رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان اشتعال به قلم سوزان کالینز با لینک مستقیم

رمان اشتعال نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : علمی_تخیلی، ماجراجویی، مهیج، سیاسی

تعداد صفحات : 200

رمان اشتعال

خلاصه رمان : در چشم‌اندازي حزن‌آور از آينده نزديك، دوازده پسر و دوازده دختر مجبورند در نمايش تلويزيوني زنده‌اي به نام بازي‌هاي گرسنگي شركت كنند. در اين بازي‌ها فقط يه قانون حاكم است: بكش تا زنده بماني. وقتي كتنيس اوردين شانزده ساله فداكاري مي‌كند و به جاي خواهرش وارد اين بازي‌ها مي‌شود، مرگ خود را به چشم مي‌بيند. ولي كتنيس در گذشته نيز با مرگ رويارو گشته و تلاش براي زنده ماندن جزيي از سرشت او شده است…

 

قسمتی از داستان رمان اشتعال

عطش مبارزه كتاب دوم… سوزان كالينز 48 سال سن دارد و مادر دو فرزند است ، بيشتر از عمر و جواني خودش را وقف نوشتن برنامه‌هاي تلويزيوني بچه‌ها كرده است. اما در سه‌گانه «عطش مبارزه» قدرت تخيلي عظيمي براي رنج و خشونت از خود نشان داده است. كتاب‌ ، تصاويري آينده‌نما از پايتختي درخشان و پيشرفته و زندگي بدوي و صنعتي منطقه گرسنه و فقير كه تحت سلطه پايتخت است، در كنار هم مي‌چيند. در مراسمي موسوم به «برداشت و جمع‌آوري» دو نوجوان از هركدام از اين مناطق تحت سركوب به‌صورت اتفاقي انتخاب مي‌شوند تا در مسابقات «عطش مبارزه» شركت كنند؛ مسابقه سالانه تلويزيوني‌اي كه در آن بچه‌ها تا سر‌حد مرگ با يكديگر و هيولاهايي كه تغيير و جهش ژنتيكي داشته‌اند، مبارزه مي‌كنند، مثل گلادياتورهاي رومي در يك مسابقه تلويزيوني واقعي و پر‌زرق‌و‌برق.

قهرمان 12 ساله اين سه‌گانه، كتنيس، وقتي مجموعه شروع مي‌شود دختري سرسخت است و آنقدر گرفتار تلاش براي زنده ماندن و بقاست كه فرصتي براي پرداختن به مشغوليات ذهني خاص نوجوانان ندارد. در همان صفحه اول، به گربه خانگي‌شان نگاه مي‌كند و خيلي سرد و بي‌احساس تلاش نافرجامش براي «خفه كردنش داخل يك سطل آب» را به‌ خاطر مي‌آورد. وقتي به كتاب آخر مي‌رسيم، او يك انقلاب را هدايت مي‌كند. مي‌توانيد حدس بزنيد كه سه‌گانه «عطش مبارزه» چقدر نوجوانان را مسحور كرده است. شگفت‌آورتر اينكه به‌گفته صاحبان كتابفروشي‌ها تعداد زيادي از بزرگسالان كتاب‌ها را براي خودشان مي‌خرند يا همراه بچه‌هايشان مي‌خوانند.

كالينز مي‌گويد موضوع «عطش مبارزه» يك شب كه داشته كانال‌هاي تلويزيون را عوض مي‌كرده و بين يك مسابقه تلويزيوني واقعي و فيلمي از صحنه‌هاي جنگ عراق اين كانال و آن كانال مي‌كرده، به ذهنش خطور كرده است. يك نقد آشكار خشونت، اين مجموعه مساله جنگ را شخصي و انساني مي‌كند، و خواننده را وادار مي‌كند روي نقش خود به عنوان يك بيننده بي‌تفاوت و بي‌احساس عميق فكر كند. کتنیس اوردن از مسابقات «عطش مبارزه» جان سالم به‌در بردحالا کاپیتول می‌خواهد انتقام بگیرد. اشتعال کتاب دوم از سه‌گانه‌ی دلهره‌آور عطش‌مبارزه به‌نظرِ استنفی مه‌یر «فوق‌العاده» است. تایمز آن را «یک داستان درجه‌یک» می‌نامد که «بزرگ‌سالان هم دوست‌اش دارند.» استیون کینگ «نمی‌توانسته از خواندنش دست بکشد».ساندی تلگراف آن را «ترسناک و درعین‌حال مفرح» می‌داند. لس‌آنجس تایمز آن را «مسحورکننده، تخیلی و خزنده» معرفی می‌کند. ریک ریوردین می‌گوید: «تقریباً عالی‌ترین داستان ماجراجویانه‌ای است که تاکنون خوانده‌ام.» فایننشال‌تایمز از آن به‌عنوان «ورودی عالی و درخور به مجموعه‌ی آثار داستانیِ خشونت‌بار پساآخرزمانی» یاد می‌کند.

