رمان بلوط نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1065

خلاصه رمان : کمیل بازرگان، تنها پسر خاندان بازرگان چند سال پیش از طرف خانواده به مالزی فرستاده شده و حالا برگشته تا وظیفه خودش و به عنوان تنها پسر ایفا کنه. غافل از اینکه قراره بین هدف ها و خواسته هاش و عشق یکی رو انتخاب کنه…
قسمتی از داستان رمان بلوط
با وحشت عقب کشید و به پشتی مبل برخورد کرد. این دختر خوفناک ترین شخصی بود که تا به حال فرصت آشنایی با او را یافته بود. چند لحظه ای طول کشید تا خود را جمع و جور کند. باید چیزی می گفت. کمی فکر کرد و گفت: من
ساکن ایران نیستم.
با لبخند ملیحی گفت: چه اشکالی داره. شنیدین میگن دوری و دوستی. هر از گاهی شما میاین ایران، هر از گاهی هم من میام پیش شما. چشمانش در کاسه گرد شد. این دیگر که بود… باید هر چه سریعتر دست به کار می شد و می زد به چاک؛ می ترسید اگر لحظاتی دیگر درنگ کند این دختر صیغه عقد را هم جاری کند. مچ دستش را چرخاند و نگاهی به ساعتش انداخت و با حالتی وحشت زده سر بلند کرد و به صورت دختر خیره شد: وای… من خیلی عذر می خوام یه قرار ملاقات کاری دارم باید حتما به این قرار ملاقات برسم.
متاسفم که باید تنهاتون بزارم اما این قرار خیلی واجب و حیاتیه. سرش را کج کرد و با صورت شرمنده ای ادامه داد: درک که می کنید. دختر با مهربانی گفت: البته. کار واجبه، نباید این قرارها رو از دست داد. فکر کنم قرار ملاقاتمون طولانی شد. می تونیم یه روز دیگه همدیگر و ببینیم. هم زمان با تکان سرش به سمت بالا و پایین اندیشید؛ اگر یکبار دیگر نام مهد، جایی به گوشش برسد مطمئنا حتی برای برداشتن کلاهش هم اقدام نمی کند. مگر دیوانه بود که خود را اسیر این دختر کند. با لبخند شرمنده ای به حرف آمد: بله، بله. در هر حال من عذر می خوام. از جا بلند شد. همزمان نگار مهد هم برخاست و دستش را به سمتش دراز کرد. با تردید دست دختر را فشرد و از فاصله بین میز و مبل دور شد: وسیله هست؟
قبل ازاینکه نگار حرفی بر زبان آورد ادامه داد: من عجله دارم در غیر اینصورت حتما می رسوندمتون. دختر با همان مهربانی، سرش را کمی به راست کج کرد. موهای طلایی روی صورتش را زیر شال سبکش فرستاد و گفت: شما نگران من نباشید. کارتون الان مهم تره.