رمان هفت روز شاد نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۲۷۸

خلاصه رمان : “تو آمدی که دنیای مرا زیر و رو کنی” میدانی اولین بار کی حس کردم که دوستت دارم؟ دوست داشتن که نه؛ میگویم “دوست داشتن”، چون نامی برای حسِ جدیدم، پیدا نکردهام. اما حس عجیبِ خوشایندی بود، که به سراغ من آمد. دلم یکجوری شد در آن لحظه؛ نمیدانم دقیقاً چه جوری اما انگار چیزی در دلم تکان خورد و بعدش یک دنیا حسهای مختلف داشتم در وجودم که نمیدانستم باید چه کارشان کنم!
قسمتی از داستان رمان هفت روز شاد
با نزدیک آمدنِ سر رامین، حواسم جمع شد. کنارِ گوشم پرسید “خوبی؟”و من، بی حرف نگاهش کردم.
می دانی دردِ جدیدِ من چه بود؟! من در آن سال ها تمام تلاشم را به کار گرفته بودم برای خوب شدن و پس گرفتنِ هر آنچه که از دست داده بودم اما یک جای کار،
بدجوری لنگ میزد و آن هم کنترلی بود که من روی احساساتم نداشتم؛ حالا می خواست این احساسات منفی باشد، یا مثبت.
مشکلم، کم مشکلی نبود. مهار هیجاناتم ضعیف شده بود. من فقط یاد گرفته بودم که غم به دلم راه ندهم اما وقتی کار از کار می گذشت،
حتی پتانسیل مردن در اثر غم ها را هم داشتم و آن روز، به من ثابت شد که این قضیه، فقط در رابطه با هیجاناتِ منفی صدق نمی کند.
وگرنه چند حس جدید و مثبتِ ناگهانی، نباید کاری با من می کرد که اطرافیان، متوجه دگرگونیِ حالم شوند!
آن لحظه، جوابِ رامین را سربالا دادم. او هم دقیق نشد که اصلِ حالم را بفهمد اما من، معضل جدیدی پیدا کرده بودم برای حل کردن؛
اگر هوای دوست داشتن تو، از سرم نمی پرید، چه باید می کردم؟
اصلاً… اصلاً می خواستم که خیال دوست داشتنت پر بکشد از سرم؟ نمی دانستم… آن لحظه هیچ چیزی را نمی دانستم؛ چه ندانستنِ عجیب و غریبی بود!
در خیالِ خودم غرق بودم و با دستبند اهدایی رامین که از یکسالِ گذشته، روی مچم بود، مشغول بودم که تو، با پای خودت، وارد بازی شدی.
رمان تو نشانم بده راه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی
تعداد صفحات : ۲۶۹۴

خلاصه رمان : با برگشت نابهنگام به خونه، با خیانت همسر و دوست قدیمیش مواجه میشه. دختری که غرورش زیر پاهای اون دو نفر له شده، حالا باید دوباره سر پا بشه. انتقام این خیانت رو آوا خواهد گرفت یا روزگار؟!
قسمتی از داستان رمان تو نشانم بده راه
ناهار امروز را میهمان مادر سمیر بودیم که من خبر از سفر تبریز دادم و این جرقه ی بحث میانمان شد.
سمیر باز هم درآمد من را چندرغازی خوانده بود که زحمتش برای من و سودش برای آقای امیریست.
بحثمان وقتی بالا گرفت که سعیده خانم هم وارد بحث شده و با حمایت از سمیر گفته بود، وقتش رسیده به جای این طرف و آن طرف رفتن یاد بگیرم زن زندگی شوم و به جای کار کردن،
انرژی ام را برای سمیر و بچه هایی بگذارم که خودم هنوز برای حضورشان آمادگی نداشتم. طوری منت موقعیت مالی سمیر را سرم گذاشته و گفته بود
“بشین سر خونه زندگیت، آبروی پسرم و واسه یه قرون دوزار نبر! مگه سمیر چیزی کم داره؟” که دود از کله ام بلند شده بود و برای اولین بار با گفتن “پسر کم ظرفیت پولدارتون، ارزونی خودتون”
در رویش ایستاده و جواب پس داده بودم.
حتی دیگر از زمانی که در دانشگاه و محل کار گذرانده بودم هم دفاع نکرده بودم.
اینبار حتی اصرار هم نکرده بودم که حقوق من چندرغاز نیست و همین ماشین را هم از حقوق خودم خریده ام.
حرف های سعیده خانم طوری مرا از کوره به در کرده بود که از روی عصبانیت حتی منتظر سمیر هم نمانده بودم.
می خواستم برای چندساعتی هم که شده تا میتوانم از او که طبق معمول با سکوتش از جبهه ی مادرش دفاع کرده بود فاصله بگیرم
رمان حاجی شیطون نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مذهبی، هیجانی
تعداد صفحات :