دانلود رمان عطش مبارزه به قلم سوزان کالینز با لینک مستقیم

رمان عطش مبارزه نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : علمی_تخیلی، ماجراجویی، مهیج، سیاسی

تعداد صفحات : 499

رمان عطش مبارزه

خلاصه رمان : پانم، که آمریکای شمالی پساآخرالزمانی آن را شکل داده، کشوری است با یک منطقه ی حکومتی ثروتمند و دوازده بخش فقرزده. در ابتدای تاریخ این کشور، شورشی به رهبری بخش سیزدهم علیه منطقه ی حکومتی باعث ویرانی های فراوان و البته شکل گیری رویدادی سالانه به نام «عطش مبارزه» شد. منطقه ی حکومتی به منظور مجازات شورشیان و همچنین یادآوری قدرت و شکوه خود ، تمام بخش ها را مجبور به شرکت دادن یک پسر و یک دختر 12 تا 18 ساله از طریق یک سیستم قرعه کشی در این مسابقات کرد. این افراد که به نوعی «پیشکش» به حکومت هستند، به صورت سالانه انتخاب و مجبور می شوند تا سر حد مرگ با یکدیگر بجنگند و فقط یک نفر از این مسابقات جان سالم به در خواهد برد

 

قسمتی از داستان رمان عطش مبارزه

به آرنجم تکیه می دهم. روشنایی اتاق آن قدر هست که بتوانم ببینمشان. خواهر کوچکم، پریم، به پهلو خوابیده خود را در آغوش مادرم جمع کرده، و گونه هایشان به یکدیگر چسبیده است. مادرم در خواب جوان تر به نظر می رسد، هنوز خسته و نگران است اما خیلی شکست خورده و از پاافتاده نیست. چهره ی پریم به تازگی شبنم صبحگاهی است، و مانند اسمش به زیبایی گل پامچال است. یک زمانی مادرم نیز بسیار زیبا بود. یا این طور می گفتند … بعد از شام به اتاق نشیمن رفتیم تا امتیاز هایی که در تلویزیون نمایش داده می شوند را ببینیم.

***

لباس مشکل دیگری به وجود می آورد . مدام دور کفش هایم می پیچید و خب البته من به سمت بالا جمعش می کردم . آن وقت افی مثل یک شاهین به من حمله کرد و در حالی که روی دستانم می زد فریاد کشید : ” نه ، بالای قوزک پا نه ! ” . . درست لبخند زدن در مورد بیشتر لبخند زدن است . افی من را مجبور کرد صد تا اصطلاح پیش پا افتاده را بگویم در حالی که با یک لبخند شروع می شود یا در حال لبخند زدن هستم یا با یک لبخند حرفم را تام می کنم .

دانلود رمان یکلیا و تنهائی او به قلم تقی مدرسی با لینک مستقیم

رمان یکلیا و تنهائی او نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : اجتماعی

تعداد صفحات : 154

رمان یکلیا و تنهائی او

خلاصه رمان : اولین بار که یکلیا رو خوندم ۱۳ سال پیش بود و با اینکه اغلب کتابا رو بعد چند ماه فراموش میکنم و صرفا عکس جلدشونو یادم میمونه، هنوز تصویرسازی‌ای که ادبیات خوب این رمان برام زنده کرد، مثل یه سری نقاشی رنگ روغن بسیار خیال‌انگیز، توی ذهنم میدرخشه. یکلیا، روایت بسیار شاعرانه و سوررئالی از طرد شدن داره که به فرد اجازه میده تا بدون سنگینی سایه‌ی عرف، مهم‌ترین سوالات درونیش منجمله ماهیت خیر و شر رو مرور و بازتعریف کنه. این نسخه‌ی جدیدی که ازش منتشر شده خوانایی خوبی داره و چاپش به سال ۵۱ برمیگرده. باتوجه به محتواش هم بعید میدونم دوباره تو ایران چاپ شده باشه. رمان کوتاهی به‌حساب میاد.

