رمان سراب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1810

خلاصه رمان : عشق رادین به مریم، دختری چادری و مذهبی، به خاطر ناکامی کودکی هاش اتفاق افتاده.. راز رادین رو برادرش یاشار که همیشه هوای مریم رو داشته و برخلاف رادین، یه شخصیت آرام و متشخص هست، فاش میکنه و…
سراب اولین رمان مجازی منه اما در کمال تعجب از زمان انتشارش همیشه مورد لطف بوده و هر ماه تعدادی از دوستان درموردش بهم پیام میدن.
خوندن این داستان خالی از لطف نیست.
قسمتی از داستان رمان سراب
قطره های باران به شیشه ضربه می زد و بخار روی شیشه می نشست .. قطره ها که از تن شیشه فرو می ریختند تمام گرد و غبار آن را می شستند ولی بخار هنوز پابرجا بود.. با چشم ابرهای تیره را دنبال کردم؛ فنجان را به سمت دهان بردم داغی قهوه لبم را سوزاند ولی بی اعتنا نوشیدم داغی از لبم به سمت معده ام راه گرفت و من بی توجه به این سوختن دوباره نوشیدم.. زندگی من داغ تر از این قهوه است آنقدر داغ که دیگر سوختنی را حس نمیکنم و من چقدر محتاج مسکنی قوی هستم تا به وجود پرآشوبم تزریق شود، آرامش و رخوتی به تمام تنم ببخشد و مغزم را به قدری بی حس کند که از این بی حسی لذت ببرم. کاش چنین مسکنی وجود داشت.
دستم را روی شیشه بخار گرفته گذاشتم دوباره انگار چیزی در درونم حرکت کرد و من باز هم غرق در آن حس عجیب چشمانم را بستم گویا چیزی در وجودم شکل میگرفت که از توصیف آن عاجز بودم.. نمیدانم چرا این روزها تمام حواسم به دنبال واژه ای عمیق به نام مادر است، نمیدانم چرا گوش هایم آوای مادر را طور دیگری می شنوند..
هجوم این حس نا آشنا در درونم ذهنم را به سمتی کشاند که هر روز کبوتر جلد بامش شده؛ صدایش در گوشم نشست « منِ دیوونه هنوز هم دوستت دارم» صداها منعکس شدند، پررنگ تر شدند واژه ها چرخ خوردند و نامفهوم شدند و در میان تمام واژه های مبهم و تار کلمه ای خودش را به رخ کشید و در ذهنم بالا و پایین شد: «خیانت»
چشمانم را سریع گشودم تاثیر این واژه تا چشمانم کشیده شد و ماحصل آن قطره اشکی به زلالی باران بود که روی گونه ام راه یافت. نفسم را لرزان بیرون فرستاده و به آسمان خیره شدم در حالی که پنجه هایم با تمام توان در حال فشار آوردن به تنِ فنجان قهوه نیم خورده یِ سرد شده ام بود.
استاد تازه از کلاس خارج شده بود .. مشغول جمع کردن وسایلم بودم که دستی روی شانه ام نشست سر بلند کردم، نسیم با لبخند گفت
– جزوه ات رو میدی عکس بگیرم؟ من نتونستم بنویسم
سر تکان داده و دفترم را به دستش سپردم، با موبایل گران قیمت خوش دستش که قاب صورتی با نمکی داشت مشغول عکس انداختن شد و من نگاهش میکردم .. سنگینی نگاهی سرم را ناخودآگاه به سمت چپ کشاند وقتی نگاهش را غافلگیر کردم سریع سر به زیر انداخت و با برداشتن کیف قهوه ای رنگش از کلاس خارج شد.
نسیم دفتر را به دستم داد و تشکر کرد؛ با هم از در کلاس خارج شدیم .. نسیم با شیطنت ابروهای کوتاه رنگ شده اش را بالا انداخت.
– آقای هاشمی داشت نگاهت میکرد!
من نیز ابرو بالا انداختم
– نگاه کرده خیره که نشده، لابد یه لحظه نگاهش بهمون افتاده
خندید
– نگاهش بهمون نبود فقط داشت به تو نگاه میکرد چندبار هم وقتی داشته تو رو دید میزده دیدمش
من هم خندیدم
– تو که ماشاءال.. حواست به همه چی و همه جا هست ولی این بار فکر کنم توهم زدی
– باشه، از ما گفتن و از تو نشنیدن
از دانشکده که خارج شدیم به سمتم چرخید و گفت:
– دارم میرم بوفه یه چیزی بخورم بیا بریم
– نه ممنون، میل ندارم
دستم را گرفت و کشید
– تو بیا مهمون من!
– نه عزیزم ممنون کار دارم باید برم
پوف عمیقی کشید و در حالی که موهایش را زیر مقنعه می فرستاد گفت
– خیلی خب پس من برم
لبخند زدم
– خداحافظ