رمان تاریخ انقضا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۹۳۶

خلاصه رمان : احمد تحت فشار اصرار های مادرش مبنی بر داشتن وارث پسر، و بی اهمیتی های همسر اولش راضی به ازدواج با منشی زیبا و مطلقه اش میشه. اما همه چیز اون طور که باید پیش نمیره…
قسمتی از داستان رمان تاریخ انقضا
“پریسا” متنفر بودم از خاطرات مشترکی که احمد رو به مریم وصل می کرد. احتمالا این خونه هم برای احمد یه مکان مقدس بودکه اینجوری رم کرده بود!
گوشی موبایل رو از حرص فشار دادم و سعی کردم آروم باشم: _چشم عزیزم. فقط خواستم بگم قرار امروز رو فراموش نکنی! باشه ای گفت و تلفن رو روی دستگاه کوبید.
لبام از خشم و نفرت بهم فشرده شد و گوشیم پرتاب شد سمت دیوار: فقط یکم دیگه ، یکم دیگه صبر کن پریسا!
در اتاق بی اجازه چهارطاق باز شد و قامت بلند و چهارشونه ی علیرضا نمایان شد. دوست نداشتم این شکلی خسته و داغون ببینتم!
_جونم پسرم؟ با اخم نگام کرد: چیزی شده؟ خودمو جمع و جور کردم و لبخند کم رنگی تحویلش دادم: نه عزیزم … چیزی نشده! سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت.
علیرضا فقط 14 ساله سالش از وقتی طلاق گرفتم یه هفته پیش من بود و به هفته پیش پدرش. و حالا امروز اگه می فهمید خواستگاریمه… نمیدونم واکنشش چی خواهد بود!
ناهار کباب تابه ای براش درست کردم و خودمم بعد از خوردن چند لقمه ازش کنار کشیدم و محو تماشاش شدم.
_چیزی میخوای بهم بگی؟ نفس عمیقی کشیدم و انگشتامو قفل کردم توهم؛ می ترسم ناراحتت کنم. لیوان دوغش رو سرکشید و نگاه بی تفاوتی بهم کرد:
از کی به فکر ناراحتی من هستی؟ من فقط یه بار ناراحت شدم اونم وقتی بود که طلاق گرفتید. ازاون به بعد دیگه از هیچ کارتون شگفت زده نشدم که بخوام ناراحت بشم.
دستشو گرفتم و با ناراحتی گفتم: عزيزم !!!
رمان آن دیگری نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی
تعداد صفحات : ۱۲۰۳

خلاصه رمان : آیه عبادی دختری تنها سر از شرکت مردی جذاب و خشن درمی آورد و بیخبر دل به اویی میبیند. امیرسالار از این فرصت استفاده می کند تا انتقام خیانتی را که سال ها پیش دیده را از او بگیرد…
قسمتی از داستان رمان آن دیگری
به خانه که رسیدم، جلوی آیینه ایستادم و خودم را برنداز کردم. چی کم داشتم که اون لعنتی رو به من ترجیح داد.
خشم تلنبار شده ام فریادی شد که همزمان با ریختن ادکلن های روی میز حنجره ام بیرون زد.
لبه تخت نشستم و کراوات را شل کردم. گر گرفتگی ام از فعال شدن هورمون هایم نبود. هر چند که من هم مرد بودم. اما اسیر نبودم.
از عصبانیت بود. از خودم عصبانی بودم که یک موقع ای برای داشتنش حاضر بودم از خودمم هم بگذرم. از اینکه چرا یک زمانی ادعای عاشقیش را می کردم.
مگر چند سالم بود که این طور از او و دوست دوران کودکی ام رکب خوردم. طوری قلبم را سیاه کرده بود که هیچ دختری در این سال ها نتوانسته بود دل و قلبم را بلرزاند.
افسار دلم را به دست گرفته بودم و دور قلبم را حصار کشیدم تا سمت هیچ جنس مخالفی نرود.
دوش آب سرد هم حالم را بهتر نکرد. به سمت کمد مخصوص نوشیدنی ها رفتم. امشب باید خودم را غرق می کردم تا از مرز دیوانگی فاصله بگیرم.
معده ام به سوزش افتاد اما بازهم ادامه دادم. باید از این دنیای هوشیاری فاصله می گرفتم. اما خاطرات گذشته که روحم را زخمی کرده بود در گیجی رهایم نکرد.
همانجا روی تخت با بی حالی دراز کشیدم و خوابم برد. با سر درد وحشتناکی از خواب بیدار شدم، اولین قدم را که برداشتم سوزش وحشتناکی کف پایم حس کردم و فریاد از روی دردم بلند شد.
رمان لانه ی ویرانی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، معمایی
تعداد صفحات : ۱۱۶۷

