رمان پروژه آخرین جاسوس (دو جلدِ کامل) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۸۴۳

خلاصه رمان : کیتی میدِن، نامزد اریک رِین فرماندهی سازمان امنیت جهانی، طی اتفاقی توسط مافیا کشته میشود. اریک که سال هاست با آن ها مبارزه میکند، نقشهجدیدی برای نابودی هاملار میکشد تا این ویروس و غدهی چرکی را هرچه زودتر از صفحه روزگار محو کند و برای این کار، فرزند سوم خانواده گزینه مناسبی ست. مردی که هیچ چیز از او نمیدانند. برادر زادهی اریک، النا برای انجام این ماموریت و نزدیک شدن به فرزند سوم انتخاب میشود اما غافل از این که …
قسمتی از داستان رمان پروژه آخرین جاسوس
در اتاق را به آرامی باز کرد و بدون هیچ سروصدایی وارد اتاق خواب شد.
با دیدن ماه و ستاره های شبرنگ که در تاریکی اتاق می درخشیدند لبخندی روی لبش نشست.
دست هایش را داخل جیبش فرو برد و شانه اش را به دیوار تکیه داد و در نور ملایق اتاق او را تماشا کرد.
وقتی قلت زد و دهانش نیمه باز ماند لبخندش عمق گرفت. مگر می توانست با دیدن او لبخند نزند؟
نگاهش کمی بالاتر رفت و به موهایش چشم دوخت. عاشق آن طلایی های خوش رنگ بود.
دیگر طاقت نیاورد از دور نگاهش کند تکیه اش را از دیوار برداشت و آهسته به تختش نزدیک شد.
دستانش را به نرده های تخت تکیه داد و به صورت گرد و تپلش نگاه کرد.
قفسهی سینه اش تند تند بالا و پایین می رفت و مرد اعتراف کرد نبض زندگی اش در گرو نفس های او بود.
دستش را دراز کرد و با انگشت اشاره به آرامی گونهی نرمش را نوازش کرد که باعث شد اخم کرده و رویش را برگرداند.
اما او مصرانه به کارش ادامه داد و باز هم نوازشش کرد دخترک این دفعه نق زد و لب هاش لرزید.
به سرعت دستش را عقب کشید و زمزمه کرد: اوه عسلم گریه نکنی! ایو منو میکشه!
صدای دلنشین او را از پشت سر شنید و لبخندی دیگر به لبش آورد …
رمان مخمصه باران نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی، هیجانی، معمایی
تعداد صفحات : 1223

خلاصه رمان : داستان زندگی باران دختری 18 ساله ای را روایت میکند که به دلیل بارداری اش از فردین و برای پاک کردن این بی آبرویی، قصد خودکشی دارد که توسط آیهان نجات پیدا میکند…..
قسمتی از داستان رمان مخمصه باران
فرزین…. نه بابا … من چه می دونستم دست نخورده س … پیچوندمش تا فردین بره ….
گفتم اینم مثل بقیه … تو روی خودم این حرفا رو میزنه … دلگیر میشم
ازش … بدم میاد …. یادم میاد هفته ی پیش که رفتم پیشش بهم گفته بودیه جای دیگه س … یه آدرسه
بیخودی برای پیچوندنه من به قول خودش … اخم کرده و دلگیر نگاش میکنم … لب میزنم :
من بهت گفتم … تو اصلاً فهمیدی ؟ … از نگاه کردن بهم طفره میده … آیهان به هم ریخته نگاش میکنه :
بدم دهنت رو … ِج ـ یه کلمه دیگه زر مفت بزنی
چه می دونستی ؟ … تابلو نیست از قیافه ش بچه س
لبم رو گاز میگیرم … بی جواب و پر بغض بهش خیره میشم … اونم زل میزنه به من …. حاله بدم رو می فهمه ؟
شاهین ….خبر دار شه که چی ؟ … برمیگشت ؟ …
همین الانشم آقا جون بفهمه زنده زنده چالش میکنه ! …
اسم آقا جون میاد و من چشمام رو اشک های جدیدی پر میکنن …
آقا جون یعنی پدر بزرگه این جماعته توی اتاق مونده که من براشون دردسرم … دردسری که نمیشه همینطوری بیخیال شن …
آیهان از جا بلند میشه …. سمت من میاد و میگه : ولش کن اینارو … فکر نکن … خب ؟ …
به درک که چی شده ؟ … نشنیدی گفت باس مراقب خودت باشی ؟
بهش نگاه میکنم … همه ی داد و بیدادا و بی قراری ها از خودش بوده ..
حالا می خواد بگه من آروم باشم … سعی داره بگه حالم خوب باشه … ولی خوب نمیشه ….
ـچطوری ؟ … چی قراره درست بشه ؟ پوفی میکشه و بی محل به سوالم میگه : ببرمت
خونه تون ؟ .. آدرسش کجاست ؟… بازم نگاش میکنم … این بار بی ملایمت میگه : لال شدی الحمدالله ؟ …
رمان صعود از گناه (جلد دوم از مجموعه گناهان پدران) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی، خارجی
تعداد صفحات : ۵۸۲