خلاصه رمان : هیدارا حاجیِ جوون ۲۸ساله ای که شرط حج رفتنش ۱۰سال تدریس علوم دینی تو دانشگاهه یه حاجی که با شیطنت و جذابیتش، خط بطلانی رو باور منفیِ جوونای امروزی راجبه مذهبی جماعت میزنه و دست بر قضا شوکا دختر قرتی و بیبندوبار سرراهش قرار میگیره…
قسمتی از داستان رمان حاجی شیطون
“سپیده” جواب ندادن و تو هم رفتن قیافه یهویی شوکا باعث شد در دل پس گردنی به خودم بزنم، ناخواسته دست روی نقطه ضعفش گذاشتم!
یاد مشکلات شوکا و علی الخصوص مادرش دل هر آدمی رو به
آتیش میکشونه. شوکا خیلی تلاش میکنه چیزی بروز نده اما
تهِ حرف هاش بوی تلخی می داد…
من تنها کسی هستم که از مشکلات شوکا باخبرم، گاهی با خودم
کلنجار میرم و میبینم نمیتونم مشکلاتش رو هضم کنم اما دوست
عزیز من ظرفیت بالایی داره که تونسته تحمل کنه و دووم بیاره…
انگار اون هم مثل من، توی فکر و خیال مادرش بود چون متقابلا در سکوت سپری می کرد و ناراحت بود،
برای عوض کردن حالش قضیه مهمونی رو وسط کشیدم. – فردا میریم خرید که شبش حسابی شیک کنی حال پسرخاله ی پفیوس بنده رو بگیریم شوکولاتم….
تا حدی موفق شدم چون سریع ژستی گرفت و گفت: – من با زیر شلواری هم شیک و جذابم نیازی به این جینگولک بازیا نیس؛
شلوار کُردی و پیرهن مادر بزرگِ مادر بزرگمم بپوشم هزار نفر میان طرفم، بس جذابم!
خوشحال از عوض کردن حالش به حالت هیزی سمتش رفتم و گفتم: – جــــذاب کـــی بودی تــو لعنتـــی؟
حق به جانب ابرویی بالا انداخت و با اعتماد به نفس کامل جوابمو داد: – حالا داری از حسودی میمیری که میخوای قورتم بدی؟ مگه اون شبو مگه ندیدی؟
با یادآوری شاهکار اون شبش خندیدم و روی شونه ش زدم.
رمان ناخدا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۲۲۱

