رمان ستون فقرات شیطان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، ترسناک، فانتزی
تعداد صفحات : 91

خلاصه رمان : یه دختر، که میون یه دنیای ترسناک گیر میفته! یه دختر که توی این خونه نفرین شده؛ اسیر شده و با تمام وجود آرزوی مرگ میکنه… یه دختری که از جای جای اون خونه میترسه… یه دختر که از لالایی های کودکانه هم میترسه. از عروسکهای پارچهای! این دختر، از همه چیز “وحشت” داره! از شیطانی که اون جا زندگی می کنه و اون هر لحظه با چشمش، ستون فقرات شیطان رو با چشم مشاهده می کنه! مقدمه: لالالا جیغ این صدای مرگه… این ترانـهی مرگه دیگه هیچوقـت، نمی.خوام لالایی بخونی! از عروسـکها بدم میاد، از نقاشیهای کودکانت کاش چشمهام رو ببندم و دیگه هیچوقت بیدار نشم!
قسمتی از داستان رمان ستون فقرات شیطان
پشت مبلا و صندلیها رو نگاه کردم. خبری نبود؛ جرات نداشتم به سمت پله های بالا برم. برای همین بیخیال شدم و دوباره همونجا مشغول گشتن شدم. به سمت پشت راهپله رفتم و چشمم به یه در افتاد؛ یه در مشکی رنگ. به سمتش رفتم و آروم دستگیرش رو به سمت پایین کشیدم و بازش کردم. همهجا تاریک بود. داشتم کورکورانه به داخلش نگاه میکردم که یهو، یکی از گردنم آویزون شد و چنان جیغی زد که خودم هم همراهش جیـغ بنفشی کشیدم.
فشارم افتاده بود و نشستم روی زمین. حنا با خنده دویید سمت مبل و دست گذاشت روش و گفت: – سوک سوک! نفس نفس میزدم. بدجوری امروز استرس بهم وارد شده بود؛ بیخیال شدم و سریع بلند شدم و در اتاق رو بستم. مطمئنم الان رنگم مثل گچ شده! نشستم روی مبل و گفتم: – آفرین عزیزم.اومد سمتم و گفت: – حالت خوبه؟
سرم رو تند تند تکون دادم و لبخند زدم. – آره گلم! این بچه خیلی عجیب بود. گاهی طوفانی و گاهی ابری و گاهی هم آفتابی! واقعا رفتاراش رو درک نمی کردم. امروز کلی باهام بازی کرد. جوری که به حرفای صبحش توی اتاقش شک کرده بودم. نزدیک ظهر بود که خسته ولو شد روی مبل و گفت: – آخ خیلی گرسنمه… به ساعت نگاه کردم، دوازده و نیم بود. – فکر کنم ناهار آماده باشه.
خسته نگاهم کرد و گفت: – خدمتکار امروز با عبدالله رفته بیرون و تا شبم برنمیگرده! برای همین ناهار نداریم. متعجب نگاهش کردم. یهو یه چیزی تو مغزم جرقه زد و قلبم از فکرش لرزید. بلند شدم و گفتم: – چطوره ناهار سفارش بدیم؟ نظرت با پیتزا چیه؟هراسون نگاهم کرد و گفت:- میترسم!
آب دهنم رو قورت دادم و نامطمئن گفتم: – ترس نداره که! مغازهش رو میشناسم، فوق العاده ست. سریع تلفنی که به سبک قدیمی بود رو برداشتم و شماره مغازه میلاد رو گرفتم. بعد از چند بوق جواب داد: – بله، بفرمایید؟ قلبم لرزید و دستپاچه شدم. تواین دو روز، چه دلم براش تنگ شده بود. بالاخره با هرجون کندنی بود حرف زدم: – سلام آقا میلاد! یکمی سکوت ایجاد شد و یهو صدای ناباورش بلند شد:
– ماحی خانوم؟ شمایید؟ کجایید شما؟ ندیدمتون از دیشب تا حالا! از اینکه نگرانم بوده خوشحال شدم و بیاختیار، لبخندی روی لبم نشست و گفتم: – واقعیتش باید ببینمتون و رو در رو بهتون توضیح بدم؛ ولی واسه امروز یه سفارش می خوام. هول گفت:
-بله، بله! در خدمتم.