خلاصه رمان : 25 سالم بود که زندگیم دست خوش تغییرات شد. تغییراتی که شاید اول با اومدن اسم تو شروع شد؛ ولی آخرش به اسم تو ختم شد…و من نمیدونستم بازی روزگار چهقدر ناعادلانه عمل میکنه. اول این بازی از یک وصیت شروع شد، وصیتی که باعث شد گلبرگ کهکشان یک آدم دیگه با یک هویت دیگه بشه! رفتن به اون عمارت برای من همه چیز بود؛ چون به تو میرسید! به تویی که زندگی رو ازم گرفتی…به تویی که هویتم رو گرفتی!
قسمتی از داستان رمان لانه ی ویرانی
چه خیالاتی بودم که فکر می کردم با قبول شدنم؛ دوباره با صورت گلگون شده مقابل پدر میشینم و از خواستگاری محمد بهم میگه. بی جان کنارش زدم و از پله ها بالا رفتم.
کاش روزی برسه که تمام خاطره های تلخ به جای یادآوری فراموش بشن. آدم های این خونه فقط روزها رو پشت سر گذاشتن. انگار همین دیروز بود همه چیز تغییر کرد؛اون هم از ترس اومدن یک نفر که کابوس همیشه ی پدر بود… تیمور آریایی!
صدای باز شدن در فکرم رو آزاد کرد. – گلبرگ… بیام تو؟ چشم به سمتش باز کردم. لعنتی… هنوز هم چشم هاش اشکی بود.
– حالت خوبه؟ – نه تازه دارم میفهمم چی شده. مثل خودش بغض دار و آرام زمزمه کردم. – میتونم کنارت بشینم؟
سری به تایید تکان دادم. آهسته درو بست و کنارم دراز کشید. بدون مکثی دستمو با احتیاط گرفت.
دلم سوخت؛ هیچ وقت نذاشتم نزدیکم بشه. هردو پر از فکرهای بی نتیجه، صامت خیره به سقف شدیم.
بعدِ کمی سکوت پرتردید با یک حسرتی گفت: – هیچوقت نخواستی با من راحت باشی! – اما تو راحت بودی! آه سوزناکی کشید.
– هیجده سالم بود که آقا بردم باغ شخصیش تا هم سرایدار اونجا باشم هم دخترش. هرچی بود واسهم مهم نبود؛ چون دیگه یه سر پناه داشتم. منم زیاد سرزبون نداشتم.
تو پرورشگاه از همه ساکت تر بودم؛ اما آقا همیشه مجبورم میکرد تا باهمه صمیمی بشم.
رمان دیار آشوب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۶۷۱