خلاصه رمان : پیوند مرگباری که هیچ وقت قرار نبود اتفاق بیفته. مارچلا یه انتخاب سخت به مدکس داد و مدکس مارچلا رو انتخاب کرد. با این حال مارچلا مطمئن نیست مدکس آماده اس به یه رابطه متعهد بشه،یا اینکه میترسه آزادی ای که سبک زندگیش داشتو از دست بده. مدکس تمام عمرش میدونست دشمناش چه کسایین، ولی یهو به جایی رسیده که نمیدونه به کی میتونه اعتماد کنه. هیچ وقت جایی تو زندگی و خانواده ی مارچلا پیدا میکنه یا …
قسمتی از داستان رمان صعود از گناه
“آریا”به عنوان یه مادر همیشه بهترین چیز رو برا دخترم می خواستم سعی کردم تا حد امکان ازش محافظت کنم.
البته لوكا كنترل جزئیات حفاظت ازشو تو دست گرفته بود.
وقتى لوكا خبر دزدیده شدنشو بهم داد، قلبم شکست.
دنیای ما با زن ها مهربان نبود. ولی فکر می کردم مارچلا هیچ وقت از جنبه های پست زندگیمون صدمه نمیبینه.
قرار بود حتی تو ازدواجم از آسیب در امان باشه.
متوجه شده بودم که همه چیز بین اون و جووانی از بین رفته بود، اما امیدوار بودم به طور معجزه آسایی چیزی که من و لوکا داشتیمو پیدا کنن.
شاید چشممو رو واقعیت اوضاع بسته بودم، چون آرزوم برای امنیت مارچلا خیلی قوی بود.
تو ازدواج با جووانی امنیتش تضمین می شد، اما خوشحال نبود.
حالا وقتی مارچلا تو حضور همه مدكسو بوسید متوجه شدم به اندازه ی کافی بزرگ شده که بتونه تو نبردهای خودش بجنگه و به روش خودش این مبارزه رو انجام داد.
اونقدر قوی بود که نمیخواست پنهون بشه یا عقب نشینی کنه.
مثل لوکا بود؛ فقط یه نوع واکنشو می شناخت و اون حمله بود.
این بوسه اعلان جنگ بود به همه ی کسایی که منتظر بودن در برابر قوانینشون تعظیم کنه.
من و لوکا می خواستیم مارچلا به اندازهی الهه ای که اسمشو روش گذاشته بودیم قوی باشه و واقعا هم بود فقط قبول کردنش برا لوکا سخت بود.
با یه نگاه به صورت لوکا فهمیدم که نزدیک بود منفجر بشه.
سریع ساعدشو لمس کردم تا آروم بشه.
نگاه خشمگینش چرخید سمتم و یکم از عصبانیتش از بین رفت.
اما نه همش برا افرادی که مثل من نمی شناختنش خشمش به خوبی زیر ماسک سردش پنهون می شد …
رمان الفبای سکوت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 3476