 

قسمتی از داستان رمان یکلیا و تنهائی او

مرد پیر برای اولین‌بار در چشمان یَکُلیا، که روی علفزار خوابیده بود و با دقت به او می‌نگریست، نگاه کرد. شعاع زرد و درخشندهٔ چشمانش درون یَکُلیا نفود کرد. او گفت:

-می‌گفتی؛ زمانی‌که از آغوش او مانند مِهی که از دامن کوهسار به طرف دشت سرازیر شود، جدا می‌شدی سودای تنهایی به گوشه‌های گمشده و خاموش صحرا می‌کشاندَت. تو از این تنهایی چه می‌خواستی؟ می‌خواستی به عشقت عظمت و نشاط بدهی؟ آه یَکُلیا! مگر عشق تو عظمت نداشت. مگر مردم اسرائیل به‌خاطر عظمت و شیرینی عشقت جامع بر تنت ندریدند؟ اقرار کن یَکُلیا! نه مثل زمانی‌که در مقابل پدرت اقرار می‌کردی. اعتراف کن که تو تنها بوده‌ای.

پیرمرد نگاهش را به همان نقطهٔ اول دوخت و ادامه داد:

-یَکُلیا… آه یَکُلیا! راست بگو!… چه توقع عظیمی!… با وجود این راست بگو و آن‌وقت در راه تاریک روحت به خانهٔ غم خواهیم رسید و از آن چون حصاری بند برمی‌داریم. یَکُلیا قدری روی علفزارها خود را به‌طرف او کشاند و همان‌طور که مصرّانه و با احتیاط به او می‌نگریست، گفت:

-آری خودم هم می‌خواهم صادق باشم، این آرزو مثل آبی که سراسر دشت را فرابگیرد، به روح من دست می‌یافت اما فقط هم‌اکنون است که می‌توانم به آن جان بدهم. می‌خواهم راست بگویم، داستانی را که ترس و شرم بر آن کفن پیچیده است، با تو و شب ابانه حکایت کنم. آه، ای مرد چوپان. گوش کن که من، با تمام ذرات وجودم، که صادقانه از آن من نیستند، او را، کوشَی چوپان را می‌طلبیدم. نمی‌دانم تنها بودم یا نه.

اما در وجود او شیرینی یا لذتی بود که روح ناکام مرا سیراب می‌کرد. وقتی در او می‌پیچیدم، وقتی‌که به گردنش آویزان می‌شدم، دیگر در این جهان بزرگ چیزی غیر از او برایم باقی نمی‌ماند. اگر می‌گفت پدرم را بکشم، در جام او زهر می‌ریختم. گوش می‌کنی؟ دختر اَمصیا پادشاه اسرائیل چه می‌گوید؟ از آتشی که خدا بر ذبایح خیمهٔ اجتماع فرود آورد واهمه نداشتم.»

  • اشتراک گذاری

دانلود رمان قاصدک‌ های سپید به قلم حمیده منتظری با لینک مستقیم

رمان قاصدک‌ های سپید نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : طنز، خانوادگی، عاشقانه

تعداد صفحات : ۵۹۲

خلاصه رمان : رستا دختر بازیگوش و بی مسئولیتی که به پشتوانه وضع مالی پدرش فقط دنبال سرگرمی و شیطنت‌های خودشه. طی یکی از همین شیطنت ها هم جون خودش رو به خطر میندازه و هم رابطه تازه شکل گرفته دوستش سایه با رضا رو بهم می‌زنه. پدرش تصمیم می‌گیره که پول تو جیبی اون رو قطع بکنه و مجبورش می‌کنه که …

قسمتی از داستان رمان قاصدک‌ های سپید

گل بانو زیر پنجره داخل رختخوابش نشسته بود امروز حالش به نسبت روزهای دیگر بهتر به نظر می‌رسید با دیدنم لبخندی زد، سلام کردم و گلها را کنارش گذاشتم.

جواب سلامم را داد و با زبان محلی خودش شروع به قربان صدقه رفتن من و تشکر بابت گل‌ها کرد و بعد هم دعایم کرد تا از چشم بد محفوظ باشم.

همیشه کارش همین بود، مهربان و بی ریا خندیدم.

وقتی کنارش نشستم کمی از هیجانم موقع دیدن آن پسر کاسته شده بود و گفتم: خوبی گل بانو جونم؟

خندان جواب داد: خدا رو شکر تو رو می‌بینم بهتر هم میشم.

ماجرای گم شدنم در کویر را شنیده بود و گفت: رستا جان خدا رو شکر که صحیح و سالمی هرروز دارم به نیت سلامتیت آیه الکرسی می‌خونم تا چشم بد ازت دور بشه.

تشکر کردم و با خنده گفتم: گل بانو من همون بادمجون بم ام چیزیم نمی‌شه.

اخم کرد و گفت: چشمم کف پات دختر اونقدر قشنگی و زبون می‌ریزی که دایم توی چشمی، خیلی به خانم دکتر سفارش کردم که هر روز برات صدقه کنار بذاره.