خلاصه رمان : رمان به زندگی پر فراز و نشیب آشوب دختر افغانی میپردازد که سال هاست زندگی خود و خانواده اش را اداره می کند. ورود چکاد به زندگی اش مسیری را پیش رویش قرار میدهد که مجبور به تصمیم گیری میشود. تصمیم هایی که سرنوشتش را رقم میزند.
قسمتی از داستان رمان دیار آشوب
سیم کارت رو از توی غالبش بیرون آورد و با دقت این طرف و آن طرف اون رو نگاه کرد… منم که تا اون موقع ساکت روی صندلی نشسته بودم از جام بلند شدم باهم از دفتر پیشخوان بیرون اومدیم.
-گوشیت رو بده. گوشیم رو از توی جیبم بیرون کشیدم و به دستش دادم. روی صندلی پیاده رو نشست و مشغول انداختن سیم کارت روی گوشی شد.
بالای سرش ایستاده بودم و بهش خیره شده بودم. برای اولین بار توی زندگیم خدا بهم شانس و اقبال داده بود که یه کار خوب گیرم بیاد. اون هم چه کاری؟ منشی دندون پزشکی. ایرانی هم همچین کاری بزور گیرش میومد. خدایا شکرت.
دیگه میتونم با این کاری که توی تورم افتاده گلیم و خانواده رو از آب بکشم بیرون و شر دوشنبه رو از سرم باز کنم. سیم کارت رو روی گوشی انداخت و روشنش کرد.
-تا ساعت ۱۱ فعال میشه… برنامه واتساپ هم توی گوشیت داری وصلش کن تا شب بتونم بهت پیام بدم. -واس تاپ چیه؟ -واس تاپ نه واتساپ… یه پیام رسان آنلاینه.
گوشیم رو از دستش گرفتم و توی جیبم گذاشتم. نیم نگاهی بهم انداخت و پرسان گفت: خونتون کجاست؟ -مهمون نمی خوایم. -من پام خورد بشه بیام خونه شما.
به خاطر سیم کارتی که برام خریده بود یه جورایی نمک گیرم کرده بود.
بنابراین برخلاف چند دقیقه قبل جوابش رو با متانت دادم: -شوخی کردم… ما تو محله ” ” میشینیم.
رمان زروان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، طنز
تعداد صفحات : ۴۸۶

خلاصه رمان : نازگل دختر زحمتکشی که باید خرج خواهرها و مادرش را بدهد. به عنوان پرستار وارد خانهی مردی به اسم طاها فرداد میشود تا از بچههایش نگهداری کند که دور از اتفاقات جالب نیست!
قسمتی از داستان رمان زروان
دیگه کم کم داشت یک هفته میشد باربد و دانیار و دانیال رو آماده کردم ببرمشون کلاس زبانشون.
دفعه ی پیش اومدم خونه پیش این سه تا ولی امروز مثل اینکه جلسه ی اولیا مربیان داشتن… باید میموندم.
دانیال می گفت همسایه پایینیشون میتونه مراقب باشه هر چند کلی به بچه ها سفارش کرده بودم که کار بدی نکنن میز ناهار خوری هم کلی میوه و خوراکی و چیپس و پفک پر کرده بودم که یه وقت نخوان دست به تیزی و گاز و اینا بزنن.
بعد از کلی سفارش از درخونه اومدیم بیرون. خب شما سه تا برین با اسانسور پایین من برم به این همسایتون سفارش کنم. باربد دستمو سفت گرفت: -منم بیام ؟ موهاشو بهم ریختم : توام بیا !
رفتیم با پله ها پایین و در خونه رو زدیم صدای یه زنی پیچید از پشت در : -بله ؟ -ببخشین من همسایه واحد ۸ هستم… میشه یک لحظه…
حرفم با باز شدن در ناتموم موند زن جوونی بود… با تاپ و شلوارک با موهای مسی رنگ و نگاهی موشکافانه انداخت و با صدای تو دماغی ای گفت: همسایه جدیدین؟
که باربد از پشتم در اومد و گفت: ماییم خاله آمیتیس! آمیتیس؟؟ نکنه اینم از ایناس که اسمش صغراس بعد به همه یه چی دیگه میگه؟
زنه با دیدن باربد خندید و گفت: عه پس آقای فرداد ازدواج کردن؟
جدی شدم: خیر پرستارشون هستم… بچه ها بالا واسه دو ساعت تنهان.
بهشون سپردم شما خواستین بهشون سر بزنین در رو براتون باز کنن.