رمان آلاس نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، درام، هیجانی
تعداد صفحات : 670

قسمتی از داستان رمان آلاس
توی آشپزخونه مشغول مرتب کردن بودم که با شنیدن اسمم توسط بابh دست ازکار کشیدم و به سمتش برگشتم.
_ جانم بابایی؟!
لبخند مهربونی نثارم کرد.
_ قربونت برم دختر بابا، میز رو بچین که کارن الان میاد.
با پوزخندی که بیارداه رو لبهام نقش بسته بود لبهام رو کج کردم.
_ هه! کارن امشب میاد پیشمون؟
از آشپزخونه خارج شد و در همون حال گفت:
_ اره باباجان، زنگ زد گفت مییاد.
چشمهام رو توی کاسه چرخوندم و با بی میلی گفتم:
_ چشم الان میچینم
مشغول چیدن میز بودم که صدای بلند آیفون به گوش رسید. با طمانینه شال صورتی رنگم رو از روی صندلی برداشتم و روی موهای بلندم انداختم. منتظر به کانتر تکیه دادم که بعد از چند لحظهی کوتاه بابا به همراه کارن وارد خونه شدن. به سمتشون قدم برداشتم، با لبخند سلامی کردم که فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد و بدون کوچیک ترین توجهای به من وارد آشپزخونه شد. دوباره پوزخندی رو لبهام نقش بست همیشه همین بود هیچوقت بلد نبود سلام کنه. راستش هیچوقت بلد نبود با من خوب برخورد کنه و من به خوبی میدونستم این اخلاقش از کجا نشات میگیره! از پشت محو تماشاش شدم، قد بلندش با اون هیکل ورزیدهاش هماهنگی جالبی داشت؛ ولی یه نمه اخلاق نداشت هرچی خوش قیافه بود در عوض بد عنق بود و نمیشد با یه من عسل خوردش! سری تکون دادم تا افکار بهم ریختهام رو سامون بدم، به سمت میز غذا رفتم و بعد از نشستن شروع کردم کشیدن شام که کارن بی هوا گفت:
_ اومدم ازتون خدافظی کنم قراره فردا با دوستهام برم شمال.
بابا همونجور که مشغول غذا خوردن شد گفت:
_ مگه تو دو هفته قبل شمال نبودی؟! باز چرا میری؟!
شونهای بالا انداخت و با بیخیالی گفت:5
_ اون سری واسه فیلم برداری لب دریا مجبور بودم برم؛ اما این سری دعوت یکی از بچههام.
بابا نگاهی به کارن انداخت و گفت:
_پس تَرگلم با خودت ببر.
با تعجب به بابا نگاهی انداختم که کارن با چشمهای گرد شده نیم نگاهی نثارم کرد و دوباره سمت بابا برگشت.
_ شوخی میکنید دیگه؟!
بابا با جدیت اخمی کرد.
_ نه! مگه من باتو شوخی دارم، حوصلهاش تو خونه سر رفته با خودت میبریش!
کارن قاشق رو تو ظرف پرت کرد و با عصبانیت گفت:
_ حرفش هم نزنید لطفاً!
نگاه تحقیر آمیزی حوالم کرد و با انزجار صورتش برگردوند. حرصم در اومد و با خشم پیش دستی غذاهم رو برداشتم تا توی سینک بذارمش. از سرجام بلند شدم که صدای ناهنجار کشیده شدن صندلی توی آشپزخونه پیچید بدون توجه بهشون به سمت سینک راه افتادم. که ناگهان به دلیل خیسی زمین سُر و محکم با باسن به زمین خوردم.