مادرشوهر عمه اش نگهداری کنه و هم جای خواب داشته باشه ولی با ورود بهزاد …
قسمتی از داستان رمان دره رویاهای سرگردان
تمام عصبانیتم از سپهر که با دیدن زنجیر و توپ از وجودم رخت بر بسته بود، با تمام قدرت بازگشت.
منتظر بودم امشب همه ی دنیا را بسیج کنم تا بتوانم با سپهر صحبت کنم و آن قدر فریاد بر سرش بزنم که خالی بشوم.
سریع از جایم بلند شدم و به سرویس بهداشتی رفتم تا دست و صورتم را بشویم.
عمه آدمی نبود که بشود به سادگی او را از احوالات درون خود دور نگه داشت.
شمارهی مامان را گرفتم تا اگر عمه بالا آمد من را مشغول صحبت کردن با او ببیند.
عمه امروز شادتر از هر روز دیگر بود و فریب لبخندم را خورد و هیچ نفهمید.
با کمال میل به پرحرفی مامان گوش دادم و ایرادی نگرفتم.
چرا از دختر عمویش گله دارد که ماه ها گله دارد که ماه ها پیش خانه خریده و از او پنهان نگه داشته است.
مامان ناخواسته نصیحتی به من کرد که سخت نیازمند آن بودم: یاد بگیر از مردم، هزار تا کار میکنن هیچکس خبر نداره!
سروصدای سالن خانه برای آمدن بهزاد بود.
آرام و بی صدا از پله ها پایین رفتم حاج خانم حرف میزد و آقا کیوان میخندید.
بهزاد روبروی پله ها در انتهای سالن، تکیه داده به دیوار پشت به قله ایستاده بود و به حاج خانم نگاه میکرد.
خیره خیره نگاهش کردم. محال بود آمدن من را حس نکرده باشد، اما دلیل نادیده گرفتنش را نمی فهمیدم.
آقاکیوان که به سمتم برگشت و جواب سلامم را داد دیگر نتوانستم او را رصد کنم …
رمان هوژین نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۴۵۴

خلاصه رمان : از تاکسی که پیاده شد هجوم هوای سرد دی ماه پوست صورتش را به گزگز انداخت. شال گردن بافت عزیز جون را تا روی بینی اش بالا کشید و به سمت قنادی آن سوی خیابان رفت. داخل قنادی هوا گرم بود و خبری از سوز سرمای بیرون نبود. به سمت صندوق رفت و فیشش را بیرون آورد و گفت: دیروز کیک سفارش داده بودم. لحظه ای بعد وقتی کیک خامه ای سفید رنگی که رویش طرح گوشی پزشکی جا خوش کرده بود، مقابلش قرار گرفت …
قسمتی از داستان رمان هوژین
محمد که ناگهان به سمتش برگشت و نگاه خیره اش را غافلگیر کرد، او هم هول شد.
با این حال نگاهش را با لحظه ای مکث برداشت و به خیابان اشاره کرد و گفت: ممنون من همین جا پیاده میشم.
محمد بیتوجه به گفتهی مستانه خیابان را رد کرد و مستانه با اعتراض گفت: -راهتون دور می شه!
محمد نگاه کوتاهی به او کرد و گفت: مساله ای نیست!
بعد نفس عمیقی کشید و آرام تر گفت: راستش دنبال یه فرصت بودم تا باهاتون صحبت کنم.
قلب مستانه تند تر کوبید و تمام تنش داغ شد. زیاد در این موقعیت قرار گرفته بود.
همیشه در این جور مواقع با ناز سر تکان میداد و ابروهایش را بالا میانداخت و میپرسید: راجع به چی باید حرف بزنیم؟
همان قدر که محمد با پسرهایی که به مستانه پیشنهاد رابطه و آشنایی داده بودند متفاوت بود،
به همان میزان مستانه هم در برخورد با محمد، مستانه ای دیگر بود!
در برخورد با بقیهی پسرها فقط دختری شیطان و بازیگوش بود که گرچه جوابش به تمام درخواست های آشنایی منفی بود،
اما از اینکه نگاه مشتاق و آرزومند مردهای جوان زیادی را دنبال خودش میدید، بی اختیار لذت میبرد.
در مواجهه با محمد اما همه چیز متفاوت بود!
این جا از آن همه شیطنت و نگاه مغرور وقتی با بی خیالی جواب منفی به درخواست آشنایی میداد فقط مستانه ای عاشق باقی میماند که قلبش با یک ” مستانه خانم ” سادهی محمد میلرزید …