-مگه اینکه شما از من تعریف کنی!

همان موقع پسری که در را برایم باز کرده بود با یک سینی چایی و شیرینی محلی از آشپزخانه بیرون آمد و سینی را جلویم گذاشت.

زیر لبی تشکر کردم گل بانو با دیدنش خنده از لبانش محو نمی‌شد، رو کرد به من و گفت: رستا جانم این پسر خوش قد و بالا که می‌بینی سهرابه منِ، پسرم امید زندگیم!

بعد با مشت به سینه‌اش زد و با زبان محلی چیزهایی گفت به نظرم قربان صدقه اش می‌رفت سهراب خندید و سرش را پایین انداخت.

گل بانو دست من را گرفت و ادامه داد: سهرابم این عروسک هم رستا دختر مهندس فرهمند، لطف می‌کنه و همیشه به من سر می‌زنه.

امروز به کل یک رستای دیگر شده بودم از تعریف گل بانو خجالت کشیدم و فکر کنم لپ هایم هم گل انداخت زشت بود چیزی نگویم خیلی مودبانه گفتم: رسیدن بخیر.

او هم تشکر کرد و سریع بیرون رفت با رفتن سهراب کمی آرام تر شدم ولی تمام هوش و حواسم دنبال او بود …

دانلود رمان آخرین اَشوزشت به قلم مبینا قریشی با لینک مستقیم

رمان آخرین اَشوزشت نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، فانتزی، تخیلی، معمایی، هیجانی

تعداد صفحات : ۶۲۷

خلاصه رمان : دل‌آشوب، دختر خیال‌پردازیه که کلی رویای متفاوت توی ذهنش داره. یکی از همون روزهایی که به نظر میاد قراره مثل همیشه همه چیز کسل‌کننده پیش بره، این دختر هدیه‌ای متفاوت دریافت می‌کنه. یک قلم، و همه چیز بدجوری دگرگون میشه وقتی که خیال‌هاش با واقعیت یک گره محکم می‌خوره. انگار همه دنیا رو به نابودیه! دل‌آشوبی که زندگیش پر از آشوب شده باید یک راه برای خاموش کردن این دریای پرتلاطم پیدا کنه. اون آرامش رو چطور به جهانش بر می‌گردونه… شاید هم، اون نیروی افسانه‌ای در وجود خودش خوابیده باشه …

قسمتی از داستان رمان آخرین اَشوزشت

کمی که به وسطهای جنگل رسیدیم از آنجایی که هوا تاریک شده بود، مشعلی که ثروت به ما داده بود را آتش زدیم و به راه افتادیم.

فریال با ترس به من نزدیک شد و لرزان گفت: دلی اون صداهایی که من می‌شنوم رو تو هم می‌شنوی؟

با تعجب نگاهی به اطراف انداختم.

-كدوم صدا؟!

اشک در چشمانش جمع شد: صدای نفس نفس زدن! صداهای عجیب و غریب!

با دقت به صداهای اطرافم گوش دادم سرم را به نشانه‌ی نفی بالا انداختم و بی تفاوت گفتم: من چیزی نمی‌فهمم!

با لجبازی روی زمین نشست و با بغض گفت: من دیگه یک قدم هم برنمی‌دارم.

دستی به صورتم کشیدم و جلویش ایستادم. -شاید خیالاتی شدی!

ناخن‌هایش را از بین دندان‌هایش بیرون کشید و جیغ زد.

-دارم بهت میگم احساس می‌کنم یک نفر داره کنار گوشم نفس نفس می‌زنه اون وقت تو میگی خیالاتی شدی؟ یعنی فکر می‌کنی این قدر بچه ام که فرق بین رویا و واقعیت رو نمی‌فهمم؟

دستم را جلوی بینی قلمی‌ام گرفتم و با تشر گفتم: هیس! چه خبرته؟ اگر کسی هم نباشه با این جیغی که زدی همه فهمیدن ما اینجا هستیم!

راست می‌گفت! خودم هم سنگینی نگاهی را حس می‌کردم، اما دلم نمی‌خواست که باور کنم!

نمی‌خواستم باور کنم که توی این جنگل درندشت با یک سری موجوداتی که حتی نمی‌دانستیم چه شکلی هستند، تنها هستیم و معلوم نیست که حتی یک دقیقه‌ی دیگر چه بلایی سرمان خواهد آمد؛

حتی دوست نداشتم به انگشتر در دستم که به صورت چشمک نور قرمزی را از خود ساطع می‌کرد نگاه بیندازم،

ملکه گفته بود در هنگام خطر این عکس العمل را از خود نشان می‌دهد و می‌خواستم حتی این را هم به فراموشی بسپارم …

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.