رمان گل سرخ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1425

خلاصه رمان : صدایش مثل همیشه نبود. صدایش با من قهر بود و من مگر چند نفر بودم که ببینم و بشنوم و باز بمانم؟ شنیدهها را شنیده و دیدهها را دیده بودم؛ وقت رفتن بود. در را باز کردم و با اولین قدمم صدایش اینبار از زیر دندانهای قفل شدهاش به گوشم رسید: ـ گلشیفته!! چندبار مرا گلشیفته صدا کرده بود؟ من گلِ باغش بودم. همان گلی که نامم را گذاشته بود گلِسرخ.. قدم بعدی را که برداشتم اینبار فریاد زد: ـ بری دیگه رفتی گلی اینو تو گوشت فرو کن..!
قسمتی از داستان رمان گل سرخ
حالا هم یک جمله گفته بود. رفتنم برگشتی نداشت و محال بود حرف محمد دوتا شود. وقتی هم گفت مرا دوست دارد روی حرفش ماند. هر کسی که از راه رسید پشت سرم لیچار بارش کرد. طعنه زد و نامم را به بدنامی خواند. او اما مردانه پشت دوست داشتنم ایستاد و نگذاشت حرفش دو تا شود. حالا من خسته تر از آن بودم که بمانم. ماندنم حال همه را خراب میکرد حال محمد را بیشتر، دنیا ارزش لرزیدن قلبم محمد را نداشت. چوب خط محمد هم مثل من پر شده بود. اگرچه به روی خودش نمی آورد. مرد بود و نگذاشته بود حرفش دوتا شود و همه جوره پای من ایستاده بود. وقتش رسیده بود من زنانه پای مهر او بیاستم و بروم، رفتن همیشه بد نبود. رفتن گاهی ماندنت را جاودانه تر میکرد. فشاری که روی ما بود همه ما را خسته کرده بود. وقتی تصمیمم را گرفتم که محمد را از این مسلخ مشمئز کننده دور کنم که فهمیدم محمد را میلیونها بار بیشتر از خودم دوست دارم. خیابانهای تهران جای امنی برای منی که ته شپیش پشتک و بالا می انداخت نداشت. ولی غرور محمد ارزش این را داشت که حتی اگر شده باز هم منت سامی را بکشم و بشوم اسنپ موتوری …
***
در گلخانه را که پشت سرم بستم صدای محمد که توی سرم اکو شد و قلبم جایی میان گلهای پرپر شده ی گل سرخ ریخت و تپیدن را فراموش کرد. محمد گلخانه را برای من زده بود وگرنه تک پسر – حاج كمال زرافشان را چه به گل فروشی؟ عیار محمد طلا بود و سکه فقط یک دهنه مغازه ی پدرش در بازار طلا فروشها به کل دارایی ما می ارزید اگر آن خانه…. بگذریم، به قول خودش دخل یک شب مغازه ی حاج کمال برابری میکرد با کل درآمد یک سال جان کندن ما در گل سرخ. اما گل فروشی عشق بود برای منی که یک زمان سوادی این را داشتم که بورسیه شوم از شریف و بروم به جایی که رویایی همه بود. حتی بابا و مامان وقتی وارد وليعصر شدم و قدم در خیابان بیست و دو کیلومتری گذاشتم که تهش میرسید به همان خانه خرابه ی که سامی به ضرب و زور دینی که به پدرم داشت به من داده بود به هیچ چیز جز آرامش محمد فکر نکرده بودم. گوشی موبایلم که توی دستم زنگ خورد و نام دل آرام روی آن نقش بست، یکهو انگار قلب یخ زده ام پشتیبان پیدا کرده باشد و بغض تا بیخ گلویم پیش رفت گوشی را کنار گوشم گذاشتم و بدون اینکه منتظر شوم دلی چیز بگوید با صدای که نزده اشک را می رقصید لب زدم: تموم شد دلی…