خلاصه رمان : افرا ملک یه دختر سرتق و پرروئه که برای کار کردن به زور وارد مزرعهی بزرگ تارخ نامدار میشه که همه بلانسبت عین سگ ازش میترسن… روز اول رئیسش رو با کارگر اشتباه میگیره و سوتی پشت سوتی… حالا تارخ میگه اخراجی... افرا میگه نمیرررررم. فکر کن این دوتا عاشق هم بشن این وسط… تارخ قصه خیلییی جذابه اما دخترمون حسابی اعصاب رو می ریزه بهم..
قسمتی از داستان رمان الفبای سکوت
قبل از داخل شدن نفس عمیقی کشید و بالاخره وارد ساختمان پر زرق و برق نامی خان شد سکوت آزار دهنده ی عمارت باشکوه نامی خان فقط با صدای تیک تاک عقربه های ساعت میشکست .
خوب بود . حداقل قرار نبود در همان ابتدای ورود چشمش به صاحب این عمارت برخورد کند .
وسط پذیرایی بزرگ که پر بود از مبل ها ، میز ها ، تابلو فرش های گران قیمت و مجسمه های طلایی رنگ ، ایستاد . یک ذره هم برای این حجم از تجملات و شلوغی دلتنگ نبود .
طراح خانه هر چقدر هم که سعی کرده بود با رنگ بندی های خاص که در جای جای عمارت به چشم میخورد به آنجا روح ببخشد باز هم مفتضاحه شکست خورده بود .
رفتن به اتاق علی را متوقف کرد . احتمالا در این ساعت از روز های طولانی تابستان خوابیده بود .
روی یکی از مبل های پر از کنده کاریهای ظریف و هنرمندانه نشست و بی تفاوت به مجسمهی بزرگ….
طلایی رنگ عقابی که درست در مقابلش و روی یک پایه ی سنگی بزرگ قرار گرفته بود زل زد . عجله ای برای دیدن نامی خان نداشت .
همین نشستن در سکوت را بر هر چیزی ترجیح – غرق در افکار خود بود که با شنیدن صدای هین بلندی سرش را به سمت راستش چر ، لاله بود .
پرستار علی . لاله به همراه خانواده اش در خانه ی نقلی انتهای باغ عمارت زندگی میکردند . ماندنشان در این عمارت بخاطر فقر یا نیاز نبود .
زندگی در این مکان بخاطر ارادتی بود که پدر لاله یعنی غفور به نامی خان داشت . حاضر نبود به هیچ عنوان این عمارت را ترک کند و ظاهرا قسم یاد کرده بود تا جان دارد در خدمت نامی خان باشد .
خودش و گاهی پسرش حسام کارهای باغبانی حیاط را انجام میدادند .
لاله از علی پرستاری میکرد و همسرش راحله هم روی خدمتکار های خانه نظارت داشت . هر از گاهی لاله هم در برخی از کار های خانه به بقیه کمک میکرد .
رمان تریاق نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، مافیایی
تعداد صفحات : ۴۰۹۳

خلاصه رمان : کسری فخار یه تاجر سرشناس و موفقه با یه لقب خاص که توی تموم شهر بهش معروفه! عالیجناب! شاهزادهای که هیچکس و بالاتر از خودش نمیدونه! اون بی رقیب تو کار و تجارته و سرد و مرموز توی روابط شخصیش! بودن با این مرد جدی و بیرقیب قوانین خاص خودشو داره و تاحالا هیچ زنی بیشتر از یکی دو روز شریک زندگیش نبوده!
قسمتی از داستان رمان تریاق
دوباره به راه افتادم. اسی تند و تند دنبالم می آمد. دلیل اصرارش را نمی فهمیدم.
آن “نه” که گفته بودم، عوض شدنی نبود.حاضر نبودم برای رسیدن به خواسته هایم، روی یک بچه بایستم و به بلندی آرزوهایم، دست دراز کنم.
اسی همچنان دلیل می آورد و سعی در راضی کردنم داشت. _انقد به این سروکله من نوک نزن. حرفم همونه که گفتم.
دو دقیقه گوش بگیر، رها. حنیف می گفت بابای این بچه… میلیون چیه، میلیارد رو می ذاره تو حساب کوچیکه ش. تو حساب دم دستیش… می گفت ‒‒‒
شستم خبردار شد. از اول هم می دانستم یک چنین برنامه ای از مغز تارعنکبوت بسته این دیوانه درنیامده است.
قدم هایم آهسته تر شد. نفسی با حرص بیرون دادم و بی توجه به لحن پرهیجانش، با چشم های تنگ شده پرسیدم:
_حنیف دیگه چی می گفت؟ پس همه این آتیشا، از تو گور اون داره بلند میشه، نه؟ باز اون دوتا از شاهکاراش رو تعریف کرد، آب از لب و لوچه تو راه افتاد؟ اصلاً حنیف از کجا این یارو رو میشناسه؟
از کجا سروته باغ این بابا رو متر کرده و چیلیک چیلیک عکس انداخته و داده دست توی نادون؟ اسی، مگه من نگفتم سرت رو از سر این مرتیکه سوا کن؟ اونوقت تو با اون حروم لقمه، باز سر یه سفره نشستی… رفیق دزدی و شریک قافله؟ نمیدونی من از اون آدم چقدر متنفرم؟