خلاصه رمان : تک دختر خونه بود و با تموم اون ارث و میراث هميشه ده قدم از همه عقب بود! چون یه لقب روش بود… مردار! از بچگی زیر هجوم درد و تحقیر بزرگ شد تا جایی که سرنوشت کاری کرد تا بتونه روی پاهاش بایسته و برای اولین بار خودش رو به پدر مستبدش ثابت کنه! پا توی راهی گذاشت که با اون آشنا شد. ناخدا جلال! مردی آروم و جنوبی که کل اهالی بازار ماهی گیرها روی اسمش قسم میخوردن!….
قسمتی از داستان رمان ناخدا
خواستم سری به حیاط بزنم ولی با یادآوری گرمای بی حد و حسابش سرجایم باقی ماندم!
به عنوان راه آخر دوباره برگشتم و روی صندلی رو به روی ناخدا نشستم.
نگاهی به صورت دخترک در عکس انداختم و آهی کشیدم.
به هیچ وجه شبیه به ناخدا نبود و صورت گرد و با نمکش بیشتر از هر چیزی چشم را خیره می کرد.
میدانستم که غرق شده، میدانستم که ناخدا خود را مقصر که ناخدا خود را مرگ او میداند ولی هیچوقت نفهمیدم چرا و چگونه!
دریا کهنه دردی خاکستر شده در سینه ناخدا بود که هرزگاهی با شعله گرفتن او را میسوزاند.
ناخدا این زندگی راحت و مجلل را حق خود نمیدانست و ترجیح میداد تا با غرق کردن خود در کار و سختی، روزهای گذشته را از یاد ببرد.
نگاهم را به صورتش دوختم بدون آن که توجهی به اطرافش بکند مشغول خواندن بود.
به پایین که خیره میشد مژه هایش بلندتر از همیشه به نظر می رسید.
لب هایش با ملایمت تکان میخوردند و حالت پر آرامشی که چهره اش را دربر گرفته بود حس خوبی را به وجودم منتقل می کرد.
مشغول تجزیه و تحلیل جزئیات چهره اش بودم که بی هوا با چشمانش مچ نگاهم را گرفت.
چند لحظه مکث کرده و با حالت درمانده ای گفت: مثل این که نمیخوای بذاری من امروز به زندگیم برسم.
چشمانم گرد شد.
من که کاری نکردم آروم و بی صدا یه گوشه نشستم نگاهت میکنم.
از جایش بلند شد و با بوسیدن قرآن صفحه را بست.
_مشکل همینه… بلند شو بریم مصیبت!
چشمی برایش چرخاندم و از خدا خواسته از جا پریدم.
رمان آذین نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۲۹۱

خلاصه رمان : دکتر آذین بهمنش، زنی مستقل و محکم؛ با گذشته ای که سعی دارد لا به لای اتفاقات امروز پنهانش کند. آذین در همه حال در تلاش و تکاپوست و این را تنها راه آرامش خود می داند، تا آنکه روزی برحسب اتفاق با پسری جوان برخورد می کند. امید، پسری به ظاهر فارغ از تمام دنیا اما، با واقعیتی پنهان از همه!
قسمتی از داستان رمان آذین
چند دقیقه ی بعد که به بخش برگشت، با دیدن امید که در کنار مرد دیگری که حالا می دانست همسر تارا است، لحظه ای مکث کرد.
آرزو می کرد که ای کاش آثار گریه در چهره اش پیدا نباشد اما متاسفانه از آنجایی که این موضوع از کودکی همراهش بود؛
می دانست که یک نگاه به چشم هایش هم کفایت میکند تا طرف مقابل متوجه حال بدش شود.
نفس عمیقی کشید و آرام جلو رفت. چه کار می توانست بکند؟
تنها راه نجاتش از فضای شلوغ بیمارستان انجام دادن این جراحی و برگشتنش به خانه بود…
_خسته نباشین ، خانم دکتر.
نادر اولین کسی بود که متوجه حضور او شده بود.
امید که توجهش به گوشی اش بود، با صدای نادر سرش را بالا گرفت و با دنبال کردن رد نگاه او، به آذینی رسید که لبخند کمرنگی به چهره داشت و نگاهشان می کرد.
خیلی سخت نبود که بتواند به غم و نم چشم های او پی ببرد…
_ممنونم خداروشکر انگار مادرتون هم رسیدن، درسته؟ الان دیگه مشکلی نیست؟
مخاطب آذین انگار او بود، اما نادر که از هیجان و اضطراب پدر شدنش کاملا خودش را گم کرده بود به امید اجازه ی حرف زدن نداد:
_بله، مادر جان الان پیش تاراست. خانم دکتر حال همسرم خوبه دیگه؟گفتین بهتر شده، یعنی جای نگرانی نیست؟ ممکنه به وقت وسط جراحی حالش بد بشه؟
امید با نگاهی عاقل اندر سفیه به نادر خیره شده بود.
واقعیت این بود که بعد از این چند ماه، انتظار نداشت نادر مثل قبل نگران و عاشق تارا باشد …