رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان یکاگیر به قلم فاطمه محمودی با لینک مستقیم

رمان یکاگیر نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی

تعداد صفحات : ۱۵۵۰

خلاصه رمان : ارمغان، تکنسین اتاق عمل که طی یه اتفاق مرموز از یک دختر خانواده دوست و برونگرا، تبدیل به دختر درونگرا که روابط باز با مردها داره، میشه. این بین بیمار تصادفی توی بیمارستان توجه‌اش رو جلب می‌کنه؛ طوری که وقتی اونو چند روز بعد کنار خیابون می‌بینه سوارش می‌کنه و استارت آشناییش با هاتف زده میشه. اما این آشنایی فقط تا زمانی که…

قسمتی از داستان رمان یکاگیر

بعد از صبحانه دفتر و دستکش را جمع می کند و راهی خانه ی ارمغان می شود.

برخلاف چیزی که فکرش را می کرد بیش از حد آرام است.

حتی در راه نان تازه هم می خرد و دعا می کند که این خرید هم مثل خریدهای قبلی اش دست نخورده نماند.

وقتی به خانه ی او می رسد ساعت از نه گذشته بی اختیار کلید می اندازد و بالا می رود. ساختمان آرام است و هاتف بعید می داند ارمغان خانه باشد.

با یک کیف سامسونیت و نان در خانه را باز می کند و چشم در چشم های گشاد شده ی ارمغان می شود. شالش را روی ساعد دست انداخته و هنوز مانتو به تن دارد.

ارمغان سریع اخم در هم می کند و نگاهش را تا وسیله های دم دست هاتف پایین می کشد. – چرا صاحب خونه شدی؟ کلیدم رو پس بده!

جلو می رود و دستش را به سمت او می گیرد. صدایش گرفته و انگار که گلویش چرک کرده است.

هاتف در را پشت سرش می بندد و کلید را بالا می گیرد تا دست ارمغان به آن نرسد.

– دختر دو دقیقه مهمون نوازی کن دیگه. ارمغان ثابت می ماند و خیره به هاتف نگاه می کند.

بین لب هایش فاصله افتاده و مشخص است که زوکام باعث تنفس دهانی و خشک شدن آن لب های خوش فرم شده است.

-میشه کلید رو بهم پس بدی و از حریم من بری بیرون؟

هاتف سرى بالا می اندازد و از کنار ارمغان رد می شود. – نه خیر نمی شه!

دانلود رمان ناردونه برفی به قلم فرناز احمدلی با لینک مستقیم

رمان ناردونه برفی نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی

تعداد صفحات : ۵۹۰

خلاصه رمان : ناردونه دانشجوی روان پزشکیه و بخاطر خراب کاری که تو دانشگاه کرده داره اخراج میشه. با وساطت استادش قبول می کنن دوباره به درسش ادامه بده اما…..

قسمتی از داستان رمان ناردونه برفی

با احساس گرمای شدید بیدار شد. با اینکه فقط پیرهن سورن تنش بود اما بازم احساس گرما می کرد…

میون دستاش قفل شده بود دیشب نفهمید چجوری تو بغلش خوابش برد…

دلش نمی خواست بیدارش کنه خیلی اروم خوابیده بود خداروشکر دیگه درد نداشت نفهمید دیشب چی خورد ولی احتمالا قرصی چیزی واسه این موقع ها داره…

دستای سورن از پش دور شکمش حلقه شده بودن.

واسه یه لحظه فکرش رفت سمت مادر واقعیش ینی چه شکلی بوده اسمش چی بوده!؟

زندست ؟!؟!؟ اگه هست چرا هیچ وقت دنبالش نگشته؟!؟!؟ شایدم گشته و پیداش نکرده… ینی دوستش داره؟!؟؟!

گرما کلافش کرده بود اروم و با دقت خواست دستشو کنار بزنه اما سورن دستاشو محکم تر دور شکمش حلقه کرد: بخواب….

صداش گرفته و خشدار بود…. ناردونه: بزار بلند شم… _هنوز زوده…. ناردونه: دارم خفه میشم سورن گرمه…

دستاش با مکثی کوتاه باز شدن خودشم بلند شد: چته ببینمت….

ناردونه پوفی کرد: چیزی نیست بخاطر بچس کلا همه چیز بدنم بهم ریخته… سورن چند ثانیه نگاهش کرد : هوم؟!؟!

سرشو تکون دادو بلند شد: برو یچیز بخور تلفن میزنم میام…

ناردونه باش ارومی گفتو پایین رفت همه چیز به شکل عجیبی غیر قابل باور بود. سورن اروم بود نه تهدید تو صداش بود نه خشونتی…

دانلود رمان غبار الماس به قلم شادی موسوی با لینک مستقیم

رمان غبار الماس نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۳۲۸۸

خلاصه رمان : من نوه ی جهانگیرخان فرهمند، رئیس کارخانه نساجی معروف را به دنیا آورده بودم. اما هیچکس اطلاعی نداشت! تا اینکه دست سرنوشت پدر و دختر را مقابل هم قرار داد. او نباید می فهمید رزا دختر اوست، اما شباهت دخترم با او غیر قابل انکار است! دختر چهار ساله ام دل و دین پدرش را برد و قلبش را تسخیر کرد! محمد فرهمند! شاید دل دخترم را برده باشد اما من هرگز دیگر به او شانس دوباره ای نخواهم داد! این عشق را خودم با دست خودم به خاک سپردم.

قسمتی از داستان رمان غبار الماس

_خیلی دیوونه ای به خدا اون موقعی که عقل تقسیم می کردن تو کجا بودی؟ دستتو تکون نده ببینم…!

داشت برایم لاک میزد و یک ریز غر می زد که چرا گفته بودم دوچرخه را پس بدهد. نمی توانست درکم کند…

که با دیدن آن بزرگی که پدر رزا به یک یده و من برای خریدی اشاره برای دختره هدیه ای با کمتر از قیمت آن ماه هاست که منتظرم قسط هایم تمام شد خریدش را کنار بگذارم چه حسی دارم!

که وقتی دخترت از خوشی روی پا بند نیست و تو پر از بغض و سرخوردگی هستی و نمی توانی در خوشی اش شریک باشی یعنی چه چطور از خودت متنفر می شوی.

وقتی سال ها هن پدر باشی و هم مادر در هر مرحله از زندگی خودت را به چالش بکشی، هر قدمت را زیر سوال ببری که مبادا کم بگذاری،

دخترت نبود حس نکند، آن وقت می توانی زنی در غشای شهرزادها را درک کنی.

-فکر میکنم این یه حقیقته که من و تو نتونستیم تا به الان ببینیمش.

من نتونستم اون زندگی که حق رزاست بهش بدم شاید باید زودتر سراغ محمد می اومدم. نمی تونی درکم کنی مهشید من…

بغضم داشت خفه ام می کرد. سرم را بالا می گیرم و پشت هم پلک میزنم…

-من باید زودتر سراغ محمد می اومدم. رزا می تونست مثل من نباشه. از لحظه ی اول زندگیش تو ناز و نعمت بزرگ بشه.

دانلود رمان در انتظار باران به قلم فاطمه سادات مظفری با لینک مستقیم

رمان در انتظار باران نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی، معمایی

تعداد صفحات : ۲۲۲۹

خلاصه رمان : بارانا دختری که قتل غیر عمد نامزد شریکش داریوش به گردنش میفته و برای اثبات قاتل نبودنش مجبور میشه با داریوش…؟؟؟!!!

قسمتی از داستان رمان در انتظار باران

•°بارانا°• پگاه با نگرانی بر اندازم کرد و دست هاش رو روي شانه هام گذاشت.
_الهی دورت بگردم اذیتت که نکردن؟! لبخندي به نگرانیش زدم.
_مگه میشه آدم رو گروگان بگیرن و اذیت نکنن؟
محکم زد توي صورتش و از بازوم گرفت و چرخوندم.

با صداي جیغ مانندي که باعث شد بچه هاي در حال ورزش به سمتمون برگردن گفت: خاك تو سرت نتونستی از خودت دفاع کنی که بیچاره ات نکنن؟!

دستم رو روي دهانش گذاشتم و داخل رختکن کشیدمش.

در حالی که چشم هام رو درشت کرده بودم با صداي آهسته اي غریدم: دیوانه آروم تر حرف بزن آبرومو بردي!

بغض کرد و همان طور که صورتش رو چنگ می انداخت گفت: بارانا خاك تو سرت کنن مثلا ورزشکار بودي!

چرا گذاشتی دستمالیت کنن؟ چهار روز دیگه من تو رو شوهر بدم چه خاکی تو سرم…

با شنیدن این حرفش پی به افکار اشتباهش بردم و نیشگون محکمی از بازوش گرفتم که جیغ زد.

_اي خفه بشی الهی پگاه! تو هم که مثل داریوش منحرفی! نخیر نزدیکم نشدن، تازه بهم غذا هم دادن اونم چه غذایی!

متعجب و مسکوت نگاهم کرد که دست به سینه شدم و حق به جانب ابرویی بالا انداختم.

_ولی من ترسیدم سمی باشه نخوردمش!

گویا خیالش راحت شد که نفسی از سر آسودگی کشید و دستش رو روي قلبش گذاشت.

یکهو اخم هاش در هم کشیده شد و ضربه محکمی به شانه ام وارد کرد.

_می میري از اول بگی؟! داشتم سکته می کردم!

دانلود رمان مارتینگل به قلم عالیه جهان بین با لینک مستقیم

رمان مارتینگل نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، معمایی

تعداد صفحات : ۳۶۳۸

خلاصه رمان : من از کجا باید می دونستم که وقتی تو خونه‌ی شوهرم واسه اولین بار لباس از تنم بیرون میارم، وقتی سعی داشتم حرف بزرگترها رو گوش کنم؛ یه نفر… یه مرد غریبه تمام مدت داشت منو از دوربین های تعبیه شده تو خونه، دید میزد؟! از کجا باید می دونستم که اون مرد، دشمنِ قسم خورده ی شوهرم بود و با دیدنِ من… آشفته شد تا شوهرم رو زمین بزنه. اینبار ضربه محکمتر بود. قویتر… و من زمانی فهمیدم باختم که متوجه شدم…

قسمتی از داستان رمان مارتینگل

طبق آدرسی که دلنوش داده بود مسیر رو طی کردم و پشت در اتاق ایستادم.

یه کنسول درست پشت در اتاق بود که با یه گلدون کوچیک تزیین شده بود.

یه تابلو که دفعه ی آخر شهنام گفته بود به دوربین مجهز هم بود دقیقا رو به در نصب شده بود.

چند لحظه مکث کردم و گوشام تیز شد. صدای یه نفر رو شنیدم که گفت: باید هرچه زودتر به فکری واسه این مجید بی همه چیز کنیم.

داره پشت سرمون نقشه میریزه واسه زمین زدن پروژه لرد؟ تو که نمیخوای بازیچه دست این یارو بشیم.

صدای لرد هوش رو می شناختم. بم… گرفته و رسا… سپردم به شهنام که کارش و یکسره کنه.

فعلا باید یه مدت صبر کنیم چون چیزایی دستشه که ممکنه کنیم چون چیزایی دستشه که برامون خطر آفرین بشه.

به آماندا و پیمانی هم می سپرم هرجا شد گیرش بندازن.

دوباره همون مرد اولی به حرف اومد: نمیشه وقت کشی کرد، این مجید داره بد چوبی لا چرخمون میذاره اگر این چرخه ی موش و گربه بازیش گل کنه اونوقت من ساکت نمیمونم تا تو کارا رو پیش ببری من سی درصد سرمایه ی این کارم.

دستام می لرزید این و از امواجی که روی قهوه می افتاد می فهمیدم. یه شخص دیگه وارد بحث شد. پس شهنام کجا بود؟!

_الان مقدار سرمایه اهمیتی نداره اگر قرار باشه بلایی سرمون بیاد پای همه ی ما گیره…

پلیس به سرمایه نگاه نمی کنه، اونی که بیشتر ضرر میکنه، کسیه که بیشترین سود رو داره چون هم سرمایه‌ش میره هم اعتبارش و هم…

مکث کرد ولی با تحکم بیشتری ادامه داد: هم جونشو